به اجبار هم که شده باید عاشق بشی part 8
پارت 8
_این گردنبند رو برای تو گرفتم... ببین دوستش داری؟
+ه... هرچی که شما بخرید خوبه...
_میدونم (بلند شد و گردنبند رو انداخت گردن سانا)
+م... مرسی
(شکل گردنبند: یه امیتیس آبی که داخلش که داخلش با فیروزه کار شده بود"کل گردنبند ابی بود)
_زیباست؟
+بله...
_خب حالا برو بخواب
+شب بخیر
(فردا صبح)
٭صبح بخیر خانم
+اممم (خواب الود)
٭خانم بهتره بیدار بشید شوهرتون منتظره
+میشه حداقل تو تایمی که خودش نیست انقدر نگی شوهرت!(گریه. داد)
٭م... متاسفم خانم!
+(اشکاش رو پاک کرد)
٭انقدر نگو خانم خانم خانم..
٭خانم نمیتونم نگم! ارباب من رو دعوا میکنه
+ایش باشه.
٭لباس خوابتون رو اجازه بدید در بیارم
+نمیخوام
٭خانم لطفا... اقا داره از دوربین نگاهمون میکنه.
+دوربین؟
٭بله دوربین... نگران نباشید صدا نمیشنوه اما میبینه.اگه ببینه کمکتون نمیکنم مطمئن باشید به جهنم میفرسته من رو..
+باشه..
(کمک کرد بپوشه)
٭تموم شد خانم
+مرسی
٭وظیفه بود (لبخند) خب بریم داره دیر میشه... ارباب گفتن میخوان با شما تو حیاط صبحانه بخورن
(داشتن میرفتن حیاط که صدای اجوما و جونگکوک میومد)
*جونگکوک پسرم... لطفا به این یکی همسرت رحم کن من هنوز اون یوری رو یادمه... نمیخوام شبیه اون بشه
_اجوما بسه هنوز سر اون ناراحتم تمومش کن..
+یوری کیه؟
_(نگاه عصبی به اجوما) چ. چیزه دختر خالم بود.... له خاطر من انفولانزا گرفت گفت اگه مریضشم نچشبم بهت اه اجوما برای همه مادری میکنه.... خب دیگه بسه.... بشین صبحانه بخوریم.
+باشه....
_اممم افرین گردنبند هنوز گردنته....
٭(این بنده خدا داره به سانا غدت میده انگار سانا بچه اس) بگید آاااا
+ااا
(کمی از مربا ریخت روی لباس سانا )
٭ببخشید اقا معذرت میخوام!(ترس)
_اممم نظرت چیه دستت قطع بشه
+وا اون که کاری نکرد تقصیر من شد اگه اینجوری باشه دهن من رو باید بدوزی!
_امم ایده خوبیه... اما... حوصله ندارم... لونا گمشو خودش میخوره
٭چشم.... مرسی... مرسی (خدا بهت رحم کرد بد بخت)
_امم سانا بیا... بیا نزدیک عزیزم(تو دستش یه جعبه بود)
+(نزدیک شد)
-تادا (در جعبه رو باز کرد و یه گردنبند قلب که از طلا ساخته شده بود و یه الماس کوچیک سمت راستش بود)
+م... مرسی..
_بزار گردنت کنم (اون گردنبند ابی رو در اورد و اون جدید رو انداخت) خوشگل شدی!
+مرسی....
_این گردنبند رو برای تو گرفتم... ببین دوستش داری؟
+ه... هرچی که شما بخرید خوبه...
_میدونم (بلند شد و گردنبند رو انداخت گردن سانا)
+م... مرسی
(شکل گردنبند: یه امیتیس آبی که داخلش که داخلش با فیروزه کار شده بود"کل گردنبند ابی بود)
_زیباست؟
+بله...
_خب حالا برو بخواب
+شب بخیر
(فردا صبح)
٭صبح بخیر خانم
+اممم (خواب الود)
٭خانم بهتره بیدار بشید شوهرتون منتظره
+میشه حداقل تو تایمی که خودش نیست انقدر نگی شوهرت!(گریه. داد)
٭م... متاسفم خانم!
+(اشکاش رو پاک کرد)
٭انقدر نگو خانم خانم خانم..
٭خانم نمیتونم نگم! ارباب من رو دعوا میکنه
+ایش باشه.
٭لباس خوابتون رو اجازه بدید در بیارم
+نمیخوام
٭خانم لطفا... اقا داره از دوربین نگاهمون میکنه.
+دوربین؟
٭بله دوربین... نگران نباشید صدا نمیشنوه اما میبینه.اگه ببینه کمکتون نمیکنم مطمئن باشید به جهنم میفرسته من رو..
+باشه..
(کمک کرد بپوشه)
٭تموم شد خانم
+مرسی
٭وظیفه بود (لبخند) خب بریم داره دیر میشه... ارباب گفتن میخوان با شما تو حیاط صبحانه بخورن
(داشتن میرفتن حیاط که صدای اجوما و جونگکوک میومد)
*جونگکوک پسرم... لطفا به این یکی همسرت رحم کن من هنوز اون یوری رو یادمه... نمیخوام شبیه اون بشه
_اجوما بسه هنوز سر اون ناراحتم تمومش کن..
+یوری کیه؟
_(نگاه عصبی به اجوما) چ. چیزه دختر خالم بود.... له خاطر من انفولانزا گرفت گفت اگه مریضشم نچشبم بهت اه اجوما برای همه مادری میکنه.... خب دیگه بسه.... بشین صبحانه بخوریم.
+باشه....
_اممم افرین گردنبند هنوز گردنته....
٭(این بنده خدا داره به سانا غدت میده انگار سانا بچه اس) بگید آاااا
+ااا
(کمی از مربا ریخت روی لباس سانا )
٭ببخشید اقا معذرت میخوام!(ترس)
_اممم نظرت چیه دستت قطع بشه
+وا اون که کاری نکرد تقصیر من شد اگه اینجوری باشه دهن من رو باید بدوزی!
_امم ایده خوبیه... اما... حوصله ندارم... لونا گمشو خودش میخوره
٭چشم.... مرسی... مرسی (خدا بهت رحم کرد بد بخت)
_امم سانا بیا... بیا نزدیک عزیزم(تو دستش یه جعبه بود)
+(نزدیک شد)
-تادا (در جعبه رو باز کرد و یه گردنبند قلب که از طلا ساخته شده بود و یه الماس کوچیک سمت راستش بود)
+م... مرسی..
_بزار گردنت کنم (اون گردنبند ابی رو در اورد و اون جدید رو انداخت) خوشگل شدی!
+مرسی....
- ۲۴.۴k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط