پارت 89
*لوسی میره جلو تا روح رو بگیره که همه چی به حالت اول برمیگرده با این تفاوت که یه گل سسیلیا روی زمینه*
عزی: دقیقا چه اتفاقی افتاد
*آروم میرم جلو و گل رو برمیداریم*
مایکل: هر چی فقط محض رضای پدر بیاید بریم
امی: باد رو بیار...
*آروم با خودم تکرار میکنم و دنبالشون میرم پایین و متوجه میشم که همه متوجه شدن*
چارلی: آه.. حالتون خوبه؟ اون دیگه چی بود؟
آنجل: یهو کل ساختمون پر شده بود از صدای یه... نمیدونم هرچی.. فک کنم یه چیزایی راجب گم شدن و اینا میگفت..
هاسک: میدونستم یه اتفاقی میوفته *با خودش*
لوسی: همگی خوبیم و باید بگم اتفاقات عجیبی افتاده..
وگی: صب کن اون گله چیه
امی: اینو..راستش قضیش طولانیه
مایکل: از همون اول میدونستم که نباید تنها میومدی. جهنم همینه، پر از اتفاقات رو مخ و عجیب و ساکنین عجیب غریب
چری: هییی.. اون خیلی بد بود
لوسی: خب اگه فک میکنی که ما عجیب و غریبیم از همون اول نمیومدی مایکل
مایکل: آه از همون اول هم همین بودی همیشه عجیب، بعضی وقت ها واقعا نمیدونم چجوری تحملت میکردم حتی همین الان هم از اینکه یک خون تو رگای هردوتامونه حالم بهم میخوره
امی: مایکل چی میگی؟
لوسی: اوه واقعا؟ معلومه که همینو میگی چون چشم دیدن اینکه من پر از ایده های جالب بودمو نداشتی
مایکل: من چشم دیدن تو رو نداشتم؟ تو بودی که پای خطر رو به همه جا باز میکردی
لوسی: نکنه فراموش کردی که این خودتون بودین که منو به چشم یه خطر میدیدین؟ ایده های من خطرناک نبودن
*نمیدونم چیکار کنم.. همه وایستادن عقب و خب بهشون حق میدم دعوای برادری تا این حد واقعا بده*
مایکل: اوه خطرناک نبودن؟ حتما این من بودم که اون سیب لعنتی رو به حوا دادم، حتما این من بودم که با ایده های عجیبم راجب اراده آزاد باعث شدم تاریکی وارد نظام هستی شه
لوسی: من کاری رو کردم که فکر میکردم درسته. اگه واقعا با اون سیب انسان ها نابود شدن پس حتما خلقتشون ایراد داشته
*این باعث عصبانیت مایکل شد.. اون برای گاد احترام قائل بود پس.. شمشیرشو کشید*
مایکل: پسش بگیر لوسیفر..تو حق بی احترامی به پدر رو نداری
لوسی: اگه نگیرم چی؟ مثل اون موقع بالامو میبری؟
مایکل: شاید..
*به هم دیگه حمله ور میشن*
امی: شما دو تا بسه دیگه. این درستش نیست.. بسهه
*میرن بیرون از هتل تا دعواشونو ادامه بدن و منو چارلی میریم تا درستش کنیم*
چارلی: بابا بس کن میشه با صحبت حلش کرد
مایکل: دخالت نکنید وگرنه بعد از اون میام سراغ شما
*چرا داره اینجوری میکنه؟ مایکل که هیچوقت اینجوری نبود پس چرا؟*
**در همین حال**
*از دید عزی*
*تو اتاق امی قدم میزنم و دیزاین ترسناکش رو از نظر میگذرونم.. چطور..؟ چطور انقد احمق بودم که گذاشتم سقوط کنه؟ چطور انقد بی فکر بودم که گذاشتم زمان بارداریشو اینجا بگذرونه؟ تو این مکان.. همونطور که غرق فکرام و سرزنش خودم بودم اون شیطان قرمز اومد تو اتاق*
آلستور: میبینم درگیری.. عزرائیل
عزی: چی میخوای؟
آلستور: باید یادآوری کنم که ما یه قراری داشتیم
*اوه یادم اومد.. در ازای اطلاعات از وضعیت امی قرار بود یه کاری براش انجام بدم*
عزی: خب..بگو ببینم..چی میخوای؟
آلستور: یه فرصت
عزی: فرصت؟
آلستور: یه فرصت دوباره برای لوسیفر مورنینگ ستار
*اخمام تو هم رفت. چرا یه همچین چیزی میخواد؟*
آلستور: باید بگم که لوسیفر بیشتر از چیزی که باید زجر کشیده، اینجا زندانیش کردین، لعنتش کردین و بعد از اون همسرش ترکش کرد و همینجور درد و رنج بیشتر. ازتون میخوام که ببخشینش و دوباره اونو عضوی از خانواده بشمرین
عزی: ولی چرا تو؟ چرا تو یه همچین چیزی میخوای؟
*چشماش کمی نرم شود و لبخندش واقعی تر به نظر اومد*
آلستور: من دلایل خودمو دارم.. فقط انجامش بده.
*کمی فک کردم، به همین سادگی نیست. باید با پدر صحبت کنم تا دوباره لوسی رو قبول کنه و خب این ممکنه دردسرساز شه*
عزی: باشه ولی باید با گاد صحبت کنم
آلستور: قبوله
*تا اینکه صدای مبارزه اومد و سریع به بیرون از هتل رفتیم. همه با چهره های نگران نگاه میکنن. میرم پیش امی که میفهمم لوسی و مایکل تا سر حد مرگ و به قسط کشت به هم حمله میکنن*
عزی: چی..؟
امی: عزی.. جلوشونو بگیر، لطفاً
*امی رو بغل گرفتم تا ارومش کنم.. مایکل.. داری چیکار میکنی؟*
عزی: دقیقا چه اتفاقی افتاد
*آروم میرم جلو و گل رو برمیداریم*
مایکل: هر چی فقط محض رضای پدر بیاید بریم
امی: باد رو بیار...
*آروم با خودم تکرار میکنم و دنبالشون میرم پایین و متوجه میشم که همه متوجه شدن*
چارلی: آه.. حالتون خوبه؟ اون دیگه چی بود؟
آنجل: یهو کل ساختمون پر شده بود از صدای یه... نمیدونم هرچی.. فک کنم یه چیزایی راجب گم شدن و اینا میگفت..
هاسک: میدونستم یه اتفاقی میوفته *با خودش*
لوسی: همگی خوبیم و باید بگم اتفاقات عجیبی افتاده..
وگی: صب کن اون گله چیه
امی: اینو..راستش قضیش طولانیه
مایکل: از همون اول میدونستم که نباید تنها میومدی. جهنم همینه، پر از اتفاقات رو مخ و عجیب و ساکنین عجیب غریب
چری: هییی.. اون خیلی بد بود
لوسی: خب اگه فک میکنی که ما عجیب و غریبیم از همون اول نمیومدی مایکل
مایکل: آه از همون اول هم همین بودی همیشه عجیب، بعضی وقت ها واقعا نمیدونم چجوری تحملت میکردم حتی همین الان هم از اینکه یک خون تو رگای هردوتامونه حالم بهم میخوره
امی: مایکل چی میگی؟
لوسی: اوه واقعا؟ معلومه که همینو میگی چون چشم دیدن اینکه من پر از ایده های جالب بودمو نداشتی
مایکل: من چشم دیدن تو رو نداشتم؟ تو بودی که پای خطر رو به همه جا باز میکردی
لوسی: نکنه فراموش کردی که این خودتون بودین که منو به چشم یه خطر میدیدین؟ ایده های من خطرناک نبودن
*نمیدونم چیکار کنم.. همه وایستادن عقب و خب بهشون حق میدم دعوای برادری تا این حد واقعا بده*
مایکل: اوه خطرناک نبودن؟ حتما این من بودم که اون سیب لعنتی رو به حوا دادم، حتما این من بودم که با ایده های عجیبم راجب اراده آزاد باعث شدم تاریکی وارد نظام هستی شه
لوسی: من کاری رو کردم که فکر میکردم درسته. اگه واقعا با اون سیب انسان ها نابود شدن پس حتما خلقتشون ایراد داشته
*این باعث عصبانیت مایکل شد.. اون برای گاد احترام قائل بود پس.. شمشیرشو کشید*
مایکل: پسش بگیر لوسیفر..تو حق بی احترامی به پدر رو نداری
لوسی: اگه نگیرم چی؟ مثل اون موقع بالامو میبری؟
مایکل: شاید..
*به هم دیگه حمله ور میشن*
امی: شما دو تا بسه دیگه. این درستش نیست.. بسهه
*میرن بیرون از هتل تا دعواشونو ادامه بدن و منو چارلی میریم تا درستش کنیم*
چارلی: بابا بس کن میشه با صحبت حلش کرد
مایکل: دخالت نکنید وگرنه بعد از اون میام سراغ شما
*چرا داره اینجوری میکنه؟ مایکل که هیچوقت اینجوری نبود پس چرا؟*
**در همین حال**
*از دید عزی*
*تو اتاق امی قدم میزنم و دیزاین ترسناکش رو از نظر میگذرونم.. چطور..؟ چطور انقد احمق بودم که گذاشتم سقوط کنه؟ چطور انقد بی فکر بودم که گذاشتم زمان بارداریشو اینجا بگذرونه؟ تو این مکان.. همونطور که غرق فکرام و سرزنش خودم بودم اون شیطان قرمز اومد تو اتاق*
آلستور: میبینم درگیری.. عزرائیل
عزی: چی میخوای؟
آلستور: باید یادآوری کنم که ما یه قراری داشتیم
*اوه یادم اومد.. در ازای اطلاعات از وضعیت امی قرار بود یه کاری براش انجام بدم*
عزی: خب..بگو ببینم..چی میخوای؟
آلستور: یه فرصت
عزی: فرصت؟
آلستور: یه فرصت دوباره برای لوسیفر مورنینگ ستار
*اخمام تو هم رفت. چرا یه همچین چیزی میخواد؟*
آلستور: باید بگم که لوسیفر بیشتر از چیزی که باید زجر کشیده، اینجا زندانیش کردین، لعنتش کردین و بعد از اون همسرش ترکش کرد و همینجور درد و رنج بیشتر. ازتون میخوام که ببخشینش و دوباره اونو عضوی از خانواده بشمرین
عزی: ولی چرا تو؟ چرا تو یه همچین چیزی میخوای؟
*چشماش کمی نرم شود و لبخندش واقعی تر به نظر اومد*
آلستور: من دلایل خودمو دارم.. فقط انجامش بده.
*کمی فک کردم، به همین سادگی نیست. باید با پدر صحبت کنم تا دوباره لوسی رو قبول کنه و خب این ممکنه دردسرساز شه*
عزی: باشه ولی باید با گاد صحبت کنم
آلستور: قبوله
*تا اینکه صدای مبارزه اومد و سریع به بیرون از هتل رفتیم. همه با چهره های نگران نگاه میکنن. میرم پیش امی که میفهمم لوسی و مایکل تا سر حد مرگ و به قسط کشت به هم حمله میکنن*
عزی: چی..؟
امی: عزی.. جلوشونو بگیر، لطفاً
*امی رو بغل گرفتم تا ارومش کنم.. مایکل.. داری چیکار میکنی؟*
- ۲۱.۱k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط