×قسمت یک×پارت دو
×قسمت یک×پارت دو
شاید دلیل اینکه از دخترا بدممیومد خیلی چیزا بود..مثلا اینکه از بچگی مجبورم کرده بودن دختر عمه کنه و مزخرفمو تحمل کنم..شاهرخ خانبابایه مامان نمیزاشت هیچ کدوم از بچه هاش اونجوری که دوست دارن زندگی کنن..نمیزاشت هیچ کدومدرسشونو بخونن..با اونی که دوست دارن ازدواج کنن یا هر چیز دیگه..واسه همین بود که مامان بااونی که دوست داشت ازدواج کرد وپس زده شد..واسه همیشه..ازارث و رفت وامد با فامیل منع شد..تقریبا میشه گفت مامان از زندگی منع شد..واسش همه چی تموم شده بود..ولی نه تا وقتی که بابا باهاش بود..بابا هیچی واسش کم نزاشته بود..مامان که زن بابا شد نتونس جز چادری که سرش بود ولباسی که تنش بود چیزی از خونه شاهرخ خان برداره..بعدش دیگه مامانبود و شب تا صبح خیاطی کردن..بابا بود و تمام وقت بیرون از خونه موندن و کار کردن
من که اومدم انگار قدمم نحس بود..بدبختیامون بیشتر شد...پای ناصربه خونه باز شد..ناصر یکی از زیر دستای شاهرخ خان بود..از شانس شاهرخ خان همه بچه هاش دخترزا بودن..واسه همین دیدن نوه پسرش واسش مهم بود..هرچند که اسم ورسمی ازش بهم نمیرسید خداروشکر.
ولی من اونی نبودم که همه میخواستن..یه ساده ی تخس..که همه دنیاش دستای توی جیبش و هنسفری تو گوشش بود...بعد از مرگ بابا توی اون تصادف نحس که یادگاریش واسم یه جای ضربه روی پیشونیم بود..زیر موهام..بدبختیامون خیلی بیشتر شد بعد اون تصادف...همون مسافرتی که بعدش من یتیمشدم..پای ناصر به خونهباز شد.. و من مجبور شدم از خیلی از ارزوهام دست بکشم..
شاهرخ خان ناصرو مجبور کرده بود با مامان ازدواج کنه..که یه موقع مامان از بی پولی به راه بد کشیده نشه..هه..من خودم مثه شیر بالا سر مامانم بودم..هرچند هیشکی قبولم نداشت..انقد بهم تلقین شد بهم که باور کردم یه بی عرضه ی بی مصرفم
بعد مامان عزیز ترین کسم توزندگی همین سونیا بود
دختر سامان و ویدا
من واقعا داییش نبودم..ولی هم من و هم اوندوست داشتیمکه من داییشباشم..
سامان مرد بود..مردی که باهمه اذارایی که بهش میرسوندماندازه داداش نداشتم واسم عزیز بود..ویداهم که نگو..بهترینابجی دنیا بود..حتی اگه دستپخت افتضاحی داشت..هرچند که هنوز موهاش کوتاه بود...بهترینای من همین خانواده سه نفرهبودن..واای..واقعا فکر کردن به گذشته زجراوره..کاش یه روزاین سختیا تموم بشه..شایدم نشه..امیدی ندارم
به حرکت اسکیت بردم پیچ و خم دادم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم..کار سختی بود..
_داشمایمان بیا این طرف
سپهر بود..جوابی ندادم و رفتمسمت بچه ها
تقریبا همه بودن جز علی
یه مدته به رفت وامداش مشکوکم..دخترمدور و برش زیاد شده..نگرانم کار دست خودش بده
_به...سلام داش ایمان..کجایی تو پسر؟!بیا این طرف یکم
_حسش نبود جونه تو
_اوکی...هسی فردا شبوایمان؟!
_چیو هسم؟؟
سپهر وسط حرف ماکان پرید و گفت:ایمان نزن زیرش دیگه..یه امشبوراه بیا بریم
_کجا اخه؟؟نمیدونم در مورد چی حرف میزنید اصا
سپهر:گردش مختلط دیگه
رومو برگردوندم و خواستم بزم..گفتم:بیخیال سپهر من اهلش نیسم
مچمو گرفت و برمگردوند
_دیوونه میگم یه امشبوبیا..اصن اگه بدتاومد برگرد..چیزینیست که
_سپهر به قران میام با گندبازیام خرابش میکنم برنامتونو
_تو که همیشه نمک مجلسی..خراب کنی چرا؟!
میلاد کنایه امیز گفت:سپهر یادت رفته جناب حساسیت به جنس مونث دارن؟؟
بهش توجهی نکردم و گفتم:امشبو میام سپهر..فقط واس خاطر روی گلخودت
_ایول داداشم..میدونستماز اولم رو مو زمیننمیندازی..خیلی مردی
محکمزدمپشت کمرشوگفتم :مخلص داشم..من برمبچه ها..تا فرداشب
منتظر نموندم تا خدافظی کنیم و از اونجا دور شدم..دلم واسه سونیا تنگشده بود..تا خونه سامان خودمو با اتوبوس رسوندم..خواستم درپ با کلید باز کنم ولی گفتم شاید ویدا ناراحت بشه
واسه همین در زدم..یکمبعد صدای تیک باز شدن در اومد..رفتمداخل و گفتم:خانوم خونه..اقای خونه...عشق من؟؟
_برو به عمتبگو عشق من...چیکار بهبچه من. داری؟!
از همون بیرون اتاق خواب خطاب به سامان داد زدم_فحش بچه صلواته سامی گیلی ویلی
سامان در حالی که تیشرتشو میپوشید از اتاقاومد بیرون...بعدم ویدا در حالی که داشت شالشو تنظیم میکرد دنبالش اومد بیرون
شیطون گفتم_اهم اهم...انگار بدموقع اومدم
سامان_یمیر سیرابی..برداشتی بدموقع های مارو خراب کردی رفت
خودمو رو مبل پرت کردم که صدای ویدا در اومد...روبه سامان گفتم:چطوری بابای نمونه؟؟
_این حرفا چی بود بهبچه گفته بودی؟!
_کدوم؟؟
_همین که هروقت تنها بودن بیا وسطشون و اینا
_عه..دایی دهن لق نبودیا
_این نگفت که..زرنگه پدرسوخته..تا لحظهاخرمقاومت کرد..ازضبط شده ی مکالمش با نوهصد ونه دویصد وده دوازدهصفردوشونفهمیدم
یجوریبا کنایه گفت که خندمگرفت.گفتم:من گف
شاید دلیل اینکه از دخترا بدممیومد خیلی چیزا بود..مثلا اینکه از بچگی مجبورم کرده بودن دختر عمه کنه و مزخرفمو تحمل کنم..شاهرخ خانبابایه مامان نمیزاشت هیچ کدوم از بچه هاش اونجوری که دوست دارن زندگی کنن..نمیزاشت هیچ کدومدرسشونو بخونن..با اونی که دوست دارن ازدواج کنن یا هر چیز دیگه..واسه همین بود که مامان بااونی که دوست داشت ازدواج کرد وپس زده شد..واسه همیشه..ازارث و رفت وامد با فامیل منع شد..تقریبا میشه گفت مامان از زندگی منع شد..واسش همه چی تموم شده بود..ولی نه تا وقتی که بابا باهاش بود..بابا هیچی واسش کم نزاشته بود..مامان که زن بابا شد نتونس جز چادری که سرش بود ولباسی که تنش بود چیزی از خونه شاهرخ خان برداره..بعدش دیگه مامانبود و شب تا صبح خیاطی کردن..بابا بود و تمام وقت بیرون از خونه موندن و کار کردن
من که اومدم انگار قدمم نحس بود..بدبختیامون بیشتر شد...پای ناصربه خونه باز شد..ناصر یکی از زیر دستای شاهرخ خان بود..از شانس شاهرخ خان همه بچه هاش دخترزا بودن..واسه همین دیدن نوه پسرش واسش مهم بود..هرچند که اسم ورسمی ازش بهم نمیرسید خداروشکر.
ولی من اونی نبودم که همه میخواستن..یه ساده ی تخس..که همه دنیاش دستای توی جیبش و هنسفری تو گوشش بود...بعد از مرگ بابا توی اون تصادف نحس که یادگاریش واسم یه جای ضربه روی پیشونیم بود..زیر موهام..بدبختیامون خیلی بیشتر شد بعد اون تصادف...همون مسافرتی که بعدش من یتیمشدم..پای ناصر به خونهباز شد.. و من مجبور شدم از خیلی از ارزوهام دست بکشم..
شاهرخ خان ناصرو مجبور کرده بود با مامان ازدواج کنه..که یه موقع مامان از بی پولی به راه بد کشیده نشه..هه..من خودم مثه شیر بالا سر مامانم بودم..هرچند هیشکی قبولم نداشت..انقد بهم تلقین شد بهم که باور کردم یه بی عرضه ی بی مصرفم
بعد مامان عزیز ترین کسم توزندگی همین سونیا بود
دختر سامان و ویدا
من واقعا داییش نبودم..ولی هم من و هم اوندوست داشتیمکه من داییشباشم..
سامان مرد بود..مردی که باهمه اذارایی که بهش میرسوندماندازه داداش نداشتم واسم عزیز بود..ویداهم که نگو..بهترینابجی دنیا بود..حتی اگه دستپخت افتضاحی داشت..هرچند که هنوز موهاش کوتاه بود...بهترینای من همین خانواده سه نفرهبودن..واای..واقعا فکر کردن به گذشته زجراوره..کاش یه روزاین سختیا تموم بشه..شایدم نشه..امیدی ندارم
به حرکت اسکیت بردم پیچ و خم دادم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم..کار سختی بود..
_داشمایمان بیا این طرف
سپهر بود..جوابی ندادم و رفتمسمت بچه ها
تقریبا همه بودن جز علی
یه مدته به رفت وامداش مشکوکم..دخترمدور و برش زیاد شده..نگرانم کار دست خودش بده
_به...سلام داش ایمان..کجایی تو پسر؟!بیا این طرف یکم
_حسش نبود جونه تو
_اوکی...هسی فردا شبوایمان؟!
_چیو هسم؟؟
سپهر وسط حرف ماکان پرید و گفت:ایمان نزن زیرش دیگه..یه امشبوراه بیا بریم
_کجا اخه؟؟نمیدونم در مورد چی حرف میزنید اصا
سپهر:گردش مختلط دیگه
رومو برگردوندم و خواستم بزم..گفتم:بیخیال سپهر من اهلش نیسم
مچمو گرفت و برمگردوند
_دیوونه میگم یه امشبوبیا..اصن اگه بدتاومد برگرد..چیزینیست که
_سپهر به قران میام با گندبازیام خرابش میکنم برنامتونو
_تو که همیشه نمک مجلسی..خراب کنی چرا؟!
میلاد کنایه امیز گفت:سپهر یادت رفته جناب حساسیت به جنس مونث دارن؟؟
بهش توجهی نکردم و گفتم:امشبو میام سپهر..فقط واس خاطر روی گلخودت
_ایول داداشم..میدونستماز اولم رو مو زمیننمیندازی..خیلی مردی
محکمزدمپشت کمرشوگفتم :مخلص داشم..من برمبچه ها..تا فرداشب
منتظر نموندم تا خدافظی کنیم و از اونجا دور شدم..دلم واسه سونیا تنگشده بود..تا خونه سامان خودمو با اتوبوس رسوندم..خواستم درپ با کلید باز کنم ولی گفتم شاید ویدا ناراحت بشه
واسه همین در زدم..یکمبعد صدای تیک باز شدن در اومد..رفتمداخل و گفتم:خانوم خونه..اقای خونه...عشق من؟؟
_برو به عمتبگو عشق من...چیکار بهبچه من. داری؟!
از همون بیرون اتاق خواب خطاب به سامان داد زدم_فحش بچه صلواته سامی گیلی ویلی
سامان در حالی که تیشرتشو میپوشید از اتاقاومد بیرون...بعدم ویدا در حالی که داشت شالشو تنظیم میکرد دنبالش اومد بیرون
شیطون گفتم_اهم اهم...انگار بدموقع اومدم
سامان_یمیر سیرابی..برداشتی بدموقع های مارو خراب کردی رفت
خودمو رو مبل پرت کردم که صدای ویدا در اومد...روبه سامان گفتم:چطوری بابای نمونه؟؟
_این حرفا چی بود بهبچه گفته بودی؟!
_کدوم؟؟
_همین که هروقت تنها بودن بیا وسطشون و اینا
_عه..دایی دهن لق نبودیا
_این نگفت که..زرنگه پدرسوخته..تا لحظهاخرمقاومت کرد..ازضبط شده ی مکالمش با نوهصد ونه دویصد وده دوازدهصفردوشونفهمیدم
یجوریبا کنایه گفت که خندمگرفت.گفتم:من گف
- ۶.۶k
- ۲۴ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط