آینه 47
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 47:
چشمام به برگه مات مونده بود..
یعنی تمام این یه سال.. توی بیمارستان روانی بودم..؟
پس بخاطر همین بوده که پلیسا بهش گیر ندادن..
اون.. منو اورده به تیمارستانی که توش رئیسه..!
اما حداقل یه چیزو فهمیده بودم..
هنوز توی شهر خودمون بودم و میتونستم به محض خروج از اینجا راهمو پیدا کنم و فرار کنم
ولی فعلا باید میفهمیدم چطور از اینجا برم بیرون
از دستشویی بیرون رفتم و خودمو روی تخت انداختم
از شانسم فئودور هنوز خواب بود وگرنه کلی سوال پیچم میکرد و چرت و پرت بهم میگفت
با انزجار تمام داشتم تحملش میکردم پس.. پشتمو بهش کردم و چشمامو بستم تا خوابم برد
"صبح، فئودور"
قهوه اشو سمتش گذاشتم و رفتم سمت در
+ پس من فعلا میرم، حواست به خودت باشه، فهمیدی؟
سرشو پایین اورد و لبخند زد
دیگه چیزی نگفتم و مثل همیشه یواشکی کارتمو به در زدم تا بازش کنم
- چویا..
+ بله؟
لبخندشو بیشتر کرد
- امم.. هیچی زود برگرد
سرمو پایین اوردم و رفتم بیرون
بعد از اینکه درو با کارتم قفل کردم، دستمو لابلای موهام کشیدم
اتاقی که توش دازایو نگه میداشتم بالاترین طبقه بود و هرروز مجبور بودم کلی پله رو بیام پایین
- رئیس..
با صدای نیکولای به خودم اومدم
+ چیشده؟
- پرونده هایی که گفتید رو اماده کردیم.. اطلاعات پرستار هایی که اینجا کار میکنن و سابقه کاریشون.. همه رو بررسی کردیم..
+ خب؟
- غیر از اینکه هیچکس به اسم ناکاهارا چویا اینجا نیست، سابقه کسی هم به اون نمیخوره..
مکث کرد و با تردید بهم خیره شد
- شما چهره اشو اصلا ندیدید؟
دستمو روی پیشونیم فشار دادم
+ اون لعنتی.. فقط یبار دیدمش و همون بار هم یه ماسک مسخره روی صورتش بود.. هیچ ایده ای ندارم که چه شکلیه.. ولی مطمئنم یه نفر اینجاس که سعی داره نقشه هامو خراب کنه
با کلافگی دستمو لابلای موهام بردم
+ اشتباه کردم که هیچ دوربینی اینجا کار نذاشتم
- ولی.. دازای چطور؟ به چیزی شک نکرده؟
+ تچچ.. اون احمق از روزی که ماجرای تصادف و مرگ اون بچه رو واسش گفتم کاملا باورش شده
- خب الان نقشه اتون چیه؟
+ فعلا باید بیشتر روی پرستار های اینجا تمرکز کنم.. تا شب همه اشونو بفرستید پیشم.. شاید از روی صداشون چویا رو پیدا کنم..
"دازای"
دریچه زیرزمین رو باز کردم و وارد شدم
اگه اون نوشته رو واسه خودم گذاشته بودم، قطعا سرنخ های دیگه ای هم گذاشته بودم
همون کتاب رو برداشتم و ورق زدم
+ روز پنجم.. امروز فهمیدم از چه راهی میشه فرار کرد.. ولی اینکار رو امروز نمیتونم بکنم.. فئودور به همه چیز شک کرده.. دیر یا زود همه چیز رو فراموش میکنم.. فقط میتونم یسری سرنخ توی اون دفتر واسه خودم بذارم
باز ورق زدم
+ روز ششم.. اون همین الان رسید.. همه چیزو فهمیده.. سعی نکن بفهمی پشت آینه کیه.. این همه چیزو خراب میکنه.. فقط اگه باز این اتفاق افتاد، بدون که گاهی شیر ها هم گریه میکنن..
تموم شد..
این اخرین نوشته بود.. ولی..
+ شیر ها گریه میکنند..؟ یعنی چی..! نمیتونستم یه سرنخ راحتتر واسه خودم بذارم؟!
خندم گرفت
+ تچ ولی خودمونیما.. چه باهوشم
خندیدم و برگشتم توی اتاق..
𝓟𝓪𝓻𝓽 47:
چشمام به برگه مات مونده بود..
یعنی تمام این یه سال.. توی بیمارستان روانی بودم..؟
پس بخاطر همین بوده که پلیسا بهش گیر ندادن..
اون.. منو اورده به تیمارستانی که توش رئیسه..!
اما حداقل یه چیزو فهمیده بودم..
هنوز توی شهر خودمون بودم و میتونستم به محض خروج از اینجا راهمو پیدا کنم و فرار کنم
ولی فعلا باید میفهمیدم چطور از اینجا برم بیرون
از دستشویی بیرون رفتم و خودمو روی تخت انداختم
از شانسم فئودور هنوز خواب بود وگرنه کلی سوال پیچم میکرد و چرت و پرت بهم میگفت
با انزجار تمام داشتم تحملش میکردم پس.. پشتمو بهش کردم و چشمامو بستم تا خوابم برد
"صبح، فئودور"
قهوه اشو سمتش گذاشتم و رفتم سمت در
+ پس من فعلا میرم، حواست به خودت باشه، فهمیدی؟
سرشو پایین اورد و لبخند زد
دیگه چیزی نگفتم و مثل همیشه یواشکی کارتمو به در زدم تا بازش کنم
- چویا..
+ بله؟
لبخندشو بیشتر کرد
- امم.. هیچی زود برگرد
سرمو پایین اوردم و رفتم بیرون
بعد از اینکه درو با کارتم قفل کردم، دستمو لابلای موهام کشیدم
اتاقی که توش دازایو نگه میداشتم بالاترین طبقه بود و هرروز مجبور بودم کلی پله رو بیام پایین
- رئیس..
با صدای نیکولای به خودم اومدم
+ چیشده؟
- پرونده هایی که گفتید رو اماده کردیم.. اطلاعات پرستار هایی که اینجا کار میکنن و سابقه کاریشون.. همه رو بررسی کردیم..
+ خب؟
- غیر از اینکه هیچکس به اسم ناکاهارا چویا اینجا نیست، سابقه کسی هم به اون نمیخوره..
مکث کرد و با تردید بهم خیره شد
- شما چهره اشو اصلا ندیدید؟
دستمو روی پیشونیم فشار دادم
+ اون لعنتی.. فقط یبار دیدمش و همون بار هم یه ماسک مسخره روی صورتش بود.. هیچ ایده ای ندارم که چه شکلیه.. ولی مطمئنم یه نفر اینجاس که سعی داره نقشه هامو خراب کنه
با کلافگی دستمو لابلای موهام بردم
+ اشتباه کردم که هیچ دوربینی اینجا کار نذاشتم
- ولی.. دازای چطور؟ به چیزی شک نکرده؟
+ تچچ.. اون احمق از روزی که ماجرای تصادف و مرگ اون بچه رو واسش گفتم کاملا باورش شده
- خب الان نقشه اتون چیه؟
+ فعلا باید بیشتر روی پرستار های اینجا تمرکز کنم.. تا شب همه اشونو بفرستید پیشم.. شاید از روی صداشون چویا رو پیدا کنم..
"دازای"
دریچه زیرزمین رو باز کردم و وارد شدم
اگه اون نوشته رو واسه خودم گذاشته بودم، قطعا سرنخ های دیگه ای هم گذاشته بودم
همون کتاب رو برداشتم و ورق زدم
+ روز پنجم.. امروز فهمیدم از چه راهی میشه فرار کرد.. ولی اینکار رو امروز نمیتونم بکنم.. فئودور به همه چیز شک کرده.. دیر یا زود همه چیز رو فراموش میکنم.. فقط میتونم یسری سرنخ توی اون دفتر واسه خودم بذارم
باز ورق زدم
+ روز ششم.. اون همین الان رسید.. همه چیزو فهمیده.. سعی نکن بفهمی پشت آینه کیه.. این همه چیزو خراب میکنه.. فقط اگه باز این اتفاق افتاد، بدون که گاهی شیر ها هم گریه میکنن..
تموم شد..
این اخرین نوشته بود.. ولی..
+ شیر ها گریه میکنند..؟ یعنی چی..! نمیتونستم یه سرنخ راحتتر واسه خودم بذارم؟!
خندم گرفت
+ تچ ولی خودمونیما.. چه باهوشم
خندیدم و برگشتم توی اتاق..
- ۱۱.۶k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط