𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁸

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁸
..............................................
امیلی مو هایش را از روی صورتش کنار زد و به سختی روی صندلی میز نشست و نفس عمیقی کشید. بعد از حدود نیم ساعت، نیکولاس برگشت و سریع به طرف آشپزخانه رفت. پلاستیکی در دستش داشت. پلاستیک را روی میز گذاشت و از توی آن بسته ی قرصی را بیرون آورد. سپس لیوانی برداشت و در آن آب ریخت و به طرف امیلی برگشت و لیوان و قرص را جلویش گرفت و گفت"اینو بخور... بهت کمک میکنه..."امیلی قرص را خورد و گفت"ممنون... دردم خیلی طول نمیکشه... زود تموم میشه..." نیکولاس گفت"برو توی اتاق و استراحت کن..." و پلاستیک را برداشت و به امیلی داد. امیلی از آشپزخانه خارج شد و به طرف طبقه بالا، اتاق مهمان رفت. از توی پلاستیک، پدی برداشت و به طرف توالت رفت. بعد از انجام دادن کارش، روی تخت دراز کشید و پتو را محکم دور خودش پیچید. بعد از ۲۰ دقیقه، دردش بخاطر مسکن، بهتر شده بود و توانست به خواب برود. نیکولاس که رایحه ی امیلی را حس میکرد، متوجه آرام شدنش شده بود اما قبل از اینکه برای خواب به اتاقش برود، به آرامی وارد اتاق مهمان شد تا وضعیت امیلی را چک کند. سپس به اتاق خودش برگشت و روی تخت دراز کشید و بعد از مدتی به خواب رفت. صبح روز بعد، همین که نیکولاس بیدار شد، به طرف اتاق مهمان رفت و در را به آرامی باز کرد. امیلی هنوز خواب بود. نیکولاس بالای سر امیلی ایستاد و تلاش کرد سر و صدایی ایجاد نکند تا امیلی بیدار نشود. بعد از لحظه ای، از اتاق خارج شد و به طرف آشپزخانه رفت تا صبحانه ای درست کند. بعد از حدود ربع ساعت، امیلی از خواب بیدار شد و بعد شستن صورتش به طبقه پایین و آشپزخانه رفت. در آشپزخانه نیکولاس را دید و زیر لب سلامی زمزمه کرد. نیکولاس ظرف صبحانه را روی میز گذاشت و پرسید"بهتری؟" امیلی جواب داد"آره... گفتم که... خیلی طول نمی‌کشه... فقط روز اول درد دارم اما دو روز بعدش حالم نسبتا خوبه..." نیکولاس سرش را تکان داد و گفت"خوبه... صبحانه بخور... من امروز خونه نیستم... شب هم دیر میام... منتظرم نمون و بخواب... اگرم چیزی خواستی با همون شماره ای که قبلا برات گذاشتم تماس بگیر..." امیلی چیزی نگفت، در عوض فقط سرش را تکان داد. نیکولاس که از قبل آماده شده بود، از آشپزخانه خارج شد و به طرف خروجی عمارت رفت. امیلی صدای ماشین را شنید و متوجه شد که نیکولاس خارج شده. امیلی بعد از تمام کردن صبحانه، دوشی گرفت و بعد تماسی با لارا گرفت. کل روز را سپری کرد؛ تلویزیون تماشا کرد، در باغ عمارت قدم زد، در فضای مجازی چرخید و غذا خورد اما هنوز نیکولاس برنگشته بود. شب، امیلی تا دیر وقت منتظر ماند اما نیکولاس نیامد. پس تصمیم گرفت بخوابد. تقریبا نیمه های شب بود که نیکولاس برگشت. همین که وارد عمارت شد، به طرف اتاق مهمان رفت و وقتی به جسم خوابیده ی امیلی روبرو شد، تصمیم گرفت که او را بیدار نکند، به طرف اتاقش برگشت تا دوشی بگیرد. بعد از دوش گرفتن، روی تختش دراز کشیده بود اما خوابش نمی‌برد. گرگش بیقراری میکرد و میخواست کنار امیلی باشد. با لحظه ای تردید، تصمیم گرفت به اتاق مهمان برود. به آرامی در اتاق مهمان را باز کرد و به طرف تخت رفت، آرام روی تخت دراز کشید و دستش را به طرف امیلی برد و او را در آغوش کشید......
...................................................
لایک یادتون نره قشنگام🎀❤
دیدگاه ها (۱)

پارت 3داخل اتاق خوابشون بودن که صدای زنگ گوشی امیلی امدامیلی...

سناریو جدید

P⁵نیمه‌شب بود...یونگی با صدای گریه‌ی آرومی از خواب بیدار شد....

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

#SLAVES. PART 2عمارت در سکوت فرو رفته بود.فیلیک...

داستان

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

پارت ۵---جونگکوک دستت رو گرفت محکم اما بدون اینکه آسیبی بهت ...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:14(زمان حال، عمارت مین،5:34am)عمارت غرق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط