آوای شب
آوای شب
پارت ۱۷
ویو دامیان
هاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا ، عزیزم تو اینجا چیکار میکنی؟
-واقعا فکر کردی دوستت دارم ، اشتباه فکر کردی من حتی یگذره بهت علاقه ندارم من فقط تو رو به عنوان یک اضاف میبینم
دامیان شوکه شده بود
- من به تو و بقیه نیاز ندارم، من تونستم از شما سو استفاده کنم و الان خیلی حالم بهتره
وبعد ..... آنیا صحنه ترک میخواهد کند
دامیان: نه انیا ، شاید تو به ما نیاز باشی ولی من بهت نیاز دارم ، قول میدممم
و از خواب بیدار میشود
دامیان: هههههههه ف..ق..ط...خ...و...ا..ب...ب...و...د...یعنی...انیا....از....دست...ندادم...هوف...بخی-
نه اگه واقعا دوسم نداشته باشه چی ؟ یعنی دیگه نمی تونم بینمش اون چمشای ...سبزش...موهای...صورتیش.....
بدن لطیفش .... اون لبخند بامزه اش( گریه اش گرفت )
ویو انیا
من از دامیان زودتر بیدار شدم از اون جایی که هوا سرده رفتم براش شیرکاکاءو گرم اوردم ، درو که باز کردم دامیان بیدار شده بود ...خیلی ذوق کردم ولی چرا دستاش تو موهاشه و داره گریه میکنه
رفتم ببینم چیی شده
انیا : ارباب حالت-
که دیدم منو بغل کرده گفتم : سرورم خوبید؟ دامیان بیشتر فشارم میداد و انیا هم بیشتر تعجب می کرد ، دامیان گفت: نمی خوام از دستت بدم ، انیا دوسم داری؟ پیشم میمونی؟
انیا: چییی ؟ معلومه که شما رو دوست دارم ، پیشت میمونم اما تا وقتی که منو ول نکنی
دامیان: من هیچ وقت ولت ...ن..م..ی...ک...ن...م
انیا سر دامیانو ناز میکنه ، لبخند محوی میزنه
ویو نویسنده
تا نیم ساعت دامیان انیا رو بغل کرده تا اینکه انیا گفت : ارباب نمی خواید ولم کنید؟ دامیان : نه انیا : ارباب می خواید صبحانه بخورید دامیان:اممم باشه ولی میشه بعد صبحونه دوباره بغلت کنم انیا: اما ارباب شما بعد صبحانه به سرکار میرید . دامیان : اه از سرکار متنفرم .
انیا هم لبخندی ریزی میکنه
موقعیت : بعد از صبحانه
انیا: مراقب خودت باش اربا- دامیان: دیگه بهم نگو ارباب چون ناراحت میشم ، بهم بگو دامیان فقط اسممو صدا کن باشه انیا: چشم ارب_چشم دامیان _ ساما
دامیان : افرین خداحافظ مراقب خودت باش
....
🎀😁
پارت ۱۷
ویو دامیان
هاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا ، عزیزم تو اینجا چیکار میکنی؟
-واقعا فکر کردی دوستت دارم ، اشتباه فکر کردی من حتی یگذره بهت علاقه ندارم من فقط تو رو به عنوان یک اضاف میبینم
دامیان شوکه شده بود
- من به تو و بقیه نیاز ندارم، من تونستم از شما سو استفاده کنم و الان خیلی حالم بهتره
وبعد ..... آنیا صحنه ترک میخواهد کند
دامیان: نه انیا ، شاید تو به ما نیاز باشی ولی من بهت نیاز دارم ، قول میدممم
و از خواب بیدار میشود
دامیان: هههههههه ف..ق..ط...خ...و...ا..ب...ب...و...د...یعنی...انیا....از....دست...ندادم...هوف...بخی-
نه اگه واقعا دوسم نداشته باشه چی ؟ یعنی دیگه نمی تونم بینمش اون چمشای ...سبزش...موهای...صورتیش.....
بدن لطیفش .... اون لبخند بامزه اش( گریه اش گرفت )
ویو انیا
من از دامیان زودتر بیدار شدم از اون جایی که هوا سرده رفتم براش شیرکاکاءو گرم اوردم ، درو که باز کردم دامیان بیدار شده بود ...خیلی ذوق کردم ولی چرا دستاش تو موهاشه و داره گریه میکنه
رفتم ببینم چیی شده
انیا : ارباب حالت-
که دیدم منو بغل کرده گفتم : سرورم خوبید؟ دامیان بیشتر فشارم میداد و انیا هم بیشتر تعجب می کرد ، دامیان گفت: نمی خوام از دستت بدم ، انیا دوسم داری؟ پیشم میمونی؟
انیا: چییی ؟ معلومه که شما رو دوست دارم ، پیشت میمونم اما تا وقتی که منو ول نکنی
دامیان: من هیچ وقت ولت ...ن..م..ی...ک...ن...م
انیا سر دامیانو ناز میکنه ، لبخند محوی میزنه
ویو نویسنده
تا نیم ساعت دامیان انیا رو بغل کرده تا اینکه انیا گفت : ارباب نمی خواید ولم کنید؟ دامیان : نه انیا : ارباب می خواید صبحانه بخورید دامیان:اممم باشه ولی میشه بعد صبحونه دوباره بغلت کنم انیا: اما ارباب شما بعد صبحانه به سرکار میرید . دامیان : اه از سرکار متنفرم .
انیا هم لبخندی ریزی میکنه
موقعیت : بعد از صبحانه
انیا: مراقب خودت باش اربا- دامیان: دیگه بهم نگو ارباب چون ناراحت میشم ، بهم بگو دامیان فقط اسممو صدا کن باشه انیا: چشم ارب_چشم دامیان _ ساما
دامیان : افرین خداحافظ مراقب خودت باش
....
🎀😁
- ۳۳۴
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط