p59🩸

ویو یومی :
از خواب بیدار شدم ساعت ۷ بود .... رفتم حموم یه دوش گرفتم ومدم بیرون مو هامو سشوار کشیدم گردنبندی که جونگ کوک بهم داد رو بستم ....

( فلش بکت )
جونگ کوک : این خیلی خوشگله .... مطمئن هم خیلی بهت میاد ....
یومی : وای واقعا خیلی خوشگله ممنونم .... برام میبندم ...
جونگ کوک : اره ....
یومی پست کرد به جونگ کوک موهاشو گرفت بالا تا ببنده ...
یومی : وای ....
جونگ کوک : خوشت ومد ....
یومی : معلومه که خوشم ومده .... مگه میشه ت برام یه چیزی بخری خوشم نیاد اخه ....
جونگ کوک یومی بهم نگاه کردن و بهم لب خند زدنند ...

( پایان فلش بکت )

اوووووف باید برم شرکت .... ساعت 8 شده بود ....
رفتم پایین ... جین یوری سر میز بودند ...
یومی : حس کردم زود بیدارشدم ....
جین : حست الکی بابا بیا بشین ...
رفتم سر جام
جین : برات بگم چی شده ....
با تعجب بهش نگاه کردم .... نگاه کردم ....
یومی : چی شده ...
جین : یوری سا و عمو دیشب باهام آشتی کردند ....
یومی : واقعا ...
یوری : اوهوم ،،.
یومی : اینکه خیلی خوبه ...
یوری : قراره امشب بریم خونشون ....
یومی : من چی بپوشم ....
جین : این اونیه که کمد لباسش پره ار لباس ولی بازم لباس نداره ....
یوری داشت میخندید ....
یومی : جیییییین ....
جین : خو مگه دورغ میگم قشنگم ....
یوری : کاملا حق ....
بعد هر دو شروع کردن به خندیدن ....
یومی : الان شما هر دو دارین منو مسخره میکنید ....
جین : نه دختر همسایه ....
یومی : گگگگگ با مزه ...
یوری : بچه بازی باز شروع شد ....
یومی : خو ما هنوز بچه ایم کی گفته بزرگ شدیم ...
جین : اره جون خودتت دو نیم سالته ....
با این حرف جین یوری خیلی خندید ....
یومی : جییییییین ....
خیلی صبحانه خوبی بود خیلی چسپید ... کاش بابا هم اینجا بود باهام هم خنده می‌شد ... ما جز هم هیچکس رو نداریم بجز عمو و جونگ کوک .... دلم برای همچین روز های تنگ شده بود ،... ( لبخند )
ویو مونبین :
روز خیلی خوبی بود قراره امشب جین دخترا بیاند .... مهمونی بزرگی میگیرم .... دوستانم دعوت کردم .... جونگ کوک هم دوستای خودشو خاست .... امید وارم شب فراموش نشدنی باشه رفتم روبه روه کمد که عکس خانوادگی‌مون بود ....
کاش ت هم بودی داداش کاش میدیدی که بچه هات چقدر بزرگ شدند .... کاش بودی میدیدی که خاندان جئون رو چقدر بلند نگه داشتند .... بهشون افتخار میکنم .... یوری سا جین دارند باند رو هدایت میکنند و یومی هم صاحب یه شرکته .... بهت قول میدم که ازشون خوب مراقبت کنم .... و راستی نگران نباش یوری سا هیچ وقت نمیفهمه که جین و یومی خواهر برادر های تنیش نیستند ....
جونگ کوک : پدر
مونبین : بیا تو پسرم ....
ویو جونگ کوک :
رفتم داخل بابام رفت روی مبل نشست ...
جونگ کوک : میبینم کیفتون کوکه امروز ...
مونبین : اره دیگه ... عروسم میاد دیگه ...
جونگ کوک : بابااااا ..،،
مونبین : پسرممممم ....
جونگ کوک : به چی داری فک میکنی ....
مونبین : اخه ت بهتر از یوری سا پیدا میکنی ها ....
جونگ کوک : بابا باید نظر اونم باید بپرسید دیگه ...
مونبین : او او نگو که دل پسرم دنبالشه ....
جونگ کوک : خو …. یه جورایی …
مونبین : یجورایی یعنی اره …. درسته …
جونگ کوک : ( لبخند )
دیدگاه ها (۱۲)

پارت ۳۷

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

/عشق فراموش شده/[p7] ...

فیک کوک فصل ²پارت ⁸ویو ا.ت همینطوریشم جونگ کوک عصبی بود ، ول...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط