Rock
"سنگ" "پارت1"
دخترک باتمام خوشحالی کادویی که از طرف پدر و مادرش بود رو در اغوش گرفته بود با لبخندی که هرکسی محوش میشد پشت میز ایستاده بود چاقویی را در دست گرفت و کیک را برش زد صدای دست زدن و خوشحالی مردم در عمارت میپیچید همه تولد ۹ سالگیش رو تبریک میگفتن تمام کادوها را باز کرد و از همه تشکر کرد بخصوص پدر و مادش.
به نیمه های شب نزدیک میشدیم خدمتکار وسایل را جمع کرد گردنبندی را که از طرف پدر و مادرش بهش هدیه داده بودند رو در دست کرد و با تمام خوشحالی به سمت کاناپه رفت بین پدر و مادرش نشست و غرق سریال شد نور خورشید به صورتش برخورد کرد بلند شد نمیدانست چجور دیشب خوابش برد که پدرش مجبور شد او را به اتاقش ببرد.
( 2 سال )
بعد دوان دوان از پله ها ی عمارت پایین میدویدبرگه ای در دست داشت با شوغ مادرش را صدا میزد مادرش را در حیاط پیدا کرد سمتش دوید.
+مامان نگاه کن..(نفس)...چه نقاشیی..(نفس)..کشیدم..
مادرش با ذوق گفت
_چقدر قشنگه دست رو سر دخترک کشید دخترک لبخندی زد دخترک به تاب پشت سر مادرش نگاه کرد
+مامان... میشه تابم بدی؟
_البته دخترم
دخترک سوار تاب شد مادرش تابش میداد و دختر با تمام خوشحالی میخندید
+مامان
_بله؟
+میشه بگین که من باید با کی ازدواج کنم ؟
مادر از حرف دخترش خندش گرفت
_ مثله اینکه خیلی دوست داری ازدواج کنی
خترک خنده ای کرد
+اخه برام سخته بین اینهمه ادم یکی رو انتخاب کنم
مادر خنده ای بلند تر کرد
_الان سخته که یکی رو انتخاب کنی ولی وقتی که عاشق شی چشمات فقط یک نفرو میبینه
+خوب...چه شکلی اون معشوقم رو پیدا کنم؟
مادر خندید و روی سر دخترش دست کشید
_من کمکت میکنم
دخترک گفت
+ خب اگه خدایی نکرده شمارو از دست بدم....کی کمکم میکنه
مثله اینکه دختر دستبردار نبود هرطوری که شده بود باید جواب سوالش را پیدا میکرد
_بزرگ بشی میفهمی
شب شده بود پدرش از سر کار خسته امد رو به مادرش کرد شروع کرد به سر صدا کردن با مادرش
_ات برو تو اتاقت مامان
+چشم
رفت در اتاقش ولی باز هم صدای پدرش را میشنید نمیفهمید در مورد چی بحث میکنن صدای پدرش اروم نشد بلکه بلند ترم حرف میزد گوش هایش را گرفت برایش عذاب اور بود یک لحضه ..صدای جیغی شنید..و ...بعدش سکوت مطلق شدخوشحال بود فکر میکرد دعواشون تموم شد کنجکاو درو باز کرد و بیرون رو نگاه کرد تنها چیزی که دید.....
اینم از پارت 1 سنگ امیدوارم خوشتون اومده باشه
دخترک باتمام خوشحالی کادویی که از طرف پدر و مادرش بود رو در اغوش گرفته بود با لبخندی که هرکسی محوش میشد پشت میز ایستاده بود چاقویی را در دست گرفت و کیک را برش زد صدای دست زدن و خوشحالی مردم در عمارت میپیچید همه تولد ۹ سالگیش رو تبریک میگفتن تمام کادوها را باز کرد و از همه تشکر کرد بخصوص پدر و مادش.
به نیمه های شب نزدیک میشدیم خدمتکار وسایل را جمع کرد گردنبندی را که از طرف پدر و مادرش بهش هدیه داده بودند رو در دست کرد و با تمام خوشحالی به سمت کاناپه رفت بین پدر و مادرش نشست و غرق سریال شد نور خورشید به صورتش برخورد کرد بلند شد نمیدانست چجور دیشب خوابش برد که پدرش مجبور شد او را به اتاقش ببرد.
( 2 سال )
بعد دوان دوان از پله ها ی عمارت پایین میدویدبرگه ای در دست داشت با شوغ مادرش را صدا میزد مادرش را در حیاط پیدا کرد سمتش دوید.
+مامان نگاه کن..(نفس)...چه نقاشیی..(نفس)..کشیدم..
مادرش با ذوق گفت
_چقدر قشنگه دست رو سر دخترک کشید دخترک لبخندی زد دخترک به تاب پشت سر مادرش نگاه کرد
+مامان... میشه تابم بدی؟
_البته دخترم
دخترک سوار تاب شد مادرش تابش میداد و دختر با تمام خوشحالی میخندید
+مامان
_بله؟
+میشه بگین که من باید با کی ازدواج کنم ؟
مادر از حرف دخترش خندش گرفت
_ مثله اینکه خیلی دوست داری ازدواج کنی
خترک خنده ای کرد
+اخه برام سخته بین اینهمه ادم یکی رو انتخاب کنم
مادر خنده ای بلند تر کرد
_الان سخته که یکی رو انتخاب کنی ولی وقتی که عاشق شی چشمات فقط یک نفرو میبینه
+خوب...چه شکلی اون معشوقم رو پیدا کنم؟
مادر خندید و روی سر دخترش دست کشید
_من کمکت میکنم
دخترک گفت
+ خب اگه خدایی نکرده شمارو از دست بدم....کی کمکم میکنه
مثله اینکه دختر دستبردار نبود هرطوری که شده بود باید جواب سوالش را پیدا میکرد
_بزرگ بشی میفهمی
شب شده بود پدرش از سر کار خسته امد رو به مادرش کرد شروع کرد به سر صدا کردن با مادرش
_ات برو تو اتاقت مامان
+چشم
رفت در اتاقش ولی باز هم صدای پدرش را میشنید نمیفهمید در مورد چی بحث میکنن صدای پدرش اروم نشد بلکه بلند ترم حرف میزد گوش هایش را گرفت برایش عذاب اور بود یک لحضه ..صدای جیغی شنید..و ...بعدش سکوت مطلق شدخوشحال بود فکر میکرد دعواشون تموم شد کنجکاو درو باز کرد و بیرون رو نگاه کرد تنها چیزی که دید.....
اینم از پارت 1 سنگ امیدوارم خوشتون اومده باشه
- ۷.۸k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط