{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق بی مقدمه

رمان عشق بی مقدمه
قیافمو یه جوری کردمو چپ چپ به ارتین نگاه کردم...
با خشونت گفت
-امروز چت بود....
-به توچه
-بی ادب...تو درست حرف زدنو بلد نیسی
-اهههههههه
-چرا تو خودت بودی اونجا....چه مرگت میشه تو یهو...
-مگه واسه تو مهمه...من مگه باید به تو جواب پس بدم...اصن تو کی هسی؟..هان؟
-که اینطور...جواب پس نده...خاک تو سره من...که واسه تو نگرانم..قدرنشناس
-نگران نباش...نباش مگه زورت کردم...بعدم من به نگرانیت نیاز ندارم...تو که خوشحالیتو شادیتو کردی...اونم با کی؟..با کسی که گفتی فقط واسه درمانشه...الان داری دل میدی قلوه میگیری
-واقعا برات....یه دکتر برووو..تو روانیییی...منظورت سلینه..؟به توچه اخه...دوس دارمم...
بغضم گرفت...
-باشه...تو خودت باید بری دکتر...اسمه خودتم گذاشتی روانشناس..تو خودت روانی هسی...
-من صد بار بهت گفتم...هیچ دختری تو زندگیم نییس...سلین هم فقط به عنوان یه دوست دارم...بهش کمک میکنم...من بهش گفتم که عاشقه یکی دیگه ام...
ناخداگاه گفتم
-‌عاشقه کی؟...
-وای وای..وای توهم که اینو میپرسی...من عاشقه کسی نیستم...ده بارم بهت گفتم از عاشق شدن متنفرم..از دختر بدم میاد..
بغضم گرفت با خودم گفتم
یعنی ...اون منو بازی دلد..ینی الکی عاشقش شدم..اون عاشقه من نیس..پس چرا بهم نزدیک شد...چرااا
جیغ زدمو گفتم
-درک..درک درک درکککککک...به منچههههه...
منم از پسرا متنفرم به شدته زیاددددد...
پس چرا بهم نزدیک شدی...چرابهم دست زدی
-نکنه فکر میکنی...عاشقت شدم..ههه این فکرو از تو ذهنت پرت کن بیرون...اصلا...تو چرا ازم جدا نشدی؟...چرا کنترلم نکردی...
داشتم میشکستم....داشتم خورد میشدم...نباید میزاشتم یه پسره بی ارزش
دوباره ارتین گفت
-من فقط میخوام کمکه سلین کنم...تورو هم دوس نداشتم ناراحت کنم..چون مامان نداری...همین..فکر نمیکردم ..
-چی میگی با خودت...چی میبافی واسه خودت....عمو جون اصلا هم اینجور نیس...آخه من عاشقه چیه تو شم...اخلاقه گندت...؟هوست‌..؟بی شعوریت؟...چیت؟...
هوی جرعت داری یه بار دیگه اسمه مامانه منو بیار....به توچه اصن مرتیکه...
ارتین داشت...منفجر میشد از عصبانیت...خون حلو چشماشو گرفته بچد...
یهو یه حای داغی روی صورتم احساس شد..وای داشت میسوخت...
ارتین واسه باره ۲بهم سیلی زد....به چه حقی...روانیه الاغه کثافت...الهی بمیری ارتین
بدون هیچ حرفی...برگشتم که برم بالا...
ارتین دستمو محکم گرفت و گفت
-ببین..بکن اینو تو کلت...من هیچ حسی نسبت بهت ندارم...خیال برت نداره...
وای خدا از چیزی که میترسیدم سرم اومد...بغضم شکست..
با اشک محکم زدم به ارتینو دستمو از توی دستش کشیدم بیرون....
با گریه گفتم
-ولم کن..وحشی
بدو بدو...رفتم بالا...
رفتم نشستم روی مبل...
انقدر گریه کردم...حدوده دوساعت گریه کردم
اخه چجوری تونست بازیم بده...چجوری؟...
من ...دیگه اروم تر شدم...تلویزیونو روشن کردم...زدم جم سریس...آخ جون عشق احاره ای...این امید چقدر جذاب بود...تنها چیزی که تونست اون موقع منو بخندونه..عشق اجاره ای بود...
پاهام خیلی درد میکرد...خیلی بیحال بودم..صدای در اومد
بابا صدام زد
-مهتاب..
-جانم بابا
پاشدم رفتم با بابا روبوسی کردم حرف زدم گفت
-رسیدی؟...دل تنگه ماهم که نشدی
-این چه حرفیه بابا...
-حالا بگو ببینم خوش گذشت
نمیدونسم چی بگم ...
-بله بابا...جاتون خالی
-‌خب خداروشکر
بابا رفت تو اتاق لباسشو عوض کنه...
رفتم ..توی سایت بزنم ببینم ..قبول شدم یا نه...اونم چه رشته ای..رشته ای که شب و روز واسش درس خوندم...خیلی استرس داشتم...
تا رفت تو سایت...مشخصاتو زدم...
جیــــــــــــــغغغغغ
وای وای....قبول شدم......لای لایییییی
داشتم بال درمی اوردم....باورم نمیشد...
از خوشحالی بلند جیغ کشیدم...
بابا ترسیده بود فجیح...
خاک توسرمممم....بابا هول اومد پیشمو با ترس گفت
-چیشده......دختررر..تو چرا جیــــغ میزنی...
-وای ددییییی ـ...
-چیشده خب بگووو منم بدونم...
محکم گردنه بابارو چسبیدمو گفتم
-ددی قبوللل شدم.....لای لای لالالای....
-وای سکته کردم...خداروشکر با این جیـــغی که تو زدی فک کردم چی شدههه
بعد محکم لپه بابارو بوسیدمو گفتم
۰۰-باورم نمیشهههه
بابا خندید...و گفت
-موفق باشی یکی یه دونم
بعد با یکم مکث قیافش پریشون شد...
گفت
-مهتابه بابا...
-جونه دلم
-میگم بابا...الان که دیگه داری فوق دیپلمتو میگیری...خواستگارات زیادن...منم بیماریم وقت تعیین نمیکنه میترسم بیفتم بمیرمو ...
عروسیه تورو نبینم..
تا به اینحا رسید جلوی دهنشو گرفتنو بلند گفتم
-خدانکنهههه
-بابا میدونی که..تنها ارزوم ..خوشبخت دیدنه توو داداشته..توهم که خواستگارات زیاده...به پسری علاقه نداری...
-بابا من نمیخوام هنوز ازدواج کنم...کسیو هم دوس ندارم...
میدونستم دارم دروغ میگم که به کسی علاقه ندارم ولی این علاقه موندنی نیس
-باشه
-بابا نارا
دیدگاه ها (۷)

پآرت⁷یونگی اومد تو اشپزخونه*نواهم درحال شستن ظرف*یونگی: چی م...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

رمان

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

رمان تو خود منی

پارت ۵لبخندی زدم میز صبحانه نشستم نون تست رو برداشتم و کمی ر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

وقتی عموت بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط