ببخشید دیر گذاشتم

مافیایی مخفی)پارت 11🌕🖤

شوگا:(دست به کمر)خب تموم شد

جیهوپ:بالاخره

جونگکوک:بچه ها یه چیزی فهمیدم

جیمین:وای بگو بالاخره این همه تحقیق نتیجه داد

ا/ت ویو:

اولین باری بود که لبخند از سر خوشحالی روی لبای کوک می دیدم چرا اینقدر کیوت شده بود چیم شده بود حس میکردم دارم بهش دل میبازم وقتی با لبخند اومد گفت چیزی فهمیده همه خوشحال شدیم

ا/ت:جونگ کوکی چه فهمیدی(با لبخند و دل زعف رفته)

جونگکوک:فهمیدم پدرت کجاست بالاخره میتونیم پیداش کنیم

جین:وای خدا رو شکر

جیهوپ:بالاخره پیداش کردیم

تهیونگ:حالا بگو بیبینم کجاست

جونگکوک:تایلند!

شوگا:پس هر چه زود تر باید آماده رفتن بشیم

ا/ت:پیداش کردین ...

نامجون:هی حالت خوبه

ا/ت: آره من خوبم بالاخره قراره جواب همه سوالاتمو بده(یکم ناراحت)

کوک:ولی مجبوریم بعد امتحانات اون مدرسه کوفتی بریم

جیمین:وای آره راست میگی امتحانات شما هم هست

(شب شد همه باهم شام خوردن ا/ت اول از همه پاشد از سر میز و رفت همه کتابا و وسایل که برای درس خوندن لازم بود رو برداشت و رفت اتاق کوک و نشست رو زمین کوک هم اومد )

کوک:اینجا چه کار میکنی

ا/ت:میدونم نمیخوای درس بخونی فردا هم قراره دو تا امتحان داشته باشیم اومدم باهم درس بخونیم خلاصه مجبوری بخونی

کوک:(نفس عمیقی کشید و رفت رو به روی ا/ت نشست و با اون چشمای براقش زل زد بهش و گفت:باشه ا/ت جان

ا/ت(ذهن:چرا یهو مهربون شد)

چند دقیقه بعد...

کوک:آخه خنگ خدا این مسئله که اینطوری حل نمیشه

ا/ت:ای نه بابا بگیر حل کن بیبینم چطوریه

کوک:بده بینم خودتو چه فکر کردی من معلمتو درس میدم

ا/ت:خدا بگم چه کارت نکنه جین به اینم یاد دادی

کوک:که گفته من از جین یاد گرفتم اعتماد به سقف تو خونمه

ا/ت:هههه

کوک:راست میگم مثلا من خیلی جذابم

ا/ت:برو بابا خود شیفته

(کوک صورتشو آورد نزدیک صورت ا/ت پیشونیش رو چسپوند به پیشونی ا/ت و آروم گفت):مگه نیستم

ا/ت:(ذهن:داره چه کار میکنه چشماش خیلی برق داره قند تو دلم آب شد ):ب..باشه قبول دارم هستی

(یه لبخند محو بهش زد و یه بوس خیلی کوتاه رو لبش گذاشت که باعث شد قلب ا/ت به شدت به تپش بیاد قرمز شده بود و نمی فهمید چه کار باید بکنه خشکش زده بود )

کوک:خب کجا بودیم

ا/ت:آاا...چیزه تو تو کتاب تاریخ و در بیار من میرم دستشویی زودی برمیگردم

کوک:باشه😎

ا/ت:(رفت دستشویی و در رو محکم بست و به در تکیه داد ): وای خدا چم شد یهو چرا قلبم داره اینجوری میزنه(دست و صورتشو شست و دوباره رفت پیش کوک )

فردا+

کوک ویو:

با نوری که از پنجره زده بود بیرون بیدار شدم دیدم ات هم رو بروم روی کتابا خوابش برده واقعا خیلی ناز خوابش برده بود دلم نیومد بیدارش کنم همینجوری بهش خیره شدم یه حسی نسبت بهش داشتم و اون حس هر روز بیشتر میشد نمیدونم چه احساسی بود ولی دوست داشتم همش کنارش باشم و لبخند بزنه بهم...

ا/ت ویو :
بیدار شدم اولین چیزی که دیدم دو تا چشم براق و خرگوشی بود که بهم خیره شده بود وقتی دید چشام و باز کردم بلند شد و خودشو جمع و جور کرد

کوک:صبح بخیر

ا/ت:صبح بخیر

(هر دو شون رفتن پاین برا صبحونه و بعدش آماده شدن و رفتن مدرسه)

مدرسه+

ا/ت ویو

دو تای رفتیم داخل کلاس دیگه نه برا اون و نه برای من مهم نبود بقیه چه فکری میکنن اون دختره آشغال اونجا نشسته بود وقتی ما وارد شدیم پوزخند مغرورانه زد و منم دیگه طاقت نیاوردم رفتم جلو همه از یقش گرفتم بلندش کردم و بعد از دستش گرفتم و بزور بردمش بیرون یه راست سیرویس بهداشتی از عصبانیت کوبیدمش به دیوار و محکم گرفتمش

جینی:هی عوضی ولم کن

ا/ت:کثافت دستور حمله به منو بچه ها برات کافی نبود الانم فحش بده هی بی مغز تو بدجنسی خودتو دیدی ولی از منو نه، هیچ کس حق نداره به عزیزام صدمه بزنه

جینی:خوب فهمیدی الان میخوای چه کار کنی

ا/ت:الان باید یه اِختار من برات بس باشه و اگه نه چنان بلای سرت بیارم که به غلط کردم بیوفتی

جینی:...برو اونور بابا سر وعضمو بهم ریختی

ا/ت:بیبینم از اولم هدفت از نزدیک شدن به من همین بود نه!!! با پدرت همدست شدی ... حیف خیلی خری الانم تو مُخت فرو کن دیگه دور و بر نه خودم نه جونگکوک و نه هیچکس از عزیزام نبینمت

جینی:انگشتتوبیار پاین اسکل هیچ غلطی نمیتونی بخوری

ا/ت:خواهیم دید(اینو گفت محکم از یقش حولش داد عقب بعدم دستشو کرد لای موهاشو در و بست و رفت تو کلاس )

جونگکوک:باهاش چه کار کردی هاا(نیشخند)

ا/ت:(سرشو چرخاند و با همون نگاه عصبانی نگاهش کرد )

جونگکوک:آهاا(سرشو درحالی که بالا پاین میکرد کم کم میچرخاند به جلو و زیپ ذهنو بست)

معلم:خب بچه ها زود باشید خودکاراتونو دربیارید زود تر امتحانا شروع کنیم سوها ورقه ها امتحانا پخش کن

سوها:چشم خانم معلم
دیدگاه ها (۰)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

تکپارتی جونگ کوک

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

مافیای من

Forbidden love⑦فرداساعت ۶ بعدازظهر بود.... ا/ت: رینا باز امر...

🖤 اولین برخورد جونگ‌کوک و ا/تچند ماه قبل، توی یک مراسم خانوا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط