رمان (زندگی هایپ) قسمت یک (ریمیک شده)
هایپ: همچی از وقتی به دنیا اومدم شروع شد. تا چشم هام رو باز کردم سه تا صورت دیدم متوجه شدم فقط پدر مادر ندارم یه برادرم دارم
اول هاش خیلی زندگیم خوب بود کلی دوست پیدا کرده بودم شاد بودم... ولی نمیدونستم قراره چه بلایی سر خودم و خانواده ام بیاد ـ
هیچوقت اون شبو یادم نمیره ـ
هع زیادی تند رفتمـ ـ خوب موقع که شش سالم بود دو تا دوست صمیمی داشتم هر دو هم دختر بودم *منحرف نشیدـ.* اولی موهاش سبز بودم و عادت داشت موهاش رو وا بزاره دوست تقریبا خوبی بود اسمش رنکس بود
یکی دیگه یه دختر مو ابی خوشگل تقریبا و مهربون اسمش لیا بودـ
ـ ای کاش زودتر میفهمیدم که خانواده ی رنکس چه نقشه ای برای خانواده ما دارن ـ همچی رو از دست دادم ــ همش از خودم میپرسم چرا برای من اتفاق نیوفتاد ـ
ولی خب متوجه شدم هر چیزی با یه دلیلی اتفاق می افته این اتفاق باعث شد منطقی تر به دنیا نگاه کنم
الان هم که 18 سالمه ـ *چقدر زود پیر میشیم *
خوب الان چالش های زندگی بیشتر شده
ار وقتی که فهمیدم کاملا رنکس تغییر کرده و داره راه باباش رو ادامه میده حداقل چیز که میتونم بگم که یه دیوانه سایکو پیش نیست با اون خنده وا مونده شـ
هعی ـ
از دستش گرفتاریم ـ
قبلا حتی یک ذره هم دوست نداشتم
میشه گفت قاتل هستم ولی نه برای اینکه ادم خوبی رو بکشم ـ ادم هایبد رو میکشم ـ البته اگه نیاز باشه خوبم میکشم هعی ول الان تنها چیزی که وقت میکنم بگم قبل از اینکه کلی دوست پیدا کنم فقط دو تا دوست داشتم یکی«دایان» که دوست دخترم هست خیلی هم دوسش دارم تقریبا اخلاقش مث منه حیح دختر باحاله ـ
چیز ول ادامه ندم بهتره ـ بعدی کلارا ـ خدایا یه مشت دلقکی پیش نی حیح سعی میکنه بقیه رو بخندونه باحاله دوست های خوبین
البته بهتون بگم الانم باهاش دوستم
هعی بابا خسته شدم نیکی من حرف عام تموم شدـ
نیکی: 👍🏻
اول هاش خیلی زندگیم خوب بود کلی دوست پیدا کرده بودم شاد بودم... ولی نمیدونستم قراره چه بلایی سر خودم و خانواده ام بیاد ـ
هیچوقت اون شبو یادم نمیره ـ
هع زیادی تند رفتمـ ـ خوب موقع که شش سالم بود دو تا دوست صمیمی داشتم هر دو هم دختر بودم *منحرف نشیدـ.* اولی موهاش سبز بودم و عادت داشت موهاش رو وا بزاره دوست تقریبا خوبی بود اسمش رنکس بود
یکی دیگه یه دختر مو ابی خوشگل تقریبا و مهربون اسمش لیا بودـ
ـ ای کاش زودتر میفهمیدم که خانواده ی رنکس چه نقشه ای برای خانواده ما دارن ـ همچی رو از دست دادم ــ همش از خودم میپرسم چرا برای من اتفاق نیوفتاد ـ
ولی خب متوجه شدم هر چیزی با یه دلیلی اتفاق می افته این اتفاق باعث شد منطقی تر به دنیا نگاه کنم
الان هم که 18 سالمه ـ *چقدر زود پیر میشیم *
خوب الان چالش های زندگی بیشتر شده
ار وقتی که فهمیدم کاملا رنکس تغییر کرده و داره راه باباش رو ادامه میده حداقل چیز که میتونم بگم که یه دیوانه سایکو پیش نیست با اون خنده وا مونده شـ
هعی ـ
از دستش گرفتاریم ـ
قبلا حتی یک ذره هم دوست نداشتم
میشه گفت قاتل هستم ولی نه برای اینکه ادم خوبی رو بکشم ـ ادم هایبد رو میکشم ـ البته اگه نیاز باشه خوبم میکشم هعی ول الان تنها چیزی که وقت میکنم بگم قبل از اینکه کلی دوست پیدا کنم فقط دو تا دوست داشتم یکی«دایان» که دوست دخترم هست خیلی هم دوسش دارم تقریبا اخلاقش مث منه حیح دختر باحاله ـ
چیز ول ادامه ندم بهتره ـ بعدی کلارا ـ خدایا یه مشت دلقکی پیش نی حیح سعی میکنه بقیه رو بخندونه باحاله دوست های خوبین
البته بهتون بگم الانم باهاش دوستم
هعی بابا خسته شدم نیکی من حرف عام تموم شدـ
نیکی: 👍🏻
- ۴.۸k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط