خودکار ابری
پارت هشت
نامجون ویو:
زمان از دستم در رفته بود، چند وقت بود که توی ماشین نشسته بودم و داشتم به شماره ی توی دستم نگاه میکردم؟
۱۵ دقیقه؟ نیم ساعت؟ نمیدونم...
نمیدونم چقدر بود، ولی از یه چیزی مطمئن بودم. من باید بهش زنگ میزدم.
من باید بهش زنگ میزدم حتی اگر فردا سر کلاس میومد و جلوی همه تف مینداخت توی صورتم.
ولی یک چیز دیگه هم بود که مغزم رو درگیر کرده بود، حرفایی که اون دختره، لی زده بود.
(=اقای کیم، سوزی تا حد امکان باهاتون سرد رفتار میکنه، چون نمیخواد باور کنه دلش رو باخته، چون نمیخواد باور کنه که یک قسمت نرمی توی وجودش هست، نمیخواد باور کنه که عاشق شده)
همین حرفا بود که بهم جرئت میداد، چه میخواستم چه نه، باید قبول میکردم که اون شناخت بیشتری داشت.
شماره اش رو وارد گوشیم کردم و سیو کردم «خانم محترم✨🌱»
خودم نمیدونم چی شد که اینکار رو کردم و این استیکر ها رو گذاشتم جلوش، ولی این طوری حس بهتری میداد، حس درست تری میداد.
روی مخاطب «خانم محترم✨🌱» زدم و تماس رو برقرار کردم.
به سه تا بوق نرسیده جواب داد. همیشه آنقدر زود جواب میداد یا... یا این که لی در مورد صحبتمون چیزی بهش گفته بود؟
+شما؟
تمام تلاشم رو کردم که نخندم، فکر میکردم رفتار حضوریش با من بده، ولی مثل این که توی برخورد اول با همه مثل سنگ برخورد میکنه.
_کیم هستم، خانم برون
نفس عمیقی کشید.
+آقای کیم، از صمیم قلب امیدوارم که ریاست دانشگاه رو زیر و رو نکرده باشید فقط برای پیدا کردن شماره ی من!
_ نه اتفاقا، از آسمون افتاد برام و دادن بهم
+ آقای کیم، من برای خودم مرز و حدودی دارم و از اون مهم تر، ابرویی، دلیل نمیشه فقط چون یه بار من رو توی کتابخونه دیدید باز هم مزاحم من بشید
تماس رو قطع کرد، ولی صدای شیشه بود که متعجبم کرد، صدای کوبیده شدن دستی روی شیشه ی ماشین.
ابرو هام بالا رفت
_خاتم لی، امکانش هست بپرسم شما اینجا چیکار میکنید؟
بدون اجازه در ماشین رو باز کرد و نشست
=آقای کیم، من نمیزارم شما دستی دستی دوست من رو بدبخت کنید، این طوری نمیشه. اگر واقعا دوستش دارید، باید یاد بگیرید چطوری درست باهاش رفتار کنید.
#کیم_نامجون
#پارت۸
نامجون ویو:
زمان از دستم در رفته بود، چند وقت بود که توی ماشین نشسته بودم و داشتم به شماره ی توی دستم نگاه میکردم؟
۱۵ دقیقه؟ نیم ساعت؟ نمیدونم...
نمیدونم چقدر بود، ولی از یه چیزی مطمئن بودم. من باید بهش زنگ میزدم.
من باید بهش زنگ میزدم حتی اگر فردا سر کلاس میومد و جلوی همه تف مینداخت توی صورتم.
ولی یک چیز دیگه هم بود که مغزم رو درگیر کرده بود، حرفایی که اون دختره، لی زده بود.
(=اقای کیم، سوزی تا حد امکان باهاتون سرد رفتار میکنه، چون نمیخواد باور کنه دلش رو باخته، چون نمیخواد باور کنه که یک قسمت نرمی توی وجودش هست، نمیخواد باور کنه که عاشق شده)
همین حرفا بود که بهم جرئت میداد، چه میخواستم چه نه، باید قبول میکردم که اون شناخت بیشتری داشت.
شماره اش رو وارد گوشیم کردم و سیو کردم «خانم محترم✨🌱»
خودم نمیدونم چی شد که اینکار رو کردم و این استیکر ها رو گذاشتم جلوش، ولی این طوری حس بهتری میداد، حس درست تری میداد.
روی مخاطب «خانم محترم✨🌱» زدم و تماس رو برقرار کردم.
به سه تا بوق نرسیده جواب داد. همیشه آنقدر زود جواب میداد یا... یا این که لی در مورد صحبتمون چیزی بهش گفته بود؟
+شما؟
تمام تلاشم رو کردم که نخندم، فکر میکردم رفتار حضوریش با من بده، ولی مثل این که توی برخورد اول با همه مثل سنگ برخورد میکنه.
_کیم هستم، خانم برون
نفس عمیقی کشید.
+آقای کیم، از صمیم قلب امیدوارم که ریاست دانشگاه رو زیر و رو نکرده باشید فقط برای پیدا کردن شماره ی من!
_ نه اتفاقا، از آسمون افتاد برام و دادن بهم
+ آقای کیم، من برای خودم مرز و حدودی دارم و از اون مهم تر، ابرویی، دلیل نمیشه فقط چون یه بار من رو توی کتابخونه دیدید باز هم مزاحم من بشید
تماس رو قطع کرد، ولی صدای شیشه بود که متعجبم کرد، صدای کوبیده شدن دستی روی شیشه ی ماشین.
ابرو هام بالا رفت
_خاتم لی، امکانش هست بپرسم شما اینجا چیکار میکنید؟
بدون اجازه در ماشین رو باز کرد و نشست
=آقای کیم، من نمیزارم شما دستی دستی دوست من رو بدبخت کنید، این طوری نمیشه. اگر واقعا دوستش دارید، باید یاد بگیرید چطوری درست باهاش رفتار کنید.
#کیم_نامجون
#پارت۸
- ۱.۴k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط