فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❼⓿
دستم هنوز روی دستگیره بود.
جملهی جائهوون در ذهنم تکرار میشد:
«هر چیزی که داخل آرشیو صفر پیدا کنی، ممکنه تصویری که از پدرت... و تهیونگ داری رو برای همیشه تغییر بده.»
به تهیونگ نگاه کردم.
«اگه وارد بشم، تو هم میای؟»
بدون مکث جواب داد:
«تا آخرش.»
«حتی اگه چیزی ببینم که دربارهی تو باشه؟»
چند لحظه نگاهم کرد.
«مخصوصاً اون موقع.»
دستگیره را پایین کشیدم.
---
در باز شد.
راهرویی باریک و تاریک پشت آن قرار داشت.
چراغهای کوچکی روی دیوار، یکییکی روشن شدند.
صدای جائهوون از پشت سرمان آمد:
«هیچ چیزی رو جابهجا نکنید.»
یونگی پرسید:
«چرا؟»
«آرشیو صفر فقط یه اتاق نیست.»
مکث کرد.
«هر پروندهای که اینجا نگهداری میشه، بخشی از سیستم امنیتی قدیمیه.»
تهیونگ جلوتر رفت.
«یعنی؟»
جائهوون گفت:
«اگر کسی سعی کنه چیزی رو بدزده یا تغییر بده، تمام اطلاعات پاک میشن.»
تهیونگ ایستاد.
«پس باید مطمئن باشیم چیزی که میخوایم، همونجا باقی بمونه.»
جائهوون سر تکان داد.
---
چند متر جلوتر به یک در فلزی رسیدیم.
روی آن نوشته شده بود:
ARCHIVE ZERO
زیرش یک صفحهی شناسایی وجود داشت.
جائهوون گفت:
«دستت رو بذار روی صفحه.»
نگاهم را به تهیونگ انداختم.
او فقط گفت:
«من اینجام.»
دستم را روی صفحه گذاشتم.
چراغ قرمز روشن شد.
چند ثانیه گذشت.
بعد...
سبز شد.
قفل باز شد.
---
داخل آرشیو، صدها پرونده در قفسههای بلند قرار داشت.
بعضیها آنقدر قدیمی بودند که اسمهایشان به سختی خوانده میشد.
یونگی آرام گفت:
«این حجم اطلاعات...»
تهیونگ جواب داد:
«سالهاست کسی اینجا رو ندیده.»
چند قدم جلو رفتم.
در وسط اتاق یک میز بزرگ قرار داشت.
روی میز فقط یک پرونده بود.
هیچ اسم یا شمارهای نداشت.
فقط یک علامت.
همان علامت B-17.
دستم را به سمتش بردم.
تهیونگ گفت:
«صبر کن.»
ایستادم.
«چی شده؟»
تهیونگ به پرونده نگاه کرد.
«این نباید اینجا باشه.»
یونگی پرسید:
«چرا؟»
«چون B-17 قبلاً بسته شده.»
جائهوون گفت:
«همین پروندهست که دنبالش میگردید.»
---
تهیونگ پرونده را باز کرد.
صفحهی اول خالی بود.
صفحهی دوم هم.
صفحهی سوم...
فقط یک تاریخ داشت.
روز مرگ پدر ا/ت.
نفسم حبس شد.
تهیونگ صفحه را ورق زد.
عکس پدرم ظاهر شد.
اما عکس مربوط به لحظاتی قبل از مرگش بود.
پدرم جلوی ساختمانی ایستاده بود.
کنارش...
سونگهو.
جائهوون آرام گفت:
«این آخرین تصویر ثبتشده از پدرتونه.»
من به عکس خیره ماندم.
«پس واقعاً اونجا بوده.»
تهیونگ صفحهی بعد را ورق زد.
این بار یک گزارش بود.
«ملاقات با کیم سونگهو — تأیید شد.»
صفحهی بعد:
«مناقشه — تأیید شد.»
و صفحهی بعد...
خالی بود.
---
یونگی گفت:
«صفحهی آخر حذف شده.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«نه.»
دستش را روی کاغذ کشید.
«حذف نشده.»
«پس؟»
تهیونگ گفت:
«عمداً جدا شده.»
...
دستم هنوز روی دستگیره بود.
جملهی جائهوون در ذهنم تکرار میشد:
«هر چیزی که داخل آرشیو صفر پیدا کنی، ممکنه تصویری که از پدرت... و تهیونگ داری رو برای همیشه تغییر بده.»
به تهیونگ نگاه کردم.
«اگه وارد بشم، تو هم میای؟»
بدون مکث جواب داد:
«تا آخرش.»
«حتی اگه چیزی ببینم که دربارهی تو باشه؟»
چند لحظه نگاهم کرد.
«مخصوصاً اون موقع.»
دستگیره را پایین کشیدم.
---
در باز شد.
راهرویی باریک و تاریک پشت آن قرار داشت.
چراغهای کوچکی روی دیوار، یکییکی روشن شدند.
صدای جائهوون از پشت سرمان آمد:
«هیچ چیزی رو جابهجا نکنید.»
یونگی پرسید:
«چرا؟»
«آرشیو صفر فقط یه اتاق نیست.»
مکث کرد.
«هر پروندهای که اینجا نگهداری میشه، بخشی از سیستم امنیتی قدیمیه.»
تهیونگ جلوتر رفت.
«یعنی؟»
جائهوون گفت:
«اگر کسی سعی کنه چیزی رو بدزده یا تغییر بده، تمام اطلاعات پاک میشن.»
تهیونگ ایستاد.
«پس باید مطمئن باشیم چیزی که میخوایم، همونجا باقی بمونه.»
جائهوون سر تکان داد.
---
چند متر جلوتر به یک در فلزی رسیدیم.
روی آن نوشته شده بود:
ARCHIVE ZERO
زیرش یک صفحهی شناسایی وجود داشت.
جائهوون گفت:
«دستت رو بذار روی صفحه.»
نگاهم را به تهیونگ انداختم.
او فقط گفت:
«من اینجام.»
دستم را روی صفحه گذاشتم.
چراغ قرمز روشن شد.
چند ثانیه گذشت.
بعد...
سبز شد.
قفل باز شد.
---
داخل آرشیو، صدها پرونده در قفسههای بلند قرار داشت.
بعضیها آنقدر قدیمی بودند که اسمهایشان به سختی خوانده میشد.
یونگی آرام گفت:
«این حجم اطلاعات...»
تهیونگ جواب داد:
«سالهاست کسی اینجا رو ندیده.»
چند قدم جلو رفتم.
در وسط اتاق یک میز بزرگ قرار داشت.
روی میز فقط یک پرونده بود.
هیچ اسم یا شمارهای نداشت.
فقط یک علامت.
همان علامت B-17.
دستم را به سمتش بردم.
تهیونگ گفت:
«صبر کن.»
ایستادم.
«چی شده؟»
تهیونگ به پرونده نگاه کرد.
«این نباید اینجا باشه.»
یونگی پرسید:
«چرا؟»
«چون B-17 قبلاً بسته شده.»
جائهوون گفت:
«همین پروندهست که دنبالش میگردید.»
---
تهیونگ پرونده را باز کرد.
صفحهی اول خالی بود.
صفحهی دوم هم.
صفحهی سوم...
فقط یک تاریخ داشت.
روز مرگ پدر ا/ت.
نفسم حبس شد.
تهیونگ صفحه را ورق زد.
عکس پدرم ظاهر شد.
اما عکس مربوط به لحظاتی قبل از مرگش بود.
پدرم جلوی ساختمانی ایستاده بود.
کنارش...
سونگهو.
جائهوون آرام گفت:
«این آخرین تصویر ثبتشده از پدرتونه.»
من به عکس خیره ماندم.
«پس واقعاً اونجا بوده.»
تهیونگ صفحهی بعد را ورق زد.
این بار یک گزارش بود.
«ملاقات با کیم سونگهو — تأیید شد.»
صفحهی بعد:
«مناقشه — تأیید شد.»
و صفحهی بعد...
خالی بود.
---
یونگی گفت:
«صفحهی آخر حذف شده.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«نه.»
دستش را روی کاغذ کشید.
«حذف نشده.»
«پس؟»
تهیونگ گفت:
«عمداً جدا شده.»
...
- ۵.۲k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط