رمان نابودی پارت ۱۴

P14
هارون : و روناک یچیز دیگه… قراره یکم دیگه بریم مهمونی یعنی برای شب حاظر شو…میخوام تورو با همه اشنا کنم
روناک : ولی هارون…مامانت اون وقت میفهمه..
هارون : عصر وقتی مامانم همچین رفتاری باهام کرد تصمیم گرفتم دیگه باب میل اون پیش نرم و فقط برای زندگی خودم تلاش کنم..
روناک : تو واقعا جدی ای؟؟
هارون : جدی جدیم حاظر شو یکم دیگه ارایشگر شخصی قراره بیاد اینجا
روناک : هومم باشه..
هارون : ( اومد نزدیک و یه بوسه زد روی پیشونیم) زیاد نگران نباش باشه؟…
روناک : ( سر اش رو به نشانه تایید تکون داد)
چند ساعت گذشت ارایشگر اومد و به ارایش و موهام رسید و بعدش لباسی که هارون برام اورده بود رو پوشیدم
(خودتون لباس رو تصور کنید یه لباس قرمز بلند بود که اندام رو نشون میداد و…)
حاظر نشسته بودم که در باز شد و هارون اومد داخل…وقتی هارون رو با اون کت و شلوار مشکی جذاب دیدم و اون چشای خمارش که بهم خیره بود دلمو میلرزوند…
هارون : تو…خیلی خوشگل شدی…(کم کم بهش نزدیک شد)
روناک : توعم خیلی خوشتیپ شدی
هارون : (نزدیک روناک شد و دستاشو دور کمرش حلقه کرد) خب خب…خانم روناک اماده ای واسه ی قسمت جدید زندگیت؟…
روناک : کاملا اگه تو تا اخرش باشی..
هارون : هستم… (ادمین : زرشک)
یکم موندیم تو اتاق تا مادر هارون بره مراسم بعدش ما بریم بعد چند دقیقه راه افتادیم سمت مراسم و سریع رسیدیم… هارون دستمو گرفت و نزدیک خودش نگه داشت و‌ رفتیم داخل…
وقتی وارد سالن شدیم همگی به ما خیره شده بودن بعضیا پچ‌ پچ میکردن بعضیا لبخند میزدن و ادای احترام میکردن بعضیا هم شوکه شده بودن وقتی رفتیم جلوتر مادر هارون متوجه ما شد و با شوک و عصبانیت به من و هارون خیره شده بود … مجلس جو‌ سنگینی داشت همه ی مافیا ها دور هم جمع شده بودن همه ی شراکای هارون اونجا بودن بزرگ ترینشون هارون بود یعنی بگیم قدرت مند ترینش…
با هارون‌ رفتیم سر یه میز خالی و ایستادیم…
روناک : هارون من خیلی میترسم از این وضعیت..
هارون : هی…هی بهت چی گفته بودم؟؟ نباید بترسی باید تظاهر کنی که هیچی عین خیالت نیست… فهمیدی؟
روناک : هوم باشه…کنارم باش جایی نرو باشه؟؟
هارون : (سرشو به نشونه تایید تکون داد و دستمو محکم تو دستش گرفت )
مراسم داشت پیش میرفت و هنوزم که هنوز بود مادر هارون داشت مارو با عصبانیت نگاه میکرد میخواست که بیاد پیش ما یهو هارون رو صدا کردن تا بره برای سخنرانی..
هارون دستشو از دستم کرد و رفت بالای سِن…
هارون : همگی خوش اومدید و خوشحالم که شمارو اینجا میبینم به رسم عادت بود که سالگرد مافیایی شدنمون رو جشن بگیریم و اینکه مارو همراهی کردید خیلی ممنونم و درباره صحنه ای که یکم پیش دیدید…این خانمی که کنارم هستن همسر اینده منه…روناک خانم
(تو این لحظه بعضیا دوباره پچ پچ کردن و بعضیا خوشحال بودن و داشتن دست میزدن ولی مادر هارون داشت دیگه از عصبانیت زیاد خفه میشد پس تصمیم گرفت جشنو یهویی ترک کنه)وقتی همگی مادرش رو دیدن داره میره شوکه شدن و درباره اش پچ پچ میکردن…
هارون : و اینکه من و خانم روناک تازه اشنا شدیم و میخوایم یکم خودمون رو بیشتر بشناسیم ولی عروسی بزودی برگزار میشه و هیچ معطلی در کار نیست….
دیدگاه ها (۸)

اجبار به بدبختی پارت ۳۰

حق حق وایخیلی رو مخه این قضیههمن خودم خیلی چیزا رو بعدا دیدم...

رومان عشق پنهانی (پارت7)

سناریو قفل آبی

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت13جین:جونگکو...

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

فردا صبح ساعت ۴ توی همون کلاس چشامو باز کردم و با صدای ته به...

Part ³⁶ویو جونگکوکرسیدیم عمارت پیاده شدم و درو واسه فسقلی با...

#عشق در نگاه او part 2خلاصه بعد چند دقیقه سوزا اومد و بهم زن...

**پارت ۸**صدای برخورد بدنت با تشکِ نرمِ تختِ اتاق امن، تنها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط