## «ماه، بوی باران میدهد»
## «ماه، بوی باران میدهد»
### پارت سوم: سایهی حقیقت
نورِ کمفروغِ صبحگاهی از لابهلای شاخههای درهمتنیدهی کاج به درون غار تابید و روی صورت تهیونگ افتاد. چشمهایش را باز کرد. غار خالی بود، اما بوی چوب سوخته و عطرِ تند و مردانهی جونگکوک هنوز توی فضا پیچیده بود.
تهیونگ خواست بلند شود، اما تیغِ تیزی از درد پهلویش گذشت و ناخودآگاه آخی گفت.
صدای قدمهایی از بیرون آمد و جونگکوک با چند برگِ گیاه دارویی و ظرفی آب برگشت. وقتی دید تهیونگ نشسته و سعی دارد دردش را پنهان کند، با قیافهای طلبکار ظرف را زمین گذاشت:
«نگفتم زیاد تقلا نکن؟ زخمِ گرگهای خاکستری به این سادگیها جوش نمیخوره، مخصوصاً وقتی انقدر لجبازی کنی.»
تهیونگ به صخره تکیه داد و با چشمهایی که خمارِ درد اما پر از شیطنت بود، به او نگاه کرد:
«نگرانم بودی، آلفا؟ فکر کردم گذاشتی رفتی تا از دستم خلاص بشی.»
جونگکوک کلافه هوایی را از بین لبهایش بیرون داد، زانو زد و دارو را روی زخم او گذاشت. تهیونگ از سوزشِ دارو نفسش بند آمد، اما لبش را گاز گرفت تا صدایش درنیاید. جونگکوک متوجه شد؛ دستش را روی بازوی تهیونگ گذاشت و با لحن نرمتری گفت:
«تحمل کن... این یکی کمی میسوزه.»
فاصلهی بینشان خیلی کم شده بود. تهیونگ خیره شد به چشمهای تیره و عمیقِ جونگکوک. بوی باران و کاج تمام حواسش را پر کرده بود. آرام پچپچ کرد:
«چرا نجاتم دادی، جونگکوک؟ قبیلهی شما از ما متنفره... پدرت سالهاست داره با قبیلهی من میجنگه.»
دست جونگکوک روی زخم مکث کرد. نگاهش برای یک لحظه روی لبهای تهیونگ نشست، اما سریع خودش را عقب کشید و بلند شد.
«چون من پدرم نیستم. و دلیلی ندادم که یک نفر توی قلمروم بیجهت بمیره... حالا هم جوابم رو بده: واقعاً برای چی اومده بودی سمت مرز ما؟ اونم تنها و زخمی؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. نگاهش از شیطنت خالی شد و سایهای از غم روی صورتش نشست. زانوهایش را بغل کرد و سرش را پایین انداخت:
«چون دارن قبیلهمون رو از درون نابود میکنن... آلفای خودمون به ما خیانت کرده.»
جونگکوک با شنیدن این حرف، جا خورد. نگاه خیرهاش روی تهیونگ ثابت ماند. جنگلِ سکوتزدهی ماهسپید، راز بزرگی را در دل داشت که حالا داشت باز میشد.
**پایان پارت سوم**
### پارت سوم: سایهی حقیقت
نورِ کمفروغِ صبحگاهی از لابهلای شاخههای درهمتنیدهی کاج به درون غار تابید و روی صورت تهیونگ افتاد. چشمهایش را باز کرد. غار خالی بود، اما بوی چوب سوخته و عطرِ تند و مردانهی جونگکوک هنوز توی فضا پیچیده بود.
تهیونگ خواست بلند شود، اما تیغِ تیزی از درد پهلویش گذشت و ناخودآگاه آخی گفت.
صدای قدمهایی از بیرون آمد و جونگکوک با چند برگِ گیاه دارویی و ظرفی آب برگشت. وقتی دید تهیونگ نشسته و سعی دارد دردش را پنهان کند، با قیافهای طلبکار ظرف را زمین گذاشت:
«نگفتم زیاد تقلا نکن؟ زخمِ گرگهای خاکستری به این سادگیها جوش نمیخوره، مخصوصاً وقتی انقدر لجبازی کنی.»
تهیونگ به صخره تکیه داد و با چشمهایی که خمارِ درد اما پر از شیطنت بود، به او نگاه کرد:
«نگرانم بودی، آلفا؟ فکر کردم گذاشتی رفتی تا از دستم خلاص بشی.»
جونگکوک کلافه هوایی را از بین لبهایش بیرون داد، زانو زد و دارو را روی زخم او گذاشت. تهیونگ از سوزشِ دارو نفسش بند آمد، اما لبش را گاز گرفت تا صدایش درنیاید. جونگکوک متوجه شد؛ دستش را روی بازوی تهیونگ گذاشت و با لحن نرمتری گفت:
«تحمل کن... این یکی کمی میسوزه.»
فاصلهی بینشان خیلی کم شده بود. تهیونگ خیره شد به چشمهای تیره و عمیقِ جونگکوک. بوی باران و کاج تمام حواسش را پر کرده بود. آرام پچپچ کرد:
«چرا نجاتم دادی، جونگکوک؟ قبیلهی شما از ما متنفره... پدرت سالهاست داره با قبیلهی من میجنگه.»
دست جونگکوک روی زخم مکث کرد. نگاهش برای یک لحظه روی لبهای تهیونگ نشست، اما سریع خودش را عقب کشید و بلند شد.
«چون من پدرم نیستم. و دلیلی ندادم که یک نفر توی قلمروم بیجهت بمیره... حالا هم جوابم رو بده: واقعاً برای چی اومده بودی سمت مرز ما؟ اونم تنها و زخمی؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. نگاهش از شیطنت خالی شد و سایهای از غم روی صورتش نشست. زانوهایش را بغل کرد و سرش را پایین انداخت:
«چون دارن قبیلهمون رو از درون نابود میکنن... آلفای خودمون به ما خیانت کرده.»
جونگکوک با شنیدن این حرف، جا خورد. نگاه خیرهاش روی تهیونگ ثابت ماند. جنگلِ سکوتزدهی ماهسپید، راز بزرگی را در دل داشت که حالا داشت باز میشد.
**پایان پارت سوم**
- ۷۴
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط