هنوز چند دقیقه از شروع کلاسها نگذشته بود که صدای بحث از
هنوز چند دقیقه از شروع کلاسها نگذشته بود که صدای بحث از راهرو بلند شد.
جینا جلوی یکی از پسرهای دانشگاه ایستاده بود.
+گفتم که تقصیر من نبود!
_ولی تو همیشه فکر میکنی حق با توئه!
+چون وقتی مطمئنم حق با منه، الکی عذرخواهی نمیکنم.
پسر با عصبانیت جواب داد:
_خیلی پررویی!
همان لحظه جونگو از دور متوجه ماجرا شد و سریع جلو آمد.
_مشکلی پیش اومده؟
جونگکوک هم کنار جینا ایستاد.
_با جینا درست صحبت کن.
پسر نگاهی به هر دو انداخت.
_به شما ربطی نداره.
جونگو یک قدم جلو رفت.
_وقتی با خواهر من اینطوری صحبت میکنی، چرا، به من ربط داره.
جونگکوک هم جدی گفت:
_فقط بحث رو تموم کن.
جینا سریع بینشان ایستاد.
+هی! هیچکس قرار نیست کاری بکنه.
جونگو گفت:
_ولی—
+گفتم نه! خودم میتونم جوابش رو بدم.
جونگکوک چند ثانیه به جینا نگاه کرد و عقب رفت.
پسر هم که فهمیده بود اوضاع جدی شده، زیر لب گفت:
_باشه... بیخیال.
و از راهرو دور شد.
جونگو رو به جینا کرد.
_خوبی؟
+آره. فقط دفعهی بعد قبل از اینکه بیاید وسط، بذارید خودم حرف بزنم.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
_باشه.
جونگو گفت:
_ولی اگه دوباره کسی اذیتت کرد، حداقل بهم بگو.
+قول نمیدم.
بعد سهتایی راه افتادیم سمت کلاس، در حالی که جونگو هنوز با دقت اطراف رو نگاه میکرد.
جینا جلوی یکی از پسرهای دانشگاه ایستاده بود.
+گفتم که تقصیر من نبود!
_ولی تو همیشه فکر میکنی حق با توئه!
+چون وقتی مطمئنم حق با منه، الکی عذرخواهی نمیکنم.
پسر با عصبانیت جواب داد:
_خیلی پررویی!
همان لحظه جونگو از دور متوجه ماجرا شد و سریع جلو آمد.
_مشکلی پیش اومده؟
جونگکوک هم کنار جینا ایستاد.
_با جینا درست صحبت کن.
پسر نگاهی به هر دو انداخت.
_به شما ربطی نداره.
جونگو یک قدم جلو رفت.
_وقتی با خواهر من اینطوری صحبت میکنی، چرا، به من ربط داره.
جونگکوک هم جدی گفت:
_فقط بحث رو تموم کن.
جینا سریع بینشان ایستاد.
+هی! هیچکس قرار نیست کاری بکنه.
جونگو گفت:
_ولی—
+گفتم نه! خودم میتونم جوابش رو بدم.
جونگکوک چند ثانیه به جینا نگاه کرد و عقب رفت.
پسر هم که فهمیده بود اوضاع جدی شده، زیر لب گفت:
_باشه... بیخیال.
و از راهرو دور شد.
جونگو رو به جینا کرد.
_خوبی؟
+آره. فقط دفعهی بعد قبل از اینکه بیاید وسط، بذارید خودم حرف بزنم.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
_باشه.
جونگو گفت:
_ولی اگه دوباره کسی اذیتت کرد، حداقل بهم بگو.
+قول نمیدم.
بعد سهتایی راه افتادیم سمت کلاس، در حالی که جونگو هنوز با دقت اطراف رو نگاه میکرد.
- ۲۹۶
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط