صدای مهیب p21
خب خب بالاخره پارت 21 خدمت شما
ویو بکی
خب...بالاخره یه نگاه به کناریم کردم...لوئن، داره رو یه کاغذ یه سری چیزمیز مینویسه.
گفتم :« ناراحت که نشدی؟»
لوئن سرش را بلند کرد:« ناراحت؟ وقتی تو اومدی اینجا چرا باید ناراحت بشم؟»
گفتم :«چون میخواستم حال دامیانو بگیرم، ترسیدم به تو هم بربخوره..»
(نویسنده : نگرفت لوئن چی گفت🤣🤣)
دامیان صدا زد :« شنیدم! دختره افاده ای کله بنفشش!!!»
گفتم:« پسره مغرور کله سبزز!!!»
گفت :« تمشک!!!»
گفتم:« نخودسبززز!!!!»
لوئن گفت :« بسه دامیان. وقت گیر آوردیا.»
دامیان..؟ مگه اینا دامیان ساما صداش نمیکردن؟
عجیبه...
پرسیدم:« چی مینویسی؟»
گفت:« ها...خب...»
علامت داد گوشم رو نزدیک کنم.
بعد زمزمه کرد« حرفای آقای هندرسونو یادته؟ همون بخش مهمه مسابقه که بهمون نگفت...یه مسابقه دیگه در اردو برگذار کرده که یه جایزه خفن داره.»
گفتم:« چه جایزه ای؟»
لوئن لبخند زد...
بعد با قیافه ای مغرورانه گفت:« به یه شرطی بهت میگم. اینکه همگروهی من بشی.»
گفتم:« همگروهی توو؟»
لوئن گفت:« اوهوم. کی بهتر از من؟»
هوممم...به آنیا ظلم نمیشه..؟ نه بابا. آنیا میتونه با دامیان باشه درمورد ازدواجشون حرف بزننددد !! این میتونه به نقشه من که اونا رو به هم نزدیک کنم کمک کنهه!!!
گفتم:« قبوله!»
لوئن لبخندی زد و جایزه رو در گوشم گفت...
ویو بکی
خب...بالاخره یه نگاه به کناریم کردم...لوئن، داره رو یه کاغذ یه سری چیزمیز مینویسه.
گفتم :« ناراحت که نشدی؟»
لوئن سرش را بلند کرد:« ناراحت؟ وقتی تو اومدی اینجا چرا باید ناراحت بشم؟»
گفتم :«چون میخواستم حال دامیانو بگیرم، ترسیدم به تو هم بربخوره..»
(نویسنده : نگرفت لوئن چی گفت🤣🤣)
دامیان صدا زد :« شنیدم! دختره افاده ای کله بنفشش!!!»
گفتم:« پسره مغرور کله سبزز!!!»
گفت :« تمشک!!!»
گفتم:« نخودسبززز!!!!»
لوئن گفت :« بسه دامیان. وقت گیر آوردیا.»
دامیان..؟ مگه اینا دامیان ساما صداش نمیکردن؟
عجیبه...
پرسیدم:« چی مینویسی؟»
گفت:« ها...خب...»
علامت داد گوشم رو نزدیک کنم.
بعد زمزمه کرد« حرفای آقای هندرسونو یادته؟ همون بخش مهمه مسابقه که بهمون نگفت...یه مسابقه دیگه در اردو برگذار کرده که یه جایزه خفن داره.»
گفتم:« چه جایزه ای؟»
لوئن لبخند زد...
بعد با قیافه ای مغرورانه گفت:« به یه شرطی بهت میگم. اینکه همگروهی من بشی.»
گفتم:« همگروهی توو؟»
لوئن گفت:« اوهوم. کی بهتر از من؟»
هوممم...به آنیا ظلم نمیشه..؟ نه بابا. آنیا میتونه با دامیان باشه درمورد ازدواجشون حرف بزننددد !! این میتونه به نقشه من که اونا رو به هم نزدیک کنم کمک کنهه!!!
گفتم:« قبوله!»
لوئن لبخندی زد و جایزه رو در گوشم گفت...
- ۱۰.۲k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط