کسوف
پارت ۴ فردای اعتراف در مدرسه
صبح روز بعد میزوکی از همان لحظه ای که چشم هایش را باز کرد فهمید قرار نیست روز آرامی داشته باشد.
چند ثانیه به سقف اتاقش خیره ماند و سعی کرد خودش را قانع کند که اتفاقات شب قبل فقط یک خواب عجیب بوده
یک خواب خیلی عجیب شامل یک پشت بام نورهای شهر یک اعتراف نصفه نیمه ی افتضاح و کایتویی که با قیافه ی خیلی مطمئن گفته بود:
بيا وارد رابطه شیم.
میزوکی بالش را روی صورتش گذاشت و با حرص خفه ای نالید.
و منم چرا گفتم باشه...»
اما ته دلش میدانست چرا
چون وقتى كايتو واقعاً جدى میشد، نمیشد آن نگاهش را نادیده گرفت.
با این حال این باعث نمیشد تحملش راحت تر شود.
راه مدرسه را با قدمهایی تند طی کرد.
باد ملایم صبحگاهی لبه ی دامن فرم مدرسه اش را تکان
میداد و کیفش روی شانه اش بالا و پایین می رفت.
تمام مسیر فقط یک فکر در سرش بود
امروز باید با کایتو مثل یک آدم عادی رفتار کنم
نه خجالت.
نه عصبی شدن
نه واکنش اضافه
او با اطمینان وارد حیاط مدرسه شد.
و دقیقاً سه ثانیه بعد همه چیز نابود شد.
«صبح بخیر دوست دخترم»
میزوکی درجا خشکش زد.
صدای کایتو از پشت سرش آمده بود؛ آرام کشدار پر از شیطنت.
میزوکی به سرعت برگشت و دید او با همان قیافه ی همیشگی یک دست در جیب یک لبخند کج روی لب
درست پشت سرش ایستاده
میزوکی با چهره ای سرخ اما خشمگین زیر لب هیس کرد
«آروم تر حرف بزن دیوونه ای؟!»
کایتو کمی خم شد طوری که صورتش به او نزدیک تر شود.
«چرا؟ مگه دروغ گفتم؟»
میزوکی با حرص گفت:
«اگه یکی بشنوه چی؟!»
کایتو با بی خیالی شانه بالا انداخت
«میگیم دارم تمرین دیالوگ تئاتر میکنم.»
«مدرسه مون کلاً باشگاه تئاتر نداره»
«خب پس میگیم در حال تأسیسشم.»
میزوکی نفس عمیقی کشید تا خودش را کنترل کند.
»...كايتو«
اما كايتو اصلاً قصد نداشت نجاتش دهد.
در عوض خیلی طبیعی دستش را بالا آورد و لپ
میزوکی را کشید.
میزوکی با صدای خفه ای گفت
»آخ«
کایتو با لبخند رضایت مندی گفت
«آره، هنوزم همون قدر نرم»
ميزوكي فوراً دستش را کنار زد و با چشمانی گرد به اطراف نگاه کرد.
خوشبختانه بیشتر دانش آموزها سرگرم خودشان
بودند ولی این خوش شانسی قرار نبود تا ابد دوام بیاورد.
او با دندانهای به هم فشرده گفت:
«ببین اگه الان ازم فاصله نگیری قبل از زنگ اول می کشمت.»
كايتو بدون کوچکترین ترسی آرام تر گفت
«چه خشن من فقط اومدم به دوست دخترم صبح بخیر بگم.»
میزوکی زیر لب غر زد
من واقعاً نباید به تو جواب مثبت میدادم.
كايتو لبخندش را عمیق تر کرد.
دیگه دیر شده.»
صبح روز بعد میزوکی از همان لحظه ای که چشم هایش را باز کرد فهمید قرار نیست روز آرامی داشته باشد.
چند ثانیه به سقف اتاقش خیره ماند و سعی کرد خودش را قانع کند که اتفاقات شب قبل فقط یک خواب عجیب بوده
یک خواب خیلی عجیب شامل یک پشت بام نورهای شهر یک اعتراف نصفه نیمه ی افتضاح و کایتویی که با قیافه ی خیلی مطمئن گفته بود:
بيا وارد رابطه شیم.
میزوکی بالش را روی صورتش گذاشت و با حرص خفه ای نالید.
و منم چرا گفتم باشه...»
اما ته دلش میدانست چرا
چون وقتى كايتو واقعاً جدى میشد، نمیشد آن نگاهش را نادیده گرفت.
با این حال این باعث نمیشد تحملش راحت تر شود.
راه مدرسه را با قدمهایی تند طی کرد.
باد ملایم صبحگاهی لبه ی دامن فرم مدرسه اش را تکان
میداد و کیفش روی شانه اش بالا و پایین می رفت.
تمام مسیر فقط یک فکر در سرش بود
امروز باید با کایتو مثل یک آدم عادی رفتار کنم
نه خجالت.
نه عصبی شدن
نه واکنش اضافه
او با اطمینان وارد حیاط مدرسه شد.
و دقیقاً سه ثانیه بعد همه چیز نابود شد.
«صبح بخیر دوست دخترم»
میزوکی درجا خشکش زد.
صدای کایتو از پشت سرش آمده بود؛ آرام کشدار پر از شیطنت.
میزوکی به سرعت برگشت و دید او با همان قیافه ی همیشگی یک دست در جیب یک لبخند کج روی لب
درست پشت سرش ایستاده
میزوکی با چهره ای سرخ اما خشمگین زیر لب هیس کرد
«آروم تر حرف بزن دیوونه ای؟!»
کایتو کمی خم شد طوری که صورتش به او نزدیک تر شود.
«چرا؟ مگه دروغ گفتم؟»
میزوکی با حرص گفت:
«اگه یکی بشنوه چی؟!»
کایتو با بی خیالی شانه بالا انداخت
«میگیم دارم تمرین دیالوگ تئاتر میکنم.»
«مدرسه مون کلاً باشگاه تئاتر نداره»
«خب پس میگیم در حال تأسیسشم.»
میزوکی نفس عمیقی کشید تا خودش را کنترل کند.
»...كايتو«
اما كايتو اصلاً قصد نداشت نجاتش دهد.
در عوض خیلی طبیعی دستش را بالا آورد و لپ
میزوکی را کشید.
میزوکی با صدای خفه ای گفت
»آخ«
کایتو با لبخند رضایت مندی گفت
«آره، هنوزم همون قدر نرم»
ميزوكي فوراً دستش را کنار زد و با چشمانی گرد به اطراف نگاه کرد.
خوشبختانه بیشتر دانش آموزها سرگرم خودشان
بودند ولی این خوش شانسی قرار نبود تا ابد دوام بیاورد.
او با دندانهای به هم فشرده گفت:
«ببین اگه الان ازم فاصله نگیری قبل از زنگ اول می کشمت.»
كايتو بدون کوچکترین ترسی آرام تر گفت
«چه خشن من فقط اومدم به دوست دخترم صبح بخیر بگم.»
میزوکی زیر لب غر زد
من واقعاً نباید به تو جواب مثبت میدادم.
كايتو لبخندش را عمیق تر کرد.
دیگه دیر شده.»
- ۲.۳k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط