پارت ۲
پارت ۲
ویو ا.ت
ا.ت : خب میخوام بدونم
یونگی : حرفی که زدم رو فراموش کن
ا.ت : ب باشه ( نگاه طولانی )
در حال نگاه کردن به فوتبال بازی کردن وو سوک بودم
سمت یونگی برگشتم ولی به جای اینکه وو سوک رو نگاه کنه در حال نگاه کردن به من بود
بیشتر نزدیکش شدم و بازوش رو گرفتم و سرش رو روی شونش گذاشتم
ا.ت : یونگی نگاه کن پسرمون چقدر بزرگ شده و داره فوتبال بازی میکنه
اما یونگی در جواب حرفم چیزی نگفت
سکوتش طولانی شده بود
آروم گوشه لباسش رو کشیدم
ا.ت : یونگی ؟
بدون اینکه سمتم برگرده شروع به صحبت کرد
یونگی : میدونی ، گاهی حس میکنم اضافم
با چشمای گرد شده سرم رو از روی شونش برداشتم و نگاهم رو بهش دوختم
ا.ت : چی ؟ چرا این حرفو میزنی ؟
اول نگاهش رو به وو سوک که دور تر از ما مشغول بازی بود انداخت و بعدش سرش رو سمت من برگردوند
یونگی : من نمیگم به وو سوک اهمیت نده ، ولی تو تموم روز با اون مشغولی ، از زمانی که بیدار میشه تا زمانی که بخواد بخوابه نگرانشی و تمام حواست به اونه ، صبحانه مورد علاقش رو درست میکنی ، حواست به نوع لباس پوشیدنش هست که اذیتش نشه ، حتی طوری باهاش حرف میزنی که یه وقتی ناراحت نشه ، ولی من چی ؟ انگار فقط یه آدمم که باهاتون زندگی میکنم
از تکرار دوباره ی حرفاش خندم گرفته بود
نگاهش کردم که با قیافه ی جدیش مواجه شدم
بعد از دیدن قیافه ی جدیش لبم رو گاز گرفتم تا جلوی خندم رو بگیرم
سرم رو پایین انداختم و چون خندم گرفته بود لبخندی روی لبام ظاهر شده بود
یونگی : من الان دلیل خنده هاتو نمیفهمم
سعی کردم خودم رو کنترل کنم ، و سرم رو بالا گرفتم
ا.ت : یونگی تو همین چند دقیقه پیش در مورد این موضوع حرف زدی و من هم بهت گفتم ، تو به وو سوک حسودی میکنی ؟
سرش رو به اطراف چرخوند
یونگی : نمیشه اسمش رو گذاشت حسودی ، ( مکث ) اما خب مثلا وقتی میام خونه ، تو به جای اینکه از من بپرسی روزت چطور بوده ، فقط داری راجب وو سوک و کارهایی که انجام داده صحبت میکنی ، یا زمانی که منو وو سوک میایم خونه اول اونو بغل میکنی و حالش رو میپرسی
نفس عمیقی کشیدم
میتونستم اون حس عمیق و غمگین رو از حرفاش و حالت صورتش بفهمم
اون همیشه آدم آرومیه و احساساتش رو زیاد برزو نمیده ، اما وقتی ببینه شخص مورد علاقش کمتر بهش اهمیت میده ، مثل یه پسر کوچولوی غمگین میشه که نیاز به محبت داره
دستام رو سمت صورتش بردم و لُپاش رو فشار دادم
اخم کیوتی کرده بود و نگاهش به سمت دیگه بود
ا.ت : یونگی ، نگام کن
نگاهش رو به چشمام دوخت
هنوز کمی اخم روی ابروهاش بود
نزدیکش شدم و آروم روی لباش رو بوسیدم
ا.ت : یونگی ، اون پسر ماست ، من اون رو خیلی دوست دارم ، ولی عاشق توعم ، اگه تو نبودی که من نمیتونستم وو سوک رو داشته باشم
ادامه دارد .......
میدونم دیر به دیر میزارم اما باور کنید به خاطر مدرسه خیلی سرم شلوغه 😭
هر وقت بتونم براتون مینویسم و میزارم قشنگام 💋
ویو ا.ت
ا.ت : خب میخوام بدونم
یونگی : حرفی که زدم رو فراموش کن
ا.ت : ب باشه ( نگاه طولانی )
در حال نگاه کردن به فوتبال بازی کردن وو سوک بودم
سمت یونگی برگشتم ولی به جای اینکه وو سوک رو نگاه کنه در حال نگاه کردن به من بود
بیشتر نزدیکش شدم و بازوش رو گرفتم و سرش رو روی شونش گذاشتم
ا.ت : یونگی نگاه کن پسرمون چقدر بزرگ شده و داره فوتبال بازی میکنه
اما یونگی در جواب حرفم چیزی نگفت
سکوتش طولانی شده بود
آروم گوشه لباسش رو کشیدم
ا.ت : یونگی ؟
بدون اینکه سمتم برگرده شروع به صحبت کرد
یونگی : میدونی ، گاهی حس میکنم اضافم
با چشمای گرد شده سرم رو از روی شونش برداشتم و نگاهم رو بهش دوختم
ا.ت : چی ؟ چرا این حرفو میزنی ؟
اول نگاهش رو به وو سوک که دور تر از ما مشغول بازی بود انداخت و بعدش سرش رو سمت من برگردوند
یونگی : من نمیگم به وو سوک اهمیت نده ، ولی تو تموم روز با اون مشغولی ، از زمانی که بیدار میشه تا زمانی که بخواد بخوابه نگرانشی و تمام حواست به اونه ، صبحانه مورد علاقش رو درست میکنی ، حواست به نوع لباس پوشیدنش هست که اذیتش نشه ، حتی طوری باهاش حرف میزنی که یه وقتی ناراحت نشه ، ولی من چی ؟ انگار فقط یه آدمم که باهاتون زندگی میکنم
از تکرار دوباره ی حرفاش خندم گرفته بود
نگاهش کردم که با قیافه ی جدیش مواجه شدم
بعد از دیدن قیافه ی جدیش لبم رو گاز گرفتم تا جلوی خندم رو بگیرم
سرم رو پایین انداختم و چون خندم گرفته بود لبخندی روی لبام ظاهر شده بود
یونگی : من الان دلیل خنده هاتو نمیفهمم
سعی کردم خودم رو کنترل کنم ، و سرم رو بالا گرفتم
ا.ت : یونگی تو همین چند دقیقه پیش در مورد این موضوع حرف زدی و من هم بهت گفتم ، تو به وو سوک حسودی میکنی ؟
سرش رو به اطراف چرخوند
یونگی : نمیشه اسمش رو گذاشت حسودی ، ( مکث ) اما خب مثلا وقتی میام خونه ، تو به جای اینکه از من بپرسی روزت چطور بوده ، فقط داری راجب وو سوک و کارهایی که انجام داده صحبت میکنی ، یا زمانی که منو وو سوک میایم خونه اول اونو بغل میکنی و حالش رو میپرسی
نفس عمیقی کشیدم
میتونستم اون حس عمیق و غمگین رو از حرفاش و حالت صورتش بفهمم
اون همیشه آدم آرومیه و احساساتش رو زیاد برزو نمیده ، اما وقتی ببینه شخص مورد علاقش کمتر بهش اهمیت میده ، مثل یه پسر کوچولوی غمگین میشه که نیاز به محبت داره
دستام رو سمت صورتش بردم و لُپاش رو فشار دادم
اخم کیوتی کرده بود و نگاهش به سمت دیگه بود
ا.ت : یونگی ، نگام کن
نگاهش رو به چشمام دوخت
هنوز کمی اخم روی ابروهاش بود
نزدیکش شدم و آروم روی لباش رو بوسیدم
ا.ت : یونگی ، اون پسر ماست ، من اون رو خیلی دوست دارم ، ولی عاشق توعم ، اگه تو نبودی که من نمیتونستم وو سوک رو داشته باشم
ادامه دارد .......
میدونم دیر به دیر میزارم اما باور کنید به خاطر مدرسه خیلی سرم شلوغه 😭
هر وقت بتونم براتون مینویسم و میزارم قشنگام 💋
- ۲.۶k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط