{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶ فیک عشق بی نهایت

پارت ۶ فیک عشق بی نهایت
من خودم به این پارت خندیدم شما رو نمی دونم...
:)))
نیارا چشماشو باز کرد . بدون اینکه چیزی بفهمه یه اطرافش نگاه کرد . کنارش دستمال های کثیف بود و کنار دستمال ها پوست های تخم مرغ . یه برگه رو پاش بود . برش داشت و خوند
_تا سه روز نبینمت...وگرنه اخراج:)))
زیرش امضا زده بود و اسمشو نوشته بود . آخه واقعا چرا؟؟؟...چرا سه روز نباید ببینتش . نیارا به امضای سهون لبخند میزنه و بلند میشه . از پله ها میره پایین و میره سمت کمد ها . کمدشو باز میکنه و کتاباشو میزاره تو کمد و در کمدو قفل میکنه . از مدرسه میاد بیرون . تاکسی میگیره و میره سمت خونه ی اوه سهون . بعد یه مدت میرسه . پیاده میشه و حساب میکنه و میره داخل . میره اتاق خدمتکارا و لباسشو عوض میکنه و میره آشپزخونه . رانی اونجا بود و غذا درست میکرد
_سلام
_سلام تنبل خانوم...چرا دیر اومدی؟؟؟
_راهم دوره...چیکار کنم خوب
خانوم اوه از داخل سالن داد زد
_نیـاراااااااا
_پوفففف
از اشپزخونه رفت بیرون و رفت داخل سالن
_بله
خانوم اوه با غرور کتابشو بست و روی میز گذاشت و به نیارا نگاه کرد
_چرا دیر اومدی ؟؟؟
_چوووون...راهم...دوره...یعنی هم خونه ام دوره و هم مدرسه ام
_به هر حال...من تحمل بی نظمی ندارم...بهتره همینجا یه اتاق بدم و اینجا زندگی کنی...اینطوری خیلی بهتره
_چی؟؟؟
_رانیم همینجا زندگی میکنه...ادم بعضی اوقاد باید به بدبخت بیچاره ها کمک کنه...
با این حرف نیارا از عصبانیت دستشو مشت میکنه
_فردا وسایلتو جمع کن و بیار اینجا
_اما...مادرم...
حانوم اوه نمیزاره حرفشو کامل بزنه
_یه خدمتکار میفرستم...پول داروهاشم خودم حساب میکنم...میتونی بری
_بله
برگشت بره که حرف خانوم اوه توجهشو جلب کرد
_اتاقِ سهونو...تمیز کن...خیلی کثیفه
نیارا بدون اینکه برگرده جوابشو میده
_بله
و میره داخل آشپز خونه و روی میز ناهار خوری دونفره میشینه
_اَه
و دستشو روی شقیقه هاش میزاره . رانی غذا رو ول میکنه و میره روی صندلی میشینه
_چی شده؟؟؟
_خانوم اوه..گففففففت...باید اینجا زندگی کنم
_نه دیگه...تو یه روز؟؟؟
نیارا سرشو میاره بالا و نگاش میکنه
_هان؟؟!
_میگم که...خانوم اوه از هرکی بدش بیاد...حاضره هر کاری بکنه ولی اون توی ان خونه زندگی کنه و بهش سخت بگذره
_این دیگه چه سیاستیه
_خانوم اوهه دیگه...چی میشه گفت؟؟؟
_یعنی.......الان از توم...بدش میاد
_اره...
با بیخیالی شروع کرد تعریف کردن
_یه بار داشت میشست با دهنم صدا دراوردم بعد اوه سهون فکر کرد باد معده داده...کلی خندید...واسه همین ازم بدش میاد
نیارا خندید
_چیکار کردی باهاش
یکم بینشون سکوت شد ولی بعد چند ثانیه نیارا سکوت رو شکست
_اوه سهون...کجاست؟؟؟
_حموم...چطور؟؟؟
_خوبه...من میرم اتاقشو تمیز کنم
از روی صندلی بلند شد و یه دستمال برداشت . از پله ها بالا رفت و رفت اتاق سهون . شروع کرد به تمیز کردن اما چشمش به یه چیز عجیب افتاد . کنار تخت اوه سهون یعنی روی دیوارش یه مستطیل بزرگ بود که پرده خورده بود . نیارا رفت رو تخت اوه سهون و نشست . پرده رو کنار زد . یه اتاق تاریک بود که درست همونجا که اون مستطیل عجیب و غریب بود یه تخت بود . روی وسایل اتاق خاک نشسته بود . معلوم بود که خیلی وقته کسی اونجا نبوده
_یعنی چی؟؟؟
صدای باز کردن قفل در میاد . سهون داشت از حموم بیرون میومد . نیارا سریع پرده رو بست و به اطرافش نگاه کرد...چشمش به چیزی خورد...
زیاد بود همش تو یه پارت جا نشد:((
دیدگاه ها (۷)

سناریو درخواستی

do you like it پارت⁷⁰⁹:⁰⁷نور خوشید از لا به لای پرده ها به ص...

«رایحه پنهان»جونگکوک از اینکه پسر بدون هیچ اعتراضی همون‌جا ا...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣22🦋)✥(ویو لوین کاترین)بیخیال افکارم شدم و یه ظ...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : دوم » یونگی : جیمین تو باید اینجا کا...

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

سناریو بلولاک وقتی وقتی یه سطل آب روشون خالی می‌کنیم (درخواس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط