🔺انگشت و انگشتری که دست داعشی‌ها افتاد.

🔺انگشت و انگشتری که دست داعشی‌ها افتاد.

🔺انگشتر پسرم کمی به انگشتش تنگ شده بود؛ به او گفتم: تو در سن رشد هستی و یک وقت به انگشتت تنگ می‌شود و خطرناک است، سیداسحاق گفت: مامان! من به ۲۴ سالگی نمی‌رسم و انگشت و انگشترم را می‌برند.

شهادت احلی من العسل❤️
دیدگاه ها (۰)

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۳۰مروارید با دهن باز و چشمای گرد ...

پارت ۵۷

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

معامله33جونگ‌کوک با شیطنت لبخند زد.«شوخی کردم... من نمیام. م...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.دختر سری تکون داد...

سلام دوستانمهمون امروزمون برادر محسن هست🥰✋*شهیدِ قهرمانِ سَر...

بسم رب الشهداء...تابستان ۹۱ بود. چند روزی بود که از پادگان م...

بسم رب الشهداء...تابستان ۹۱ بود. چند روزی بود که از پادگان م...

« چند پارتی تهیونگ »پارت پنج ( پارت آخر )بعد از آن بوسه کوتا...

معنای دوست داشتن واقعی! - معنای دوست داشتن واقعی!خانواده بسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط