Anya x Damian پارت۵۵
دامیان دست آنیا رو محکم گرفت خیلی عصبانی شده بود آنیا هم متوجه عصبانیت دامیان شده بود و میخواست یه جوری دامیانو آروم کنه اما دست و پاشو گم کرده بود از شدت استرس قلبش حسابی تند میزد جفتشون نمیخواستن همدیگه رو از دست بدن
دامیان تو ذهنش:لعنتی! لعنتی لعنتی لعنتی!!! حالا باید چه خاکی تو سرم بریزم؟الان باید چیکار کنم؟! نه! نه نمیخوام آنیا رو از دست بدم! نمیخوام در آینده با اون دختره ی ایکبیری ازدواج کنم! آینده ی من فقط آنیاست! نه نه نه! باید یه راهی باشه! آروم باش دامیان تمرکز کن آروم باش نیازی به عصبانی شدن نیست
دامیان آروم شد یه نفس عمیق کشید و گفت:ببخشید میتونم بپرسم چرا باید همراهتون بیایم؟
پلیس لبخند گرمی زد و گفت:ما کاری باهاتون نداریم فقط قراره که از شما یه چندتا سوال بپرسیم همین
آنیا تو ذهنش:چی؟یعنی اونا نمیخوان مارو برگردونن برلینت؟
دامیان تو ذهنش:مثله اینکه اونا از طرف بابام نیستن اما......اگه قصد گول زدنمونو داشته باشن چی؟
دامیان:بسیار خب ما باهاتون میایم اما میشه لطفا بگین که در رابطه با چه موضوعی میخواین از ما سوال بپرسین؟
_تو اداره ی پلیس بهتون میگیم
دامیان:خیله خب باشه
آنیا و دامیان همراه پلیس حرکت کردن آنیا خیلی نگران به دامیان نگاه میکرد دامیان هم دست آنیا رو محکم تر گرفت و لبخند گرمی زد و با خودش گفت:نگران نباش آنیا هیچ اتفاقی نمیوفته عزیزم
آنیا و دامیان سوار ماشین پلیس شدن و بعد چند دقیقه به اداره ی پلیس رسیدن
پلیس ، آنیا و دامیانو به اتاق باز جویی برد و بعد چند دقیقه یک پلیس دیگه وارد اتاق شد و نشست پشت میز بازجویی
دامیان:جناب سروان ما.....کاری کردیم؟
پلیس:نه شما کاری نکردین ما فقط چندتا سوال ازتون داریم، شما دوتا مسافرای قطار برلینت_والدن هوف بودین درسته؟ قطار تون هم ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه ی شب تقریبا یک هفته ی پیش از برلینت حرکت کرده درست نمیگم؟
دامیان و آنیا به معنای آره سرشون رو تکون دادن
پلیس:خب.....اون شب که شما سوار قطار شده بودین....یک قتل دقیقا توی واگن عقبی تون یعنی واگن شماره ی ۲ اتفاق افتاده بوده.....
آنیا:یه قتل؟!
پلیس:بله...شما چیزی ندیدین یا نشنیدین یا به کسی مشکوک نیستین؟
دامیان:ما بیشتر مسیر رو خواب بودیم و راستش متوجه هیچ چیز نشدیم راستش اگه یکم بیشتر راجب این قتلی که رخ داده توضیح بدین شاید تونستیم کمکی بکنیم
پلیس:خوب کسی که به قتل رسیده یه خانم جوان ۳۰ ساله بوده و مثله اینکه عمدا یه زهر کشنده ای وارد بدنش شده و قاتل هم ظاهر یه پیرمرد بوده
دامیان:یه پیرمرد؟
پلیس:درسته یک مرد مسن
آنیا:یک مرد مسنی هم دقیقا صندلی رو به روییمون نشسته بود.....
پلیس:آقای پیتر ای وانز؟ اوه ما از ایشون هم باز جویی کردیم اما به نظر نمیومد ایشون قاتل باشن خیله خوب اگه چیز دیگه ای میدونید لطفا بهمون بگید
دامیان:نه ما چیز دیگه ای نمیدونیم
پلیس:بسیار خب شما میتونین برین ما دیگه کاری باهاتون نداریم
آنیا و دامیان از اداره ی پلیس بیرون رفتن و دور اطرافشونو نگاه میکردن تا اینکه باهم چشم تو چشم شدن دامیان گفت:دیدی اتفاقی نیوفتاد؟
آنیا:آره ولی الان کجا بریم؟
دامیان:خب معلومه دیگه برمیگردیم هتل
آنیا:اونکه آره ولی خوب.....چجوری برگردیم ما که اینجا رو یاد نداریم
دامیان نزدیک آنیا شد و دست آنیا رو گرفت و گفت:بیا بریم تو و از پلیسا بخوایم مارو برسونن
آنیا:باشه(〃^ω^〃)
(ساعت ۴ عصر اتاق آنیا و دامیان)
آنیا و دامیان وارد اتاقشون شدن
آنیا:هوففففففف عجب روزی بودا
دامیان:فک کنم دیگه کم کم باید به یه شهر دیگه ای بریم قبل از اینکه بابام پیدامون کنه
آنیا:حالا کجا میخواستیم بریم؟
دامیان:یه بازار خیلی معروفی توی والدن هوف هست که.....کلی آنیا و خشکبار داره مخصوصا بادوم زمینی....
آنیا:صب کن ببینم چی؟!!؟! تو گفتی.....بادوم زمینییییییی؟؟!؟!؟Σ(●д●) پس منتظر چی هستی؟! بیا همین الان بریممممم!
دامیان:متاسفانه بازارش زود میبنده باید صبح زود پاشیم بریم اینجور جایی رو نگران نباش فردا صب میریم خوبه عزیزم؟
آنیا:آره آرهq(❂‿❂)p اونجا کیکم دارن؟
دامیان:نمیدونم شاید
آنیا دامیانو بغل کرد و لپشو بوسید دامیان لبخند زد و گفت:چقد یهویی
آنیا:این جاییزت بود
دامیان:جاییزه؟
آنیا:آره چون امروز مراقبم بودی پسر دوم(≡^∇^≡)
دامیان لبخند شیطونی ای زد و گفت:دیگه جاییزه ندارم؟
آنیا:اگه برام بادوم زمینی بگیری.....یه جاییزه ی دیگه هم بهت میدم
دامیان:چشم بانوی من هر چی شما عمر کنین
آنیا:کیکم میخواما( ͡°³ ͡°)
دامیان:چشم عزیزم کیکم برات میخرم
آنیا:آخ جون(〃^ω^〃)
دامیان:جاییزم بیشتر میشه؟
آنیا چشمک زد گفت:بله شک نکن
دامیان تو ذهنش:لعنتی! لعنتی لعنتی لعنتی!!! حالا باید چه خاکی تو سرم بریزم؟الان باید چیکار کنم؟! نه! نه نمیخوام آنیا رو از دست بدم! نمیخوام در آینده با اون دختره ی ایکبیری ازدواج کنم! آینده ی من فقط آنیاست! نه نه نه! باید یه راهی باشه! آروم باش دامیان تمرکز کن آروم باش نیازی به عصبانی شدن نیست
دامیان آروم شد یه نفس عمیق کشید و گفت:ببخشید میتونم بپرسم چرا باید همراهتون بیایم؟
پلیس لبخند گرمی زد و گفت:ما کاری باهاتون نداریم فقط قراره که از شما یه چندتا سوال بپرسیم همین
آنیا تو ذهنش:چی؟یعنی اونا نمیخوان مارو برگردونن برلینت؟
دامیان تو ذهنش:مثله اینکه اونا از طرف بابام نیستن اما......اگه قصد گول زدنمونو داشته باشن چی؟
دامیان:بسیار خب ما باهاتون میایم اما میشه لطفا بگین که در رابطه با چه موضوعی میخواین از ما سوال بپرسین؟
_تو اداره ی پلیس بهتون میگیم
دامیان:خیله خب باشه
آنیا و دامیان همراه پلیس حرکت کردن آنیا خیلی نگران به دامیان نگاه میکرد دامیان هم دست آنیا رو محکم تر گرفت و لبخند گرمی زد و با خودش گفت:نگران نباش آنیا هیچ اتفاقی نمیوفته عزیزم
آنیا و دامیان سوار ماشین پلیس شدن و بعد چند دقیقه به اداره ی پلیس رسیدن
پلیس ، آنیا و دامیانو به اتاق باز جویی برد و بعد چند دقیقه یک پلیس دیگه وارد اتاق شد و نشست پشت میز بازجویی
دامیان:جناب سروان ما.....کاری کردیم؟
پلیس:نه شما کاری نکردین ما فقط چندتا سوال ازتون داریم، شما دوتا مسافرای قطار برلینت_والدن هوف بودین درسته؟ قطار تون هم ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه ی شب تقریبا یک هفته ی پیش از برلینت حرکت کرده درست نمیگم؟
دامیان و آنیا به معنای آره سرشون رو تکون دادن
پلیس:خب.....اون شب که شما سوار قطار شده بودین....یک قتل دقیقا توی واگن عقبی تون یعنی واگن شماره ی ۲ اتفاق افتاده بوده.....
آنیا:یه قتل؟!
پلیس:بله...شما چیزی ندیدین یا نشنیدین یا به کسی مشکوک نیستین؟
دامیان:ما بیشتر مسیر رو خواب بودیم و راستش متوجه هیچ چیز نشدیم راستش اگه یکم بیشتر راجب این قتلی که رخ داده توضیح بدین شاید تونستیم کمکی بکنیم
پلیس:خوب کسی که به قتل رسیده یه خانم جوان ۳۰ ساله بوده و مثله اینکه عمدا یه زهر کشنده ای وارد بدنش شده و قاتل هم ظاهر یه پیرمرد بوده
دامیان:یه پیرمرد؟
پلیس:درسته یک مرد مسن
آنیا:یک مرد مسنی هم دقیقا صندلی رو به روییمون نشسته بود.....
پلیس:آقای پیتر ای وانز؟ اوه ما از ایشون هم باز جویی کردیم اما به نظر نمیومد ایشون قاتل باشن خیله خوب اگه چیز دیگه ای میدونید لطفا بهمون بگید
دامیان:نه ما چیز دیگه ای نمیدونیم
پلیس:بسیار خب شما میتونین برین ما دیگه کاری باهاتون نداریم
آنیا و دامیان از اداره ی پلیس بیرون رفتن و دور اطرافشونو نگاه میکردن تا اینکه باهم چشم تو چشم شدن دامیان گفت:دیدی اتفاقی نیوفتاد؟
آنیا:آره ولی الان کجا بریم؟
دامیان:خب معلومه دیگه برمیگردیم هتل
آنیا:اونکه آره ولی خوب.....چجوری برگردیم ما که اینجا رو یاد نداریم
دامیان نزدیک آنیا شد و دست آنیا رو گرفت و گفت:بیا بریم تو و از پلیسا بخوایم مارو برسونن
آنیا:باشه(〃^ω^〃)
(ساعت ۴ عصر اتاق آنیا و دامیان)
آنیا و دامیان وارد اتاقشون شدن
آنیا:هوففففففف عجب روزی بودا
دامیان:فک کنم دیگه کم کم باید به یه شهر دیگه ای بریم قبل از اینکه بابام پیدامون کنه
آنیا:حالا کجا میخواستیم بریم؟
دامیان:یه بازار خیلی معروفی توی والدن هوف هست که.....کلی آنیا و خشکبار داره مخصوصا بادوم زمینی....
آنیا:صب کن ببینم چی؟!!؟! تو گفتی.....بادوم زمینییییییی؟؟!؟!؟Σ(●д●) پس منتظر چی هستی؟! بیا همین الان بریممممم!
دامیان:متاسفانه بازارش زود میبنده باید صبح زود پاشیم بریم اینجور جایی رو نگران نباش فردا صب میریم خوبه عزیزم؟
آنیا:آره آرهq(❂‿❂)p اونجا کیکم دارن؟
دامیان:نمیدونم شاید
آنیا دامیانو بغل کرد و لپشو بوسید دامیان لبخند زد و گفت:چقد یهویی
آنیا:این جاییزت بود
دامیان:جاییزه؟
آنیا:آره چون امروز مراقبم بودی پسر دوم(≡^∇^≡)
دامیان لبخند شیطونی ای زد و گفت:دیگه جاییزه ندارم؟
آنیا:اگه برام بادوم زمینی بگیری.....یه جاییزه ی دیگه هم بهت میدم
دامیان:چشم بانوی من هر چی شما عمر کنین
آنیا:کیکم میخواما( ͡°³ ͡°)
دامیان:چشم عزیزم کیکم برات میخرم
آنیا:آخ جون(〃^ω^〃)
دامیان:جاییزم بیشتر میشه؟
آنیا چشمک زد گفت:بله شک نکن
- ۱۸.۴k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط