قسمت چهار

روزها آرام‌آرام می‌گذشتند و سه پسر تقریباً همیشه با هم بودند.
یک روز، هنگام زنگ ناهار، ته‌هیون ظرف غذایش را برداشت و رو به جون‌هو و دو‌یون گفت:
«من یه جای خوب می‌شناسم. بیاین بریم اونجا.»
دو‌یون با خنده گفت:
«تو هر روز یه جای خوب می‌شناسی.»
«چون زندگی باید هیجان داشته باشه.»
جون‌هو خندید.
«بریم، حالا ببینیم این جای خوب کجاست.»
هر سه از کلاس بیرون رفتند.
همان موقع، سوآ و مین‌جی هم از کلاس خارج شدند.
سوآ نگاهی به سه پسر انداخت و گفت:
«این سه‌تا رو ببین. از وقتی جون‌هو اومده، جدا نمی‌شن.»
مین‌جی لبخند کوچکی زد.
«ته‌هیون از قبل هم همین‌طوری بود.»
سوآ سرش را تکان داد.
«آره، ولی این دو تا رو هم با خودش کشونده.»
در همان لحظه ته‌هیون متوجه سوآ شد.
ایستاد.
«هی! شما دوتا هم بیاین.»
سوآ به خودش اشاره کرد.
«ما؟»
«آره دیگه.»
دو‌یون گفت:
«بیا. حداقل شاید ته‌هیون پنج دقیقه ساکت بشه.»
سوآ خندید.
«بعید می‌دونم.»
مین‌جی هم همراه سوآ رفت.
آن روز، برای اولین بار هر پنج نفر کنار هم نشستند.
اما هنوز یک نفر دیگر باقی مانده بود؛ دختری که قرار بود خیلی زود وارد جمعشان شود و بعدها این پنج نفر را به یک اکیپ شش‌نفره تبدیل کند.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

رئیس دوست داشتنی من پارت دوازدهمصبح بود من به سرکار اومدم ته...

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

رمان انتقام ازدواج کامل

ادامه ای معرفی شخصیت ها

خواهر ته رو لورا مینویسم لورا: خوبییییییون: تو اینجا چیکار م...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

پارت دویه ساعت بعدجیمین: نامی چرا یونی نیومدنامی: نمی‌دونم و...

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط