پندی حکیمانه

یکبار که دستم بند بود
چادرم را درآوردم

دوستم گفت
*چادری ، چادرش را از سر نمی کشد*

گفتم دستم بند است
گفت پس با دندان بگیر!

سال ها می گذرد

من چادرم را با چنگ و دندان سخت گرفته ام

_بانوی عفیف
دیدگاه ها (۱)

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش دوم_کی اشک هایم جاری شد؟ن...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟝چشمهایش قدرت خدا رابه رخ می‌کشند.𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 54 "" فلش بک | دو سال ...

چند پارتی

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p62جیمین لب‌هاش رو روی هم فشار داد. نه بر...

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت دهم | نشانه های خون اشامییونگی فوراً به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط