قرارداد با قلب
قرارداد با قلب
#پارت_چهارم
#Part4
#رمان#رمان_عاشقانه #رمان_قرارداد_با_قلب#رمان_اربابی#
با ناباوری به مادرم خیره شدم؛ اما اون مرد یه قدم جلو تر رفت یه چیزی بهشون گفت
ولی هیچی نفهمیدم که چی بهشون گفته
بعد از تموم شدن حرفش، پدرم ک همیشه فکر میکردم محکم ترین تکیهگاه دنیاست، سرش رو انداخت پایین
با التماس رو به پدرم گفتم:
بابا؟ داری چیکار می کنی؟ چرا چیزی نمیگی؟
با صدایی لرزون بدون اینکه نگام کنه زمزمه کرد:
تیدا...برو. باید بری. ما... ما نمیتونیم کاری کنیم
حس کردم زمین زیر پاهام دَهَن باز کرد
به مردی ک در مقابلم بود؛ مردی که حتی خانوادهام را در عرض چند دقیقه به زانو درآورده بود؛ نگاه کردم
با نگاهی، فاتحانه به سمت در رفت و اونجا منتظر ایستاد
در حالی که قلم از خشم و وحشت تکهتکه شده بود آخرین نگاهم را به سمت پدر و مادرم انداختم که حتی جرئت نداشتند برای آخرین بار مرا در آغوش بگیرند
فهمیدم که از این لحظه به بعد، در دنیای این مرد هیچ کس برای من پناهی نخواهد بود
اشکام روون شد میخواستم چیزی بگم ک لب زد:
را بیوفت خیلی وقت ندارم
خشکم زده بود چیکار باید میکردم
الان مامان و بابا دستیدستی منو دادن به این هیولا
وای خدای من
در حال فکر کردن بودم که با حرفش دست از فکر کردن برداشتم:
دِ را بیوفت دیگه
مگه با تو نیستم
با اشک و گریه، لرزون گفتم:
ح..حداقل ب..بذار باهاشون خدافظی کنم
خیلی آروم که از فریادم ترسناک تر بود گفت:
کنار ماشین منتظرم زود باش
بدون اینکه چیزی بگم رفتم پیش مادرم اشک هاش
تمام صورتش رو خیس کرده بود با دستم اشک هایش رو پاک کردم
که بعد نگاهم رفت سمت پدرم... حتی بهم نگاه هم نکرد
معلوم بود نمیتواند؛ توان نگاه کردن ب چشم هام رو نداره
لرزون لب زدم:
ب..بابا نمیخوای برای آخرین بار به دخترت ن..نگاه کنی؟!
با این حرفم نگاه پدرم به سمتم اومد:
دخترم من نمیخواستم همچین اتفاقی بیفته
درکم کن لطفاً
چیزی نگفتم، چی میگفتم
چرا خب نمیتونستند کمکم کنن
مگه این مرد کیه ک انقدر ازش میترسیدند
چیزی نگفتم و فقط بغلشون کردم
دلم نمیخواست این در آغوش گرفتن تموم بشه
خیلی برام سخت بود
صدای بوق ماشین به گوش رسید که مادرم با ترس گفت:
د..دخترم برو. اون خطرناکه ، عصبانیتش خطرناک تر برات بد میشه ز..زودتر برو
با اینکه نمیخواستم ازشون جدا شم اما بالاخره از خونه پا گذاشتم بیرون
#پارت_چهارم
#Part4
#رمان#رمان_عاشقانه #رمان_قرارداد_با_قلب#رمان_اربابی#
با ناباوری به مادرم خیره شدم؛ اما اون مرد یه قدم جلو تر رفت یه چیزی بهشون گفت
ولی هیچی نفهمیدم که چی بهشون گفته
بعد از تموم شدن حرفش، پدرم ک همیشه فکر میکردم محکم ترین تکیهگاه دنیاست، سرش رو انداخت پایین
با التماس رو به پدرم گفتم:
بابا؟ داری چیکار می کنی؟ چرا چیزی نمیگی؟
با صدایی لرزون بدون اینکه نگام کنه زمزمه کرد:
تیدا...برو. باید بری. ما... ما نمیتونیم کاری کنیم
حس کردم زمین زیر پاهام دَهَن باز کرد
به مردی ک در مقابلم بود؛ مردی که حتی خانوادهام را در عرض چند دقیقه به زانو درآورده بود؛ نگاه کردم
با نگاهی، فاتحانه به سمت در رفت و اونجا منتظر ایستاد
در حالی که قلم از خشم و وحشت تکهتکه شده بود آخرین نگاهم را به سمت پدر و مادرم انداختم که حتی جرئت نداشتند برای آخرین بار مرا در آغوش بگیرند
فهمیدم که از این لحظه به بعد، در دنیای این مرد هیچ کس برای من پناهی نخواهد بود
اشکام روون شد میخواستم چیزی بگم ک لب زد:
را بیوفت خیلی وقت ندارم
خشکم زده بود چیکار باید میکردم
الان مامان و بابا دستیدستی منو دادن به این هیولا
وای خدای من
در حال فکر کردن بودم که با حرفش دست از فکر کردن برداشتم:
دِ را بیوفت دیگه
مگه با تو نیستم
با اشک و گریه، لرزون گفتم:
ح..حداقل ب..بذار باهاشون خدافظی کنم
خیلی آروم که از فریادم ترسناک تر بود گفت:
کنار ماشین منتظرم زود باش
بدون اینکه چیزی بگم رفتم پیش مادرم اشک هاش
تمام صورتش رو خیس کرده بود با دستم اشک هایش رو پاک کردم
که بعد نگاهم رفت سمت پدرم... حتی بهم نگاه هم نکرد
معلوم بود نمیتواند؛ توان نگاه کردن ب چشم هام رو نداره
لرزون لب زدم:
ب..بابا نمیخوای برای آخرین بار به دخترت ن..نگاه کنی؟!
با این حرفم نگاه پدرم به سمتم اومد:
دخترم من نمیخواستم همچین اتفاقی بیفته
درکم کن لطفاً
چیزی نگفتم، چی میگفتم
چرا خب نمیتونستند کمکم کنن
مگه این مرد کیه ک انقدر ازش میترسیدند
چیزی نگفتم و فقط بغلشون کردم
دلم نمیخواست این در آغوش گرفتن تموم بشه
خیلی برام سخت بود
صدای بوق ماشین به گوش رسید که مادرم با ترس گفت:
د..دخترم برو. اون خطرناکه ، عصبانیتش خطرناک تر برات بد میشه ز..زودتر برو
با اینکه نمیخواستم ازشون جدا شم اما بالاخره از خونه پا گذاشتم بیرون
- ۳.۷k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط