انتقام 2
پارت 3
دکتر :حدسم درست بود خانوم آت شما تومور مغزی دارین و داره روز به روز بدتر میشه بهتر خیلی زود عمل بشین وتو این چند روز مصرف الکل به شدت ممنوع و نباید فشار عصبی داشته باشین
آت:باشه آقای دکتر ممنون داشتم میرفتم که
دکتر :خانوم آت لطفاً یک جلسه با شوهرتون بیایین
خنده غمگینی زدم و گفتم باشه و اومدم بیرون بغضمو دیگه نمیتونستم نگه دارم پس زدم زیر گریه کوک وقتی این موضوع رو بفهمه حتما منو میندازه بیرون متوجه ساعت نشدم آنقدر راه رفتم آنقدر گریه کردم که دیگه خسته شدم ساعتو که نگاه کردم دیدم ساعت از یکم گذشته رفتم خونه که کوک و دیدم
کوک :کجا بودی تا این وقت شب(داد)
آت :به تو ربطی نداره اقای جئون
کوک یکی زد تو گوشم و گفت: شاید کارای من به تو ربطی نداشته باشه ولی تو نه همه کارای تو به من ربط داره
دیگه تحملش برام سخت بود زدم زیرگریه گفتم
آت:برای چی برای چی تو هر غلطی بخوای بکنی ولی من نه چرا تو هر شب با یه دختر بیای من هیچی نگم ولی من یه شب دیر بیام باید کتک بخورم هاا (داد)
کوک: چون من شوهرتم(داد)
آت :پس منم زنتم(داد)
شروع کردم به سرفه بی توجه بهش فقط سریع رفتم تو دستشویی دستم پر خون شده بود سرم خیلی درد میکرد گریم با دیدن اینا شدت گرفت رفتم حموم چون اونجا بود که میتونست آرومم کنه
ویو کوک
آت یهو رفت نگران شدم ولی نرفتم که چند مین اومد و دوباره رفت توی کتابخانه امیدوارم آت منو ببخشه چون مجبورم اگه پیشم باشه بلاخره یکی از این تهدیدهای که میکنم انجام میشه که نباید این اتفاق بیوفته نمیزارم رفتم که دیدم داره گریه میکنه اون براش گریه خوب نیست لعنت بهت کوک اگه چیزیش بشه خودمو نمیبخشم چند دقیقه ای پشت در بودم که دیدم دیگه صداش نمیاد ..
دکتر :حدسم درست بود خانوم آت شما تومور مغزی دارین و داره روز به روز بدتر میشه بهتر خیلی زود عمل بشین وتو این چند روز مصرف الکل به شدت ممنوع و نباید فشار عصبی داشته باشین
آت:باشه آقای دکتر ممنون داشتم میرفتم که
دکتر :خانوم آت لطفاً یک جلسه با شوهرتون بیایین
خنده غمگینی زدم و گفتم باشه و اومدم بیرون بغضمو دیگه نمیتونستم نگه دارم پس زدم زیر گریه کوک وقتی این موضوع رو بفهمه حتما منو میندازه بیرون متوجه ساعت نشدم آنقدر راه رفتم آنقدر گریه کردم که دیگه خسته شدم ساعتو که نگاه کردم دیدم ساعت از یکم گذشته رفتم خونه که کوک و دیدم
کوک :کجا بودی تا این وقت شب(داد)
آت :به تو ربطی نداره اقای جئون
کوک یکی زد تو گوشم و گفت: شاید کارای من به تو ربطی نداشته باشه ولی تو نه همه کارای تو به من ربط داره
دیگه تحملش برام سخت بود زدم زیرگریه گفتم
آت:برای چی برای چی تو هر غلطی بخوای بکنی ولی من نه چرا تو هر شب با یه دختر بیای من هیچی نگم ولی من یه شب دیر بیام باید کتک بخورم هاا (داد)
کوک: چون من شوهرتم(داد)
آت :پس منم زنتم(داد)
شروع کردم به سرفه بی توجه بهش فقط سریع رفتم تو دستشویی دستم پر خون شده بود سرم خیلی درد میکرد گریم با دیدن اینا شدت گرفت رفتم حموم چون اونجا بود که میتونست آرومم کنه
ویو کوک
آت یهو رفت نگران شدم ولی نرفتم که چند مین اومد و دوباره رفت توی کتابخانه امیدوارم آت منو ببخشه چون مجبورم اگه پیشم باشه بلاخره یکی از این تهدیدهای که میکنم انجام میشه که نباید این اتفاق بیوفته نمیزارم رفتم که دیدم داره گریه میکنه اون براش گریه خوب نیست لعنت بهت کوک اگه چیزیش بشه خودمو نمیبخشم چند دقیقه ای پشت در بودم که دیدم دیگه صداش نمیاد ..
- ۶.۸k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط