عشق غیر منتظره پارت ۴۳

ساکورا: مثل جوتسوی خاک و آب

آنیا: یعنی تو هم جادو بلدی؟!

ساکورا: آنیا این جادو نیست

آنیا: خیلی خفنه!!

ساکورا:🤦

یور: دوستی هم اونجا داشتی؟

ساکورا: نه ما اونجا حق دوست شدن با کسی رو نداشتیم چون به عنوان یه گنین...که میشه پایین ترین درجه نینجایی جونمون هیچ ارزشی نداشت

(بچه ها اینجا ساکورا از یه بعد موازی از دنیای شینوبی اومده که اونجا نه ساسکه ای وجود داشته نه ناروتویی)

یوجی: غم انگیزه...

یور میاد ساکورا رو بغل میکنه و میگه: الان ما خانواده تو هستیم...دیگه نگران ارتباط های انسانیت نباش...اینجا ممنوعیتی وجود نداره...دلم بستنی میخواد

ساکورا: ممنون.... وایسا...جانم؟

یوجی: طبیعیه چیز خاصی نیست😁

ذهن لوید: پس میتونه یه کاری به اسم جوتسو انجام بده...باید حواسم بهش باشه این خانواده که اولش فقط ساختگی بوده الان واقعی شده...منو باش فکر میکردم فقط آنیا یا ته تهش یه بچه دیگه داریم...ولی الان شدیم ۶ نفر! باید نقشه رو دوباره--

آنیا: بابا! انقدر فکر نکنننن!!! سرم درد گرفت!

لوید: ببخشید آنیا😅

ساکورا: ش...شما از قدرتش خبر دارین!؟

آنیا: اولش که نمیدونستن ولی بعدش فهمیدن

ساکورا: راستی آنیا به من نگفتی چطور از این خوانواده سر در آوردی

آنیا: خب ماجراش طولانیه...اول از همه بگم که...(ماجرای عملیات استریکس) و بله الان هم که دایی داره زنگ میزنه...وایسا چی!؟

لوید: اوه سلام یوری

یوری: سلام لوید...وای! واقعا الان خونه ی شایسته ی خواهرم رو خریدی!

یور: سلام یوری! حالت چطوره؟ خورد و خوراکت چطوریه؟

یوری:....لوید خواهرم جن زده شده؟!

لوید: نه در حقیقت--

آنیا: داییی!

یوری: آنیا!....و شما؟(یوجی و ساکورا)

آنیا: دایی اینا خواهر و برادر های منن که از یه جهان دیگه اومدن! بزار برات تعریف کنم(کل ماجرا) و الان هم اینجاییم دیگه

یوری: واو...چه پر ماجرا

یور: راستی یوری میگم تو فلفل چیلی یا بستنی داری؟

یوری: این دیگه چیه این وسط؟

لوید: ویار کرده😐

یوری:....(سکوت مطلق).......(یه نگاه به لوید یه نگاه هم به یور و...) خواهرررررر جووووووننننننن!!!!!!!!!!! چرا زودتر به من نگفتی!؟!؟!؟!؟!؟!؟ الان میرم برات فلفل چیلی و بستنی میگیرم!!(نگاه وحشتناک به لوید) حواست به خواهرم باشه....

ساکورا:😐🤣

یوجی: داییمون خیلی جالبه🗿👍

آنیا: خوبه شما خانم نابود کننده رو ندیدین...

یوجی و ساکورا: کی؟😶

لوید: واقعا کی؟

آنیا: بی خیالش!
ذهنش: از فیونا متنفرممممممممممممممم

لوید: حالا برید اتاقاتون رو بچینید

اتاق آنیا: یه اتاق با پوستر باندمن و فیگور های انیمه ای و و تخت با طرح ستاره و فرش عروسکی(از این فرشای اتاق بچه ها) با یه کامپیوتر کوچولو که باهاش انیمه میدید و یه قفسه پر از مانگا به همراه تخت و وسایل باند

اتاق ساکورا: یه اتاق با فرش صورتی و پرده های سبز به همراه یه تاب خونگی(فهمیدین چیو میگم دیگه؟) که میله هاش مشکی بودن و بالشتاش هم صورتی کنارش هم یه درخت مصنوعی ساکورا بود و یه کتابخونه نسبتا بزرگ و میز کامپیوتر

اتاق یوجی: یه اتاق مشکی و آبی و قرمز تختش مشکی سفیده و میز کامپیوتر و یسری خنزر پنزر تزئینی
(یوجی مظلوم😅)

لوید: اتاق همتون عالی شده

آنیا: بابا دایی چی شد؟

لوید: فلفل و بستنی رو داد و رفت...یه کاری براش پیش اومده بود
ذهنش: ماموریت داشت...

آنیا: من میرم بخوابم! راستی بابا فردا میشه بکی و بقیه رو دعوت کنم خونمون؟

لوید: بقیه؟ منظورت دامیان آنیسا امیل و اوین و دامیارن دیگه؟ اگه اینا باشن من مشکلی ندارم

آنیا: ایولللل!

ساکورا: کیا؟

یوجی: فردا خودت میبینیشون

ویو اتاق آنیا

ذهن آنیا: خیلی واسه فردا ذوق دارم!...راستی الان یادم اومد...مگه آنیسا نگفته بود من ته تقاریم؟! یعنی آنیسا میکشمت!🔪

فردا ایدن

آنیا: آنیسااااااااا!!!

آنیسا: گوشم! چیه؟!

آنیا: مگه نگفته بودی من ته تقاریم؟! پس الان چرا مامانم بارداره؟!( خیلییییییی آروم)

آنیسا: خب... دروغ گفتم😗 میخواستم هیجانش برات بمونه

آنیا: واقعاً!؟ ممنونمممممم ببخشید سرت داد زدم🤧

دامیار: سلام آبجی سلام آنیا...بقیه کجان؟

بکی: آنیاااااااااااا! چرا به من نگفتی!!(از ته سالن)

آنیا: ها؟

بکی میاد پیش آنیا و میگه: من الان از دانشگاه رد شدم! بعدش یه دختره ای رو دیدم کپ تو! فقط بزرگتر بود....اون کی بود؟!

آنیا: بزار همه بیان میگم

اوین: ما اومدیم!

امیل: سلام بکی

بکی: امیل!

دامیان: کله صورتی...تو فکری؟

آنیا: اوه سلام پسر دوم...آره خب یکم اخیرا بخاطر اساس کشی و اتفاقات تو خونه ذهنم مشغوله

دامیان: اساس کشی!!؟؟

بکی: آنیا جونم دارین میرین کجا😨 نکنه داری از اوستانیا میری!؟

آنیا: نه بابا...خونمون ۲ تا کوچه بالاتره اومدیم یه خونه بزرگتر...راستی میخواستم همتون رو دعوت کنم به خونه جدیدمون براتون لوکیشنش رو میفرستم
دیدگاه ها (۴)

عشقی حقیقی

پارت ۱۶ دامیان : هیچی انیا : چرا پس وقتمنو تلف کردی دامیا...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

پارت ۱ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]لوید : انیا عزیزم پاشو دیرت میشه...

طلسم چشای بانمکت/p22/فصل۲

عشقی حقیقی

ادامهانیا:نازم کن(چشماش بسه هست که بخوابه)دامیان شروع به ناز...

شروع رمان جدید:عشق حقیقیشخصیت اصلی:انیا دامیانشخصیت هایی که ...

ویو شب همه دخترا اومدن بکی مارگارت جودی کلویی با انلی اشنا ش...

گل لیلیوم پارت ۱آنیا! آنیاااااااا! پاشو دیرت شده آنیا:آخ آخ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط