دمون اسلیر
دمون اسلیر
پارت اول♡☆
در جلسه ی هاشیراها سکوتی عجیب بود
گوتو (کاکوشی) با مشت زد توی سر تانجیرو : بلند شو نکنه کل روزو میخوای بخوابی تو در نزد هاشیراها هستی»
تانجیرو با دستای بسته روی زمین عمارت افتاده بود چشم باز کرد و زیر لب گفت:«هاشیرا!..... این افراد دیگه کین؟»
هفت دختر با ابهتی غیر قابل توصیف روبه روی تانجیرو ایستاده بودن
تانجیرو:«نزوکو زنیتسو.... اینوسکه کجایین!»
تسوگیکونی چیوری هاشیرای افتاب:«این بچه چند سالشه خیلی کوچیکه»
کوسای مگی هاشیرای گیاه:«وای خدای من این بچه برای تنها کسی که براش باقی مونده داره میجنگه»
توکیتو سایورا هاشیرای ماه:«چه رغت بر انگیز! این میخواد همراه ما موزانو بکشه»
هوشیزاوا یوهوا هاشیرای شفق:«تند نرو سایورا ـــــ سان این پسر میتونه خودشو نشون بده اما وقتی که بتونه از محاکمه جون سالم ببره»
امانه گایوا سی اون هاشیرای اسمان سحابی:«محاکمه مطمئنین این پسر انقدر ضعیفه که جون سالم نمیبره مخصوصا اگر چیوری و اکاری نظر بدن!»
تسوگیکونی اکاری هاشیرای افتاب:«سی اون عزیزم من یکی اصلا نمی فهمم چرا این بشر خواهرشو با خودش این رو و اون رو میبره دلیلش چیه؟؟»
توکیتو میوکی هاشیرای جنگل:«اه.... در اخر که چه این بچه خلاف قانون کار کرده»
صدای قدم های کسی اومد که از هم کوچکتر جسور تر و زرنگتر بود
تسوگیکونی اکارو (پسر) هاشیرای افتاب:«به به بدون من خلوت کردید.... چیوری ـــــ نی بنظرت توی این جعبه چیه؟؟»
تانجیرو:«نــه به اون جعبه دست نزن..... نزوکو!»
اکاری اومد جلو:«به اون جعبه دست نزن حرف گوش کن!»
پارت اول♡☆
در جلسه ی هاشیراها سکوتی عجیب بود
گوتو (کاکوشی) با مشت زد توی سر تانجیرو : بلند شو نکنه کل روزو میخوای بخوابی تو در نزد هاشیراها هستی»
تانجیرو با دستای بسته روی زمین عمارت افتاده بود چشم باز کرد و زیر لب گفت:«هاشیرا!..... این افراد دیگه کین؟»
هفت دختر با ابهتی غیر قابل توصیف روبه روی تانجیرو ایستاده بودن
تانجیرو:«نزوکو زنیتسو.... اینوسکه کجایین!»
تسوگیکونی چیوری هاشیرای افتاب:«این بچه چند سالشه خیلی کوچیکه»
کوسای مگی هاشیرای گیاه:«وای خدای من این بچه برای تنها کسی که براش باقی مونده داره میجنگه»
توکیتو سایورا هاشیرای ماه:«چه رغت بر انگیز! این میخواد همراه ما موزانو بکشه»
هوشیزاوا یوهوا هاشیرای شفق:«تند نرو سایورا ـــــ سان این پسر میتونه خودشو نشون بده اما وقتی که بتونه از محاکمه جون سالم ببره»
امانه گایوا سی اون هاشیرای اسمان سحابی:«محاکمه مطمئنین این پسر انقدر ضعیفه که جون سالم نمیبره مخصوصا اگر چیوری و اکاری نظر بدن!»
تسوگیکونی اکاری هاشیرای افتاب:«سی اون عزیزم من یکی اصلا نمی فهمم چرا این بشر خواهرشو با خودش این رو و اون رو میبره دلیلش چیه؟؟»
توکیتو میوکی هاشیرای جنگل:«اه.... در اخر که چه این بچه خلاف قانون کار کرده»
صدای قدم های کسی اومد که از هم کوچکتر جسور تر و زرنگتر بود
تسوگیکونی اکارو (پسر) هاشیرای افتاب:«به به بدون من خلوت کردید.... چیوری ـــــ نی بنظرت توی این جعبه چیه؟؟»
تانجیرو:«نــه به اون جعبه دست نزن..... نزوکو!»
اکاری اومد جلو:«به اون جعبه دست نزن حرف گوش کن!»
- ۱.۲k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط