**زندگی تکرار نشدنی**
**زندگی تکرار نشدنی**
**پارتی اول**
بوی ادکلن تلخ و سنگینی که از فاصله ده متری هم توی هوا موج میزد، کافی بود تا جینا راهش را کج کند و نفس حبسشدهاش را با شتاب بیرون بدهد. برای او، دنیای اطراف با بوها تعریف میشد؛ بوهایی که خیلی وقتها ته دلش را خالی میکردند و باعث میشدند ترجیح دهد ساعتها گوشهای خلوت بنشیند و از همهچیز و همهکس فاصله بگیرد. از بوی تند و آزاردهندهی پسرهایی که فکر میکردند با چند پاف ادکلن ارزانقیمت جذابتر میشوند، متنفر بود. با چشمان درشت و مشکیاش که همیشه رگهای از اضطراب و هوشیاری در آنها موج میزد، نگاهی به راهروی شلوغ دانشگاه انداخت و کیفش را محکمتر توی آغوش کشید.
- دوباره فرار کردی جینا؟
صدای دوستش سارا بود که با لبخند نزدیک میشد. جینا نفس عمیقی کشید و گفت: «نزدیک بود خفه بشم! این پسرا انگار مسابقهی بیشمصرفی عطر گذاشتن.»
سارا خندید و بازوی او را گرفت: «بیخیال بابا، همهشون که اینطور نیستن... مثلاً اون پسر جدیده رو دیدی؟ همونی که تازه اومده دانشکده هنر؟»
جینا سر تکان داد. نیازی نبود بپرسد کی را میگوید؛ چند روزی بود که پچپچ دخترهای دانشگاه روی دور افتاده بود. جین؛ پسری که به خاطر ظاهر سرد و بیتفاوتش معروف شده بود، کسی که به هیچ دختری روی خوش نشان نمیداد و بارزترین مشخصهاش، چشمهای خیرهکننده و عجیبی بود که به رنگ صورتی ملایمی میدرخشیدند؛ رنگی که خیلیها آن را حاصل یک نوع لنز خاص یا خطای دید میدانستند، اما واقعیت چیز دیگری بود.
همان لحظه، پیچ راهرو خلوتتر شد و با باز شدن درِ کلاس، سایهی بلند کسی روی زمین افتاد.
جین با قدمهای آرام و بیتفاوت از کلاس خارج شد. پیراهن مشکیاش با یقهی باز، کاملاً با فضای سرد و دستنیافتنیاش همخوانی داشت. نگاه خیرهاش برای ثانیهای روی دخترهای راهرو چرخید و طبق معمول، بدون کوچکترین توقفی گذشت. اما ناگهان، میان آن همه جمعیت، قدمهایش کند شد.
سرش را چرخاند. نگاه خیره و نفوذناپذیرش روی جینا قفل شد. چشمهای صورتیاش برای لحظهای برقی زد؛ انگار میان آن همه بوی تند و آزاردهندهی آدمهای اطراف، متوجه حضور دختری شده بود که برخلاف بقیه، هیچ عطری به خودش نزده بود و از همهی آنها فاصله میگرفت.
جینا نگاهش را سریع دزدید، قلبش از شدت ضربان توی سینه اش تیر کشید. بوی لطیف و عجیبی مثل عطر شکوفههای بادام در هوا پیچید؛ بویی که هیچ ربطی به فضای خفهی دانشگاه نداشت. انگار جین... با همهی پسرهایی که جینا در طول عمرش شناخته بود، فرق داشت.
جین لبخند محو و غیرقابلفهمی زد، نگاهی دوباره به او انداخت و بدون اینکه کلمهای بگوید، از آنجا دور شد. سارا با تعجب بازوی جینا را تکان داد: «هی... اون... اون الان به تو نگاه کرد؟! جین تا حالا به هیچکس حتی نگاه هم نکرده بود!»
جینا آب دهانش را قورت داد، دستش را روی سینهاش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد: «این پسر... خیلی خطرناکه...»
**پارتی اول**
بوی ادکلن تلخ و سنگینی که از فاصله ده متری هم توی هوا موج میزد، کافی بود تا جینا راهش را کج کند و نفس حبسشدهاش را با شتاب بیرون بدهد. برای او، دنیای اطراف با بوها تعریف میشد؛ بوهایی که خیلی وقتها ته دلش را خالی میکردند و باعث میشدند ترجیح دهد ساعتها گوشهای خلوت بنشیند و از همهچیز و همهکس فاصله بگیرد. از بوی تند و آزاردهندهی پسرهایی که فکر میکردند با چند پاف ادکلن ارزانقیمت جذابتر میشوند، متنفر بود. با چشمان درشت و مشکیاش که همیشه رگهای از اضطراب و هوشیاری در آنها موج میزد، نگاهی به راهروی شلوغ دانشگاه انداخت و کیفش را محکمتر توی آغوش کشید.
- دوباره فرار کردی جینا؟
صدای دوستش سارا بود که با لبخند نزدیک میشد. جینا نفس عمیقی کشید و گفت: «نزدیک بود خفه بشم! این پسرا انگار مسابقهی بیشمصرفی عطر گذاشتن.»
سارا خندید و بازوی او را گرفت: «بیخیال بابا، همهشون که اینطور نیستن... مثلاً اون پسر جدیده رو دیدی؟ همونی که تازه اومده دانشکده هنر؟»
جینا سر تکان داد. نیازی نبود بپرسد کی را میگوید؛ چند روزی بود که پچپچ دخترهای دانشگاه روی دور افتاده بود. جین؛ پسری که به خاطر ظاهر سرد و بیتفاوتش معروف شده بود، کسی که به هیچ دختری روی خوش نشان نمیداد و بارزترین مشخصهاش، چشمهای خیرهکننده و عجیبی بود که به رنگ صورتی ملایمی میدرخشیدند؛ رنگی که خیلیها آن را حاصل یک نوع لنز خاص یا خطای دید میدانستند، اما واقعیت چیز دیگری بود.
همان لحظه، پیچ راهرو خلوتتر شد و با باز شدن درِ کلاس، سایهی بلند کسی روی زمین افتاد.
جین با قدمهای آرام و بیتفاوت از کلاس خارج شد. پیراهن مشکیاش با یقهی باز، کاملاً با فضای سرد و دستنیافتنیاش همخوانی داشت. نگاه خیرهاش برای ثانیهای روی دخترهای راهرو چرخید و طبق معمول، بدون کوچکترین توقفی گذشت. اما ناگهان، میان آن همه جمعیت، قدمهایش کند شد.
سرش را چرخاند. نگاه خیره و نفوذناپذیرش روی جینا قفل شد. چشمهای صورتیاش برای لحظهای برقی زد؛ انگار میان آن همه بوی تند و آزاردهندهی آدمهای اطراف، متوجه حضور دختری شده بود که برخلاف بقیه، هیچ عطری به خودش نزده بود و از همهی آنها فاصله میگرفت.
جینا نگاهش را سریع دزدید، قلبش از شدت ضربان توی سینه اش تیر کشید. بوی لطیف و عجیبی مثل عطر شکوفههای بادام در هوا پیچید؛ بویی که هیچ ربطی به فضای خفهی دانشگاه نداشت. انگار جین... با همهی پسرهایی که جینا در طول عمرش شناخته بود، فرق داشت.
جین لبخند محو و غیرقابلفهمی زد، نگاهی دوباره به او انداخت و بدون اینکه کلمهای بگوید، از آنجا دور شد. سارا با تعجب بازوی جینا را تکان داد: «هی... اون... اون الان به تو نگاه کرد؟! جین تا حالا به هیچکس حتی نگاه هم نکرده بود!»
جینا آب دهانش را قورت داد، دستش را روی سینهاش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد: «این پسر... خیلی خطرناکه...»
- ۶۴
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط