سلام من هستی هستم و عضو هشتمه گروه هستم
سلام من هستی هستم و عضو هشتمه گروه هستم
من هیترا و طرفدارای زیادی دارم و خبع وقتی که تازه به گروه اومدم پسرا کمک زیادی بهم کردن مخصوصا یونگی برای همون عاشقش شدم........
اما این چند وقت حجم کار یونگی خیلی زیاد شده سر همون احساس می کنم یکم باهام سرد شده.....
"مکالمه تلفنی"
هستی: یونگی امروز غذای مورد علاقه تو درست کردم...
یونگی: عام.... ممنون..... ولی من امروز کار دارم و.... وقت نمیکمم برای غذا بیام
هستی: عام باشه
یونگی: باعش من باید برم فیلا
هستی: فیلا
(چند مین بعد)
هستی: خدایااا..... خدایااا... دیگه نمی تونم تحمل کنم باید از یکی کمک بگیرممم................ امـا کی؟؟؟
اهان فهمیدم "جیسو"
ویو راوی: هستی به جیسو زنگ میزنه
جیسو: سلام
هستی: سلام جیسو باید درباره یه موضوع مهم باهات بحرفم
جیسو: چی؟؟؟؟
(هستی موضوع رو به جیسو گفت و جیسو بهش گفت که باید یونگی رو حتماا ببینه)
9 اکتبر: هستی: سلام یونگی باید یع موضوع مهم بهت بگم می خوام ببینمت
یونگی: اما من......
هستی: لطفاا خیلی مهمه
یونگی: باعشه
ساعت 8 شب بیا کافه همیشگی
هستی: باشه فقط دیر نکنی
یونگی: یااااا...... چشممم عباسسس آقا ( البته فکر نکنم توی کره اسم عباس باشه😂😭)
(پرش زمانی به ساعت 8 شب)
یونگی: خبع هستی چه موضوعی پیش اومده که انقد برات مهمه
هستی: یونگی به نظرم تو باهام خیلی سرد شدی
من خیلی می ترسم که از دستت بدم (زد زیر گریه)
یونگی: هستیی..... این چه حرفیه من فقط برای مسائل شغلی یکم درگیرمم....... قول میدم که تکرار نشه ......
(بعد چند مین از کافه خارج شدن)
یونگی: هستی من خیلی دوستت دارم.......
هستی: یونگی منم همینطور
ویو راوی: همه چی اکیی بود که یهو یه ماشین با سرعت باالا که گویاا هیتر و دشمن خونی هستی بود با سرعت به سمت هستی اومد و با ماشین به هستی برخورد کرد
یونگی: هستیییییییی(بغض وو گریهه😭)
(بعد چند مین هستی از طریق اورژانس به بیمارستان منتقل شد)
یونگی: آ.. آقای د.. د... دکتر... حا.. حالش چطورع؟(نگران)
دکتر: متاستفم..... بیمارتون به کما رفته
ــــــــــــــــــ
(پرش زمانی به یک ماه)
دکتر: اقا بیمارتون بهوش اومده می تونین برین ببینیدش
یونگی: عرررررررذقتبندلپبمبکقکقندفتنلنلتفمفمنقد
( یونگی با سرعت برق و باد دویید رفت به سمت اتاق هستی)
((یونگی به اتاق رفت))
یونگی: هستیی دلمم برات خیلیییی تنگ شده بودد همششش می ترسیدم ازدستت بدمم
هستی: ب... ببخشید.... اما... فکنم اشتباه گرفتین..... من شمارو نمیشناسم
یونگی: چ... چ... چی
(پرش زمانی به 30 مین بعد)
یونگی: یعنیییی شمااا میگین که هستی حافظشو
از دست داده
دکتر: بعله اما خبع این موقته
یونگی: یعنی چقدر دیگه حافظه ش برمیگرده
دکتر: بستگی به بیمار شما داره
یونگی: هوه
(پرش زمانی به دو روز بعد)
پارت 1
من هیترا و طرفدارای زیادی دارم و خبع وقتی که تازه به گروه اومدم پسرا کمک زیادی بهم کردن مخصوصا یونگی برای همون عاشقش شدم........
اما این چند وقت حجم کار یونگی خیلی زیاد شده سر همون احساس می کنم یکم باهام سرد شده.....
"مکالمه تلفنی"
هستی: یونگی امروز غذای مورد علاقه تو درست کردم...
یونگی: عام.... ممنون..... ولی من امروز کار دارم و.... وقت نمیکمم برای غذا بیام
هستی: عام باشه
یونگی: باعش من باید برم فیلا
هستی: فیلا
(چند مین بعد)
هستی: خدایااا..... خدایااا... دیگه نمی تونم تحمل کنم باید از یکی کمک بگیرممم................ امـا کی؟؟؟
اهان فهمیدم "جیسو"
ویو راوی: هستی به جیسو زنگ میزنه
جیسو: سلام
هستی: سلام جیسو باید درباره یه موضوع مهم باهات بحرفم
جیسو: چی؟؟؟؟
(هستی موضوع رو به جیسو گفت و جیسو بهش گفت که باید یونگی رو حتماا ببینه)
9 اکتبر: هستی: سلام یونگی باید یع موضوع مهم بهت بگم می خوام ببینمت
یونگی: اما من......
هستی: لطفاا خیلی مهمه
یونگی: باعشه
ساعت 8 شب بیا کافه همیشگی
هستی: باشه فقط دیر نکنی
یونگی: یااااا...... چشممم عباسسس آقا ( البته فکر نکنم توی کره اسم عباس باشه😂😭)
(پرش زمانی به ساعت 8 شب)
یونگی: خبع هستی چه موضوعی پیش اومده که انقد برات مهمه
هستی: یونگی به نظرم تو باهام خیلی سرد شدی
من خیلی می ترسم که از دستت بدم (زد زیر گریه)
یونگی: هستیی..... این چه حرفیه من فقط برای مسائل شغلی یکم درگیرمم....... قول میدم که تکرار نشه ......
(بعد چند مین از کافه خارج شدن)
یونگی: هستی من خیلی دوستت دارم.......
هستی: یونگی منم همینطور
ویو راوی: همه چی اکیی بود که یهو یه ماشین با سرعت باالا که گویاا هیتر و دشمن خونی هستی بود با سرعت به سمت هستی اومد و با ماشین به هستی برخورد کرد
یونگی: هستیییییییی(بغض وو گریهه😭)
(بعد چند مین هستی از طریق اورژانس به بیمارستان منتقل شد)
یونگی: آ.. آقای د.. د... دکتر... حا.. حالش چطورع؟(نگران)
دکتر: متاستفم..... بیمارتون به کما رفته
ــــــــــــــــــ
(پرش زمانی به یک ماه)
دکتر: اقا بیمارتون بهوش اومده می تونین برین ببینیدش
یونگی: عرررررررذقتبندلپبمبکقکقندفتنلنلتفمفمنقد
( یونگی با سرعت برق و باد دویید رفت به سمت اتاق هستی)
((یونگی به اتاق رفت))
یونگی: هستیی دلمم برات خیلیییی تنگ شده بودد همششش می ترسیدم ازدستت بدمم
هستی: ب... ببخشید.... اما... فکنم اشتباه گرفتین..... من شمارو نمیشناسم
یونگی: چ... چ... چی
(پرش زمانی به 30 مین بعد)
یونگی: یعنیییی شمااا میگین که هستی حافظشو
از دست داده
دکتر: بعله اما خبع این موقته
یونگی: یعنی چقدر دیگه حافظه ش برمیگرده
دکتر: بستگی به بیمار شما داره
یونگی: هوه
(پرش زمانی به دو روز بعد)
پارت 1
- ۳۹.۵k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط