وقتی گرگینه بود📎
وقتی گرگینه بود📎
(درخواستی)
پارت ۳
به سمتون قدم برمیداشت....اومد نزدیک...نزدیک و نزدیک تر...
مرد درشت هیکلی بود
و صدای زوزه های بلند و کوتاهی ازش خارج میشد
.
.
ویو نویسنده:
اون جونگکوک بود...گرگینه ای که به هیچ انسانی ربط نداشت
ولی انگار با دویونگ فرق داشت...انگار بویی که دویونگ میداد دقیقا بویی بود که اون رو از جنون بیرون میکشید و بهش احساس آرامش میداد
ویو دویونگ:
انتطار داشتم الان بشه آخرین روز زندگیم ولی...اون نزدیک تر نیومد...فقط بو میکشید...به نظر میومد قصد صدمه زدن نداره
از ترس نمیتونستم اونجا بمونم سریعا دست جویونگ رو گرفتم و برگشتیم خونه
تو راه همینطور که میدوییدیم بهش گفتم
+جویونگ...فردا اکر کسی چیزی پرسید...ما امشب جایی نرفتیم...هیچی ندیدیم...فهمیدی؟؟؟
_با...باشه
چند روز بعد...
از اون اتفاق چند روزی میگذره...سعی کردم یادآوری نکنم
اما قیافه اون مرد هنوز جلو چشممه
این روزها اخر شب ها میدیدمش که میومد نزدیک اقامتگاه ماه و منو نگاه میکرد و میرفت
با خودم میگفتم حتما میخواد بهم صدمه بزنه
ولی انگار تقدیر چیز دیگری رقم زده بود
ادامه دارد.....
حمایت کنید قربونتون برم
................................................................
بالاخره بعد از مدت ها سلامی دوباره
دوباره برگشتم با یه درخواستی دیگه..
و این درخواستی مثل بقیه درخواستی ها قرار نیست تو ۳ قسمت تموم بشه حداقل ۱۰ قسمت رو داره و منتظر باشید تا دوشنبه تموم میشه
ادامش رو فردا مینویسم الان دارم میمیرم از خواب
قربونتون برم مرسی بابت حمایت های قشنگتون
بوس💞
(درخواستی)
پارت ۳
به سمتون قدم برمیداشت....اومد نزدیک...نزدیک و نزدیک تر...
مرد درشت هیکلی بود
و صدای زوزه های بلند و کوتاهی ازش خارج میشد
.
.
ویو نویسنده:
اون جونگکوک بود...گرگینه ای که به هیچ انسانی ربط نداشت
ولی انگار با دویونگ فرق داشت...انگار بویی که دویونگ میداد دقیقا بویی بود که اون رو از جنون بیرون میکشید و بهش احساس آرامش میداد
ویو دویونگ:
انتطار داشتم الان بشه آخرین روز زندگیم ولی...اون نزدیک تر نیومد...فقط بو میکشید...به نظر میومد قصد صدمه زدن نداره
از ترس نمیتونستم اونجا بمونم سریعا دست جویونگ رو گرفتم و برگشتیم خونه
تو راه همینطور که میدوییدیم بهش گفتم
+جویونگ...فردا اکر کسی چیزی پرسید...ما امشب جایی نرفتیم...هیچی ندیدیم...فهمیدی؟؟؟
_با...باشه
چند روز بعد...
از اون اتفاق چند روزی میگذره...سعی کردم یادآوری نکنم
اما قیافه اون مرد هنوز جلو چشممه
این روزها اخر شب ها میدیدمش که میومد نزدیک اقامتگاه ماه و منو نگاه میکرد و میرفت
با خودم میگفتم حتما میخواد بهم صدمه بزنه
ولی انگار تقدیر چیز دیگری رقم زده بود
ادامه دارد.....
حمایت کنید قربونتون برم
................................................................
بالاخره بعد از مدت ها سلامی دوباره
دوباره برگشتم با یه درخواستی دیگه..
و این درخواستی مثل بقیه درخواستی ها قرار نیست تو ۳ قسمت تموم بشه حداقل ۱۰ قسمت رو داره و منتظر باشید تا دوشنبه تموم میشه
ادامش رو فردا مینویسم الان دارم میمیرم از خواب
قربونتون برم مرسی بابت حمایت های قشنگتون
بوس💞
- ۸۱۷
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط