عشقی حقیقی پارت ۱۴

انیا و دامیان غذاشون رو خوردن و یکم دیگه داخل پاساژ قدم زدن و رفتن عمارت که انیا گفت:وایی چه روزی خوبی بود ها
دامیان:آره واقعا
انیا و دامیان از بس خسته بودن خوابشون برد تو بغل هم چند ساعت گذشت که لونا اومد تو اتاق و دامیان رو صدا زدم و گفت:ارباب وقت رفتن هست
دامیان:باشه الان پا میشم تو هم میتونی بری
لونا:چشم ارباب
لونا رفت بیرون و دامیان حسابی گیج بود نمیدونستم چجوری باید انیا رو بیدار کنه چون انیا آروم تو بغل دامیان خواب بود و دامیان فهمید چاره ای نبود باید بره و انیا رو میخواست بیدار کنه که دوباره دلش شور میزد دامیان با خودش گفت:چرا اینقدر دلم شور میزنه یعنی قراره چه اتفاقی بیوفته چرا حس میکنم نباید برم
یعنی دامیان چه حسی داشت که نباید میرفت چرا دلش شور میزد و استرس داشت اون فهمید که شاید بخاطر پدرش و اون چشماش و بخاطر اینکه یه ذهن خوان هست اینقدر استرس داره دامیان داشت گیج میشد واقعا نمیدوست چرا اینقدر حالش بده بعد چند دقیقه انیا رو صدا زد
دامیان اروم:انیا....انیا.....انیا عزیزم پاشو
انیا بیدار شد و گفت:ها بله چیشده
دامیان خندید و گفت :پاشو دیگه وقت رفتنه
انیا:چه حیف نمیخواستم برم
دامیان دوباره ناراحت شد و گفت فقط برای چند ساعته پاشو دیگه
انیا:اهان اره پاشدم
انیا و دامیان رفتن لباس عوض کنن دامیان داشت جلوی انیا موهاش رو درست میکرد که انیا اومد داخل و گفت :بریم
دامیان: هه بریم
انیا:حالت خوبه چرا انقدر ترسیدی
دامیان همه چیز و به انیا گفت اینکه دلشوره داره و یه حسی بهش میگه نره انیا هم سعی کرد آرومش کنه
انیا:به خاطر اینه که پدرتو چند روزه ندیدی آروم باش باشه
دامیان یه لبخند زد و گفت :شاید حق با تو باشه بریم
انیا :بریمممم
انیا داشت میرفت که دامیان گفت:کجا میری
انیا:خونه دیگه
دامیان:با یه بادیگارد برو
انیا خندید و گفت :میخوام یه بادی به سرم بخوره
دامیان :مگه نگفتی اینجارو یاد نداری
انیا :داشتم شوخی میکردم ...حالا برم ..تروخداااا
دامیان یه نفس عمیق کشید و گفت :باشه ولی مراقب باش باشه
انیا خندید و گفت :باشه
انیا رفت دامیان تا وقتی انیا از جلو چشماش دور بشه اونو میدید انیا که رفت دامیان هم کم کم رفت عمارت مادرش که دوناوان اومد همه ترس بدی داشتن اما خودشون رو خونسرد نشون میدادن که دوناوان گفت :دامیان قصد ازواج نداری
دامیان هم ترسید و گفت :پدر من میخوام به درسم ادامه بدم پس نه قصد ندارم
دوناوان :خیلی خوب باشه به درست ادامه بده
هیچکدومشون حق نداشتن که داخل سرشون یه اه بگم چون دوناوان یه ذهن خوان هست همه که غذاشون رو خوردن..
دیدگاه ها (۳)

عشقی حقیقی

ادامهبعد دامیان میره خونه پیش انیا انیا رو تخت نشسته بود و د...

عشقی حقیقی

ادامه دامیان:بیا بریم خونه من باشه انیا:باشه اونا رفتن خونه ...

آوای شب پارت ۳۰ویو نویسنده ساعت : ۳:۰۰طبیب : بانو حالشان خوب...

P16F2که انیا یه ان از خواب پرید ویو انیایعنی همش خواب بود😲هم...

P19فردا دامیان:انا پاشو انیا پاشو انیا انیا انیا پاشو دیگه ب...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط