روزی مردی قصد سفر کرد،پس خواست پولش را به شخص امانت داری

روزی مردی قصد سفر کرد،پس خواست پولش را به شخص امانت داری بدهد.پس به نزد قاضی شهر رفت و به او گفت:به مسافرت می روم،می خواهم پولم را نزد تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو پس بگیرم.

قاضی گفت:اشکالی ندارد پولت را در آن صندوق بگذار پس مرد همین کار را کرد.
وقتی از سفر برگشت،نزد قاضی رفت و امانت را از خواست.قاضی به او گفت:من تو را نمی شناسم.
مرد غمگین شد و به سوی حاکم شهر رفت و قضیه را برای او شرح داد،پس حاکم گفت:فردا قاضی نزد من خواهد آمد و وقتی که در حال صحبت هستیم تو وارد شو و امانتت را بگیر.
در روز بعد وقتی که قاضی نزد حاکم آمد،حاکم به او گفت:من در همین ماه به حج سفر خواهم کرد و می خواهم امور سرزمین را به تو بدهم چون من از تو چیزی جزء امانتداری ندیده ام.
در این وقت صاحب امانت داخل شد و به آن ها سلام کرد و گفت:ای قاضی من نزد تو امانتی دارم.پولم را نزد تو گذاشته ام.قاضی گفت:این کلید صندوق است.پولت را بردار و برو.

بعد دو روز قاضی نزد حاکم رفت تا درباره ی آن موضوع با هم صحبت کنند.پس حاکم گفت:

ای قاضی امانت آن مرد را پس نگرفتیم مگر با دادن کشوری به تو!
حالا با چه چیزی کشور را از تو پس بگیریم.
سپس دستور به برکناری آن داد.

پیامبر (ص)می فرماید:
به زیادی نماز،روزه و حجشان نگاه نکنید به راستی سخن و دادن امانتشان نگاه کنید
دیدگاه ها (۱)

🔹صدراعظم آقا محمدخان قاجار در مدت صدارتش تمام خویشان و اقوام...

چرا وزیر وکیل دکتر مهندس رئیس و مدیر شدن اما آدم نشدن

#حکایت_قدیمی حکایت طمع‌کار و قاضی روزی مردی طمع‌کار نزد قاض...

پارت ۸ کسی که برگشته

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

حکم قاضی آمریکایی که جهان را تکان داد.

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

قم، پیش از تو فقط شهری بودو پس از تو، روایت شد...روزی که کار...

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط