صبح زود، هوای قصر سنگینتر از همیشه بود. همه نگران تهیونگ
صبح زود، هوای قصر سنگینتر از همیشه بود. همه نگران تهیونگ بودن، چون حالش هر روز بدتر میشد.
شاه، در اتاق بزرگی که مخصوص جلسات خانوادگی بود، دور میز نشسته بود. رو به پسراش کرد و گفت:
«تهیونگ داره نابود میشه... ما نمیتونیم همینطور تماشا کنیم. اگه اینطوری ادامه بده، خودش رو از بین میبره.»
جیمین با نگرانی گفت:
«پدر... فقط آسا میتونه نجاتش بده. ولی اون نیست... نمیدونیم کجاست.»
جونگکوک به آرامی گفت:
«یه راه هست... ولی خیلی سخته.»
همه بهش نگاه کردن. جونگکوک ادامه داد:
«الههای هست... الهه فراموشی. میتونه خاطرات رو پاک کنه. اگه بتونیم پیداش کنیم، شاید بتونه کاری کنه تهیونگ دردشو فراموش کنه.»
شاه با اخم گفت:
«این کار سادهای نیست. فراموش کردن، درد رو از بین نمیبره، فقط مخفیش میکنه. ولی اگه این تنها راهه... باید امتحانش کنیم.»
نامجون گفت:
«اما پدر، اگه تهیونگ یه روز همه چی رو به یاد بیاره چی؟ اگه بفهمه ما خاطراتشو ازش گرفتیم... اون وقت چی میشه؟»
شاه سکوت کرد. لحظهای به فکر فرو رفت و بعد با جدیت گفت:
«ما بین بد و بدتر گیر کردیم. بیعملی، تهیونگ رو نابود میکنه. پس باید اون الهه رو پیدا کنیم. همون امشب چند محافظ میفرستم تا به کوه سیاه برن. جایی که گفته میشه اون الهه زندگی میکنه.»
همه ساکت موندن. هیچکس مطمئن نبود تصمیم درستی گرفته شده... ولی دیگه چارهای نبود.
شاه، در اتاق بزرگی که مخصوص جلسات خانوادگی بود، دور میز نشسته بود. رو به پسراش کرد و گفت:
«تهیونگ داره نابود میشه... ما نمیتونیم همینطور تماشا کنیم. اگه اینطوری ادامه بده، خودش رو از بین میبره.»
جیمین با نگرانی گفت:
«پدر... فقط آسا میتونه نجاتش بده. ولی اون نیست... نمیدونیم کجاست.»
جونگکوک به آرامی گفت:
«یه راه هست... ولی خیلی سخته.»
همه بهش نگاه کردن. جونگکوک ادامه داد:
«الههای هست... الهه فراموشی. میتونه خاطرات رو پاک کنه. اگه بتونیم پیداش کنیم، شاید بتونه کاری کنه تهیونگ دردشو فراموش کنه.»
شاه با اخم گفت:
«این کار سادهای نیست. فراموش کردن، درد رو از بین نمیبره، فقط مخفیش میکنه. ولی اگه این تنها راهه... باید امتحانش کنیم.»
نامجون گفت:
«اما پدر، اگه تهیونگ یه روز همه چی رو به یاد بیاره چی؟ اگه بفهمه ما خاطراتشو ازش گرفتیم... اون وقت چی میشه؟»
شاه سکوت کرد. لحظهای به فکر فرو رفت و بعد با جدیت گفت:
«ما بین بد و بدتر گیر کردیم. بیعملی، تهیونگ رو نابود میکنه. پس باید اون الهه رو پیدا کنیم. همون امشب چند محافظ میفرستم تا به کوه سیاه برن. جایی که گفته میشه اون الهه زندگی میکنه.»
همه ساکت موندن. هیچکس مطمئن نبود تصمیم درستی گرفته شده... ولی دیگه چارهای نبود.
- ۱۲.۴k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط