🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
پارت ۱۴ | نامهی مادر
رینا هنوز نامه را در دستش نگه داشته بود.
انگشتهایش میلرزید.
نگاهش روی اسم خودش ثابت مانده بود؛ انگار سالها کسی منتظر مانده بود تا او این نامه را بخواند.
جونگکوک آرام گفت:
— رینا... آمادهای؟
رینا نفس عمیقی کشید.
— نه.
چند ثانیه سکوت کرد.
— ولی باید بدونم.
پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک برگهی قدیمی بود.
خط روی کاغذ را همان لحظه شناخت.
خط مادرش.
رینا شروع به خواندن کرد:
«رینا عزیزم...
اگر روزی این نامه را میخوانی، یعنی دیگر نمیتوانم کنارت باشم.
قبل از هر چیز باید یک حقیقت را بدانی.
پدرت آن کسی نیست که فکر میکنی.
سالها پیش، من و او درگیر ماجرایی شدیم که قرار بود فقط یک معامله باشد؛ اما همهچیز تغییر کرد.
در آن شب، دو خانواده تصمیم گرفتند یک راز را برای همیشه پنهان کنند.
رازی که مربوط به تو بود.»
رینا مکث کرد.
— مربوط به... من؟
جونگکوک به صورتش نگاه کرد.
رینا دوباره ادامه داد.
«تو دلیل آن معامله نبودی.
تو نتیجهی آن بودی.
و برای محافظت از تو، مجبور شدم بخشی از حقیقت را از خودت پنهان کنم.
اگر روزی به عمارت قدیمی رسیدی، دفترچهی مشکی را پیدا کن.
آن دفترچه به تو خواهد گفت چه اتفاقی افتاد.
اما یک چیز را یادت باشد:
به کسی که فکر میکنی بیشتر از همه میتوانی به او اعتماد کنی، بدون پرسیدن سؤال اعتماد نکن.»
نامه تمام شده بود.
رینا چند لحظه بیحرکت ماند.
بعد آرام سرش را بلند کرد.
— یعنی مادرم به من هشدار داده بود که به تو اعتماد نکنم؟
جونگکوک چیزی نگفت.
رینا با ناراحتی پرسید:
— تو چیزی میدونی؟
— نه اون چیزی که فکر میکنی.
— پس چی رو ازم پنهون کردی؟
جونگکوک به دفترچهی مشکی نگاه کرد.
— شاید جوابش اونجاست.
رینا دفترچه را برداشت.
صفحهی اول خالی بود.
صفحهی دوم هم.
اما وقتی به صفحهی سوم رسید...
چشمهایش گرد شد.
عکس کودکی خودش آنجا بود.
و کنار او...
جونگکوک.
رینا با ناباوری به عکس نگاه کرد.
— این... غیرممکنه.
جونگکوک عکس را دید.
برای اولین بار، واقعاً شوکه شده بود.
— من این عکس رو یادم نمیاد.
رینا صفحه را برگرداند.
پشت عکس یک تاریخ نوشته شده بود:
«هفده سال قبل.»
و زیر آن فقط یک جمله:
«آنها قرار نبود دوباره همدیگر را ببینند.»
رینا آهسته گفت:
— یعنی ما همدیگه رو از بچگی میشناختیم؟
جونگکوک جواب نداد.
چشمش روی صفحهی بعدی افتاد.
آنجا یک اسم نوشته شده بود.
اسمی که هر دو میشناختند.
پدر جونگکوک.
و زیر اسمش:
«کسی که حقیقت را میداند.»
ناگهان صدای قدمهایی از بیرون اتاق آمد.
رینا دفترچه را بست.
جونگکوک به سمت در نگاه کرد.
این بار...
صدای قدمها فقط یک نفر نبود.
چند نفر پشت در ایستاده بودند.
رینا آهسته گفت:
— جونگکوک...
او نگاهش کرد.
— این بار تنها نیستیم.
دستگیرهی در آرام پایین رفت.
و درست قبل از باز شدن در، گوشی رینا روشن شد.
یک پیام ناشناس:
«اگر میخواهی جونگکوک زنده بماند، دفترچه را تحویل بده.»اوهههه 😭👀 پارت ۱۵ دیگه رسماً وارد مرحلهی خطرناک داستان میشه! 🍷
پارت ۱۴ | نامهی مادر
رینا هنوز نامه را در دستش نگه داشته بود.
انگشتهایش میلرزید.
نگاهش روی اسم خودش ثابت مانده بود؛ انگار سالها کسی منتظر مانده بود تا او این نامه را بخواند.
جونگکوک آرام گفت:
— رینا... آمادهای؟
رینا نفس عمیقی کشید.
— نه.
چند ثانیه سکوت کرد.
— ولی باید بدونم.
پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک برگهی قدیمی بود.
خط روی کاغذ را همان لحظه شناخت.
خط مادرش.
رینا شروع به خواندن کرد:
«رینا عزیزم...
اگر روزی این نامه را میخوانی، یعنی دیگر نمیتوانم کنارت باشم.
قبل از هر چیز باید یک حقیقت را بدانی.
پدرت آن کسی نیست که فکر میکنی.
سالها پیش، من و او درگیر ماجرایی شدیم که قرار بود فقط یک معامله باشد؛ اما همهچیز تغییر کرد.
در آن شب، دو خانواده تصمیم گرفتند یک راز را برای همیشه پنهان کنند.
رازی که مربوط به تو بود.»
رینا مکث کرد.
— مربوط به... من؟
جونگکوک به صورتش نگاه کرد.
رینا دوباره ادامه داد.
«تو دلیل آن معامله نبودی.
تو نتیجهی آن بودی.
و برای محافظت از تو، مجبور شدم بخشی از حقیقت را از خودت پنهان کنم.
اگر روزی به عمارت قدیمی رسیدی، دفترچهی مشکی را پیدا کن.
آن دفترچه به تو خواهد گفت چه اتفاقی افتاد.
اما یک چیز را یادت باشد:
به کسی که فکر میکنی بیشتر از همه میتوانی به او اعتماد کنی، بدون پرسیدن سؤال اعتماد نکن.»
نامه تمام شده بود.
رینا چند لحظه بیحرکت ماند.
بعد آرام سرش را بلند کرد.
— یعنی مادرم به من هشدار داده بود که به تو اعتماد نکنم؟
جونگکوک چیزی نگفت.
رینا با ناراحتی پرسید:
— تو چیزی میدونی؟
— نه اون چیزی که فکر میکنی.
— پس چی رو ازم پنهون کردی؟
جونگکوک به دفترچهی مشکی نگاه کرد.
— شاید جوابش اونجاست.
رینا دفترچه را برداشت.
صفحهی اول خالی بود.
صفحهی دوم هم.
اما وقتی به صفحهی سوم رسید...
چشمهایش گرد شد.
عکس کودکی خودش آنجا بود.
و کنار او...
جونگکوک.
رینا با ناباوری به عکس نگاه کرد.
— این... غیرممکنه.
جونگکوک عکس را دید.
برای اولین بار، واقعاً شوکه شده بود.
— من این عکس رو یادم نمیاد.
رینا صفحه را برگرداند.
پشت عکس یک تاریخ نوشته شده بود:
«هفده سال قبل.»
و زیر آن فقط یک جمله:
«آنها قرار نبود دوباره همدیگر را ببینند.»
رینا آهسته گفت:
— یعنی ما همدیگه رو از بچگی میشناختیم؟
جونگکوک جواب نداد.
چشمش روی صفحهی بعدی افتاد.
آنجا یک اسم نوشته شده بود.
اسمی که هر دو میشناختند.
پدر جونگکوک.
و زیر اسمش:
«کسی که حقیقت را میداند.»
ناگهان صدای قدمهایی از بیرون اتاق آمد.
رینا دفترچه را بست.
جونگکوک به سمت در نگاه کرد.
این بار...
صدای قدمها فقط یک نفر نبود.
چند نفر پشت در ایستاده بودند.
رینا آهسته گفت:
— جونگکوک...
او نگاهش کرد.
— این بار تنها نیستیم.
دستگیرهی در آرام پایین رفت.
و درست قبل از باز شدن در، گوشی رینا روشن شد.
یک پیام ناشناس:
«اگر میخواهی جونگکوک زنده بماند، دفترچه را تحویل بده.»اوهههه 😭👀 پارت ۱۵ دیگه رسماً وارد مرحلهی خطرناک داستان میشه! 🍷
- ۱.۲k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط