.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁸.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁸.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
دختر سری تکون داد و با برداشتن پالتوش از خدمتکار، جلوی نگاه های متعجب اون چهار نفر رد شدن که صدای پر خشم پدر تهیونگ باز بلند شد:
_ حرفام هنوز تموم نشده فاکس!
تهیونگ ایستاد.
اما برنگشت، فقط گره ی انگشتاش دور دست میا کمی تنگ تر شد، انگار لازم داشت تا گرمای لطافت بخش میا رو حس کنه و آروم بگیره:
_ میشنوم.
مین سوک غرشی کرد و بلند گفت:
_ باید بهم توضیح بدی تو چه دنیای کثیفی داری خودتو غرق میکنی!
_ من توضیحی به شما بدهکار نیستم!
مین سوک داغ کرده با یه ضرب از جاش بلند شد و با قدم های بلند خودش رو به تهیونگ رسوند و مقابلش ایستاد:
_ هستی...بدهکار هستی! من باید بدونم پسرم که همیشه به دروغ بهمون میگفت کارای تجاری میکنه در واقع یه ماشینِ کُشتارِ که کار های خلاف میکنه!
نگاه یخ زدهی تهیونگ مثل تیغ توی سینه اش فرو میرفت، اما اهمیتی نمیداد:
_ باید بهم حساب پس بدی که فاکسی که میگن باعث وحشت کل باند های خلافکاری و مردم شده پسرِ منه!
بالاخره گوشهی لب تهیونگ با تمسخر به بالا کشیده شد، سرش رو اهسته خم کرد و به مردمک های پدرش زل زد:
_ چیه؟ ترسیدی؟...پدر؟!
لحنش حس شومی به تک تک سلول های بدنش انداخت که باعث شد نگاهش رو به میا بده:
_ هه...همسرت میدونه با چه روانیِ خطرناکی زندگی میکنه؟
و بوم!، همین جمله کافی بود تا جوشش خشمِ نهفته ی درونش منفجر بشه.
خیلی سریع اتفاق افتاد، کلت طلایی رنگش رو از پشت شلوارش با حرکتی سریع در آورد و با گرفتن یقهی پیراهن پدرش سمت میز شامشون کشون کشون برد و بی توجه به جیغ و داد های ناهی و برادر و خواهرش، مین سوک روی محکم از پشت روی میز شیشه ای کوبید و کلتش رو سمت شقیقه اش نشونه گرفت و سمت گوشش خم شد با تن صدای آرومی غرید:
_ اهمیتِ فاکی نمیدم به همه بگی من فاکسم، اما حق نداری...با چرندیاتت باعث شی میا ازم فاصله بگیره عوضی، وگرنه رویی از فاکس رو نشونت میدم که سال ها نتونی از کابوسش فرار کنی!..فهمیدی؟
مین سوک کاملا خشک شده به دست تهیونگ که به یقه اش چسبیده بود چنگ زد، زبونش کاملا قفل کرده بود و چشماش به حدی گرد شده بود.
_ گفتم... فهمیدی؟
مینسوک با فک منقبض، بالاخره با صدای گرفتهای جواب داد:
_ فهمیدم...
تهیونگ چند لحظه همونطور خیره نگاهش کرد، بعد آروم عقب کشید.
میا نفس حبسشدهش رو بیرون داد و یک قدم جلو اومد:
_ تهیونگ... کافیه.
تهیونگ نگاهش رو سمتش چرخوند؛ انگار فقط صدای اون تونسته بود خشمش رو برای چند ثانیه متوقف کنه.
میا آروم گفت:
_ من ازت نمیترسم... ولی نمیخوام به خاطر من مقابل پدرت اینطوری وایسی.
چشمهای تهیونگ برای لحظهای نرم شد:
_ به خاطر تو نیست، میا... به خاطر اینه که هیچکس حق نداره از تو علیه من استفاده کنه.
مینسوک با عصبانیت از پشت سرشان خندید:
_ حتی خودت هم نمیفهمی داری با زندگیت و اون دختر چیکار میکنی!
تهیونگ برگشت و نگاهش کرد، پوزخند ترسناکی زد:
_ از کی تاحالا به زندگی پسرت اهمیت میدی کیم سوک مین؟
مین سوک متقابل نیشخندی زد، انگار مطمعن نبود میخواهد این حرفش رو بزنه یا نه ولی جهنم..تصمیمش رو گرفته بود پس جواب داد:
_ یک ربع مونده به پنج بپیچ راست..تاریکه، نموره..مواظب باش، ممکنه تله باشه!
تهیونگ با گیجی از حرفش اخمی کرد:
_ چی داری میگی؟
_ هیچی...شب خوش پسرم!
_ تو...
تهیونگ تا خواست چیز دیگه ای بگه بازوش توسط میا گرفته شد و عقبی رفت.
بیخیال فوتی کرد و با هم از اون عمارت خارج شدن.
ادامه دارد....
شرط: لایک ۹۰ کامنت ۴۰
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
دختر سری تکون داد و با برداشتن پالتوش از خدمتکار، جلوی نگاه های متعجب اون چهار نفر رد شدن که صدای پر خشم پدر تهیونگ باز بلند شد:
_ حرفام هنوز تموم نشده فاکس!
تهیونگ ایستاد.
اما برنگشت، فقط گره ی انگشتاش دور دست میا کمی تنگ تر شد، انگار لازم داشت تا گرمای لطافت بخش میا رو حس کنه و آروم بگیره:
_ میشنوم.
مین سوک غرشی کرد و بلند گفت:
_ باید بهم توضیح بدی تو چه دنیای کثیفی داری خودتو غرق میکنی!
_ من توضیحی به شما بدهکار نیستم!
مین سوک داغ کرده با یه ضرب از جاش بلند شد و با قدم های بلند خودش رو به تهیونگ رسوند و مقابلش ایستاد:
_ هستی...بدهکار هستی! من باید بدونم پسرم که همیشه به دروغ بهمون میگفت کارای تجاری میکنه در واقع یه ماشینِ کُشتارِ که کار های خلاف میکنه!
نگاه یخ زدهی تهیونگ مثل تیغ توی سینه اش فرو میرفت، اما اهمیتی نمیداد:
_ باید بهم حساب پس بدی که فاکسی که میگن باعث وحشت کل باند های خلافکاری و مردم شده پسرِ منه!
بالاخره گوشهی لب تهیونگ با تمسخر به بالا کشیده شد، سرش رو اهسته خم کرد و به مردمک های پدرش زل زد:
_ چیه؟ ترسیدی؟...پدر؟!
لحنش حس شومی به تک تک سلول های بدنش انداخت که باعث شد نگاهش رو به میا بده:
_ هه...همسرت میدونه با چه روانیِ خطرناکی زندگی میکنه؟
و بوم!، همین جمله کافی بود تا جوشش خشمِ نهفته ی درونش منفجر بشه.
خیلی سریع اتفاق افتاد، کلت طلایی رنگش رو از پشت شلوارش با حرکتی سریع در آورد و با گرفتن یقهی پیراهن پدرش سمت میز شامشون کشون کشون برد و بی توجه به جیغ و داد های ناهی و برادر و خواهرش، مین سوک روی محکم از پشت روی میز شیشه ای کوبید و کلتش رو سمت شقیقه اش نشونه گرفت و سمت گوشش خم شد با تن صدای آرومی غرید:
_ اهمیتِ فاکی نمیدم به همه بگی من فاکسم، اما حق نداری...با چرندیاتت باعث شی میا ازم فاصله بگیره عوضی، وگرنه رویی از فاکس رو نشونت میدم که سال ها نتونی از کابوسش فرار کنی!..فهمیدی؟
مین سوک کاملا خشک شده به دست تهیونگ که به یقه اش چسبیده بود چنگ زد، زبونش کاملا قفل کرده بود و چشماش به حدی گرد شده بود.
_ گفتم... فهمیدی؟
مینسوک با فک منقبض، بالاخره با صدای گرفتهای جواب داد:
_ فهمیدم...
تهیونگ چند لحظه همونطور خیره نگاهش کرد، بعد آروم عقب کشید.
میا نفس حبسشدهش رو بیرون داد و یک قدم جلو اومد:
_ تهیونگ... کافیه.
تهیونگ نگاهش رو سمتش چرخوند؛ انگار فقط صدای اون تونسته بود خشمش رو برای چند ثانیه متوقف کنه.
میا آروم گفت:
_ من ازت نمیترسم... ولی نمیخوام به خاطر من مقابل پدرت اینطوری وایسی.
چشمهای تهیونگ برای لحظهای نرم شد:
_ به خاطر تو نیست، میا... به خاطر اینه که هیچکس حق نداره از تو علیه من استفاده کنه.
مینسوک با عصبانیت از پشت سرشان خندید:
_ حتی خودت هم نمیفهمی داری با زندگیت و اون دختر چیکار میکنی!
تهیونگ برگشت و نگاهش کرد، پوزخند ترسناکی زد:
_ از کی تاحالا به زندگی پسرت اهمیت میدی کیم سوک مین؟
مین سوک متقابل نیشخندی زد، انگار مطمعن نبود میخواهد این حرفش رو بزنه یا نه ولی جهنم..تصمیمش رو گرفته بود پس جواب داد:
_ یک ربع مونده به پنج بپیچ راست..تاریکه، نموره..مواظب باش، ممکنه تله باشه!
تهیونگ با گیجی از حرفش اخمی کرد:
_ چی داری میگی؟
_ هیچی...شب خوش پسرم!
_ تو...
تهیونگ تا خواست چیز دیگه ای بگه بازوش توسط میا گرفته شد و عقبی رفت.
بیخیال فوتی کرد و با هم از اون عمارت خارج شدن.
ادامه دارد....
شرط: لایک ۹۰ کامنت ۴۰
- ۵.۹k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط