عشق مافیایی
عشق مافیایی
part ⁹
ویو ات:
ار کل غذا رو من درسته کردم بودم
رفتم توی اتاق مشترک خودم جونگکوک ی راست رفتم خوابیدم
ویو جونگکوک: ات تازگیا خیلی آروم شده بود خیلی هم زود عذرخواهی میکرد روی کاناپه نشسته بود ولی دیدم ات رفت توی اتاق بیرون نیومد بعد این که ی زره توی کانال ها چرخیدم سریع تلویزیون رو خاموش کردم رفتم توی اتاق ی لبخند پر رنگی روی لبام نشست
عین ی فرشته کوچولو خوابیده بود
آروم رفتم نمیدونم چرا یهو گفتم بذار وقتی خوابه بذارمش رو پاهام
گذاشتمش رو پاهام که سریع بیدار شد گفت
ات: جونگکوک چیکار میکنی ؟(خابالو )
جونگکوک : هیچی تو بگیر بخواب
ات : میشه بذارین روی تخت آخه یزره خبب.. ( ادامه ی حرفش رو نگفت)
جونگکوک خب چی؟ خجالت میکشی؟؟
ات: اهوم
جونگکوک: باشه ات رو گذاشتم روی تخت خودم هم بغلش کردم رو خودمون پتو انداختم که ات سریع خابش برد
فلش بک به فردا دم ظهر:
ویو جونگکوک: همین جوری نشسته بودم توی اتاق کارم ات هم باهام بود اون داشت توی لپتاپ دیگه کارتون میدید اونم چه کارتونی
باب اسفنجی:/ عیننن بچه ها بود میخواستم بخورمش وقتی دهنش رو با پاپ کرن پر میکرد خنده دار میشد
داشتم توی گوشیم میچرخیدم که یهو تهیونگ زنگ زد گفت
تهیونگ: داداش گلم در برای ما باز میکنی؟ ( باخنده)
جونگکوک: چشم عباس آقا
رفتم دیدم با زنش اومده ات هم صدا کردم بیاد اونم امد پایین که تا زنش ات رو دید پرید بغلش ات بچه نمیدونست این کیه
ویو ات: داشتم با عشق کارتون نگاه میکردم جونگکوک خان صدام کرد رفتم پایین انگار رفیقش اومده بود یهو زن ب رفیق جونگکوک پرید بغلم اولش نشناختم چون ماسک گذاشته بود بعد گفتم:
ات: شما؟
هانا: *ماسکش رو برمیداره* یعنی آنقدر زود فراموشم کردی؟
یهو من پریدم بغلش
ات: عنترررر منننننن
اونم گفت
هانا: نکبتتتت منننن
بعدش جدا شدیم که تهیونگ گفت
تهیونگ: شما همو میشناسید؟
ات: بلی ما رفیق فاب همیم قبل اینکه جونگکوک منو بذرده
هانا گفت: توهم دزدیدن؟
ات: بلییی
هانا: حیحی منم دزدیدن
که تهیونگ جونگکوک درگوشی یچی گفتن بعدش جونگکوک من رو برد توی اتاق کارش روی زانو هاش نشست موهام رو کنار زد گفت
جونگکوک: ات ، من دوستم ی هفته میریم یجایی خب؟ تو که مشکلی نداری ( مهربون)
یهو به ذهنم جرقه ی فرار زد
ات: نه مشکلی ندارم
جونگکوک پاشد نزدیک گردنم شد در گوشم گفت
جونگکوک: فکر فرار به سرت بزنه خونت پای خودته( خمار)
راستی دوست جون جونیتم پیشت میمونه تا تنها نباشید
توی ذهنم گفتم تغییر مودت رو قربون😂
فعلا بسه یکی از دستام صررر شده بزور تا الان نوشتم😑😂
بای بای
part ⁹
ویو ات:
ار کل غذا رو من درسته کردم بودم
رفتم توی اتاق مشترک خودم جونگکوک ی راست رفتم خوابیدم
ویو جونگکوک: ات تازگیا خیلی آروم شده بود خیلی هم زود عذرخواهی میکرد روی کاناپه نشسته بود ولی دیدم ات رفت توی اتاق بیرون نیومد بعد این که ی زره توی کانال ها چرخیدم سریع تلویزیون رو خاموش کردم رفتم توی اتاق ی لبخند پر رنگی روی لبام نشست
عین ی فرشته کوچولو خوابیده بود
آروم رفتم نمیدونم چرا یهو گفتم بذار وقتی خوابه بذارمش رو پاهام
گذاشتمش رو پاهام که سریع بیدار شد گفت
ات: جونگکوک چیکار میکنی ؟(خابالو )
جونگکوک : هیچی تو بگیر بخواب
ات : میشه بذارین روی تخت آخه یزره خبب.. ( ادامه ی حرفش رو نگفت)
جونگکوک خب چی؟ خجالت میکشی؟؟
ات: اهوم
جونگکوک: باشه ات رو گذاشتم روی تخت خودم هم بغلش کردم رو خودمون پتو انداختم که ات سریع خابش برد
فلش بک به فردا دم ظهر:
ویو جونگکوک: همین جوری نشسته بودم توی اتاق کارم ات هم باهام بود اون داشت توی لپتاپ دیگه کارتون میدید اونم چه کارتونی
باب اسفنجی:/ عیننن بچه ها بود میخواستم بخورمش وقتی دهنش رو با پاپ کرن پر میکرد خنده دار میشد
داشتم توی گوشیم میچرخیدم که یهو تهیونگ زنگ زد گفت
تهیونگ: داداش گلم در برای ما باز میکنی؟ ( باخنده)
جونگکوک: چشم عباس آقا
رفتم دیدم با زنش اومده ات هم صدا کردم بیاد اونم امد پایین که تا زنش ات رو دید پرید بغلش ات بچه نمیدونست این کیه
ویو ات: داشتم با عشق کارتون نگاه میکردم جونگکوک خان صدام کرد رفتم پایین انگار رفیقش اومده بود یهو زن ب رفیق جونگکوک پرید بغلم اولش نشناختم چون ماسک گذاشته بود بعد گفتم:
ات: شما؟
هانا: *ماسکش رو برمیداره* یعنی آنقدر زود فراموشم کردی؟
یهو من پریدم بغلش
ات: عنترررر منننننن
اونم گفت
هانا: نکبتتتت منننن
بعدش جدا شدیم که تهیونگ گفت
تهیونگ: شما همو میشناسید؟
ات: بلی ما رفیق فاب همیم قبل اینکه جونگکوک منو بذرده
هانا گفت: توهم دزدیدن؟
ات: بلییی
هانا: حیحی منم دزدیدن
که تهیونگ جونگکوک درگوشی یچی گفتن بعدش جونگکوک من رو برد توی اتاق کارش روی زانو هاش نشست موهام رو کنار زد گفت
جونگکوک: ات ، من دوستم ی هفته میریم یجایی خب؟ تو که مشکلی نداری ( مهربون)
یهو به ذهنم جرقه ی فرار زد
ات: نه مشکلی ندارم
جونگکوک پاشد نزدیک گردنم شد در گوشم گفت
جونگکوک: فکر فرار به سرت بزنه خونت پای خودته( خمار)
راستی دوست جون جونیتم پیشت میمونه تا تنها نباشید
توی ذهنم گفتم تغییر مودت رو قربون😂
فعلا بسه یکی از دستام صررر شده بزور تا الان نوشتم😑😂
بای بای
- ۱۹.۱k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط