free from the court (p8)

علامت من:○
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_هشتم

خاندان کیم این‌بار هم میخواستن هرطورکه شده، شاهزاده‌ی خودشون رو به تاج‌و‌تخت برسونن؛ و این‌بار... قراره قربانیِ قضیه من باشم!
لعنتی!... منِ ساده چطور به اینجاش فکر نکرده بودم؟!
چرا دوباره من باید اونی باشم واسه‌ی سیاست و منافع اونا قربانی بشم؟
انقدر ساده... قراره تموم بشه...؟
دقیقا همون موقعی که فکر میکردم دیگه به آخرِ خط رسیدم، به عنوان آخرین جمله‌س گفت:" میدونی که... قدرت همیشه باید توی دست‌های اونی باشه که واقعا لایقشه!..."
فریاد مردونه و بلندی حرفش رو قطع کرد:" که دوباره کُشت و کُشتار راه بندازین؛ مگه نه؟!"
با وحشت سَرَم رو به سمتِ صاحب صدا برگردوندم.
برای اولین بار... حتی چشم‌های خودم رو باور نمیکردم؛ شاهزاده هیونجین... عمراً اگه کوچکترین شباهتی به اونی که تا الان میشناختم داشته باشه...!
لباس رَزم پوشیده بود و صورتش از شدتِ خشم... سرخ بود...!
تا حالا حتی یک‌بارهم بدون لبخند ندیده بودمش؛ چه برسه به الان، که دیگه اون آدم سابق نیست.
آروم و زمزمه‌وار گفتم:" ه...هیونج..."
حتی بدون توجه به من، حتی بدون اینکه بزاره اسمش رو کامل به زیون بیارم ادامه داد:" اگه قرار باشه کسی ملکه بشه، اون فقط میتونه یک نفر باشه؛"
و با صدای فریادی بلندتر:" هان.هه.جین. تکرار کن عوضی! انقدر تکرارش کن تا توی اون کَله‌ی پوکِت فرو بره!"
تا یکی‌از سیاه‌پوش‌ها خواست قدمی بهم نزدیک بشه، هیونجین با یک حرکت دستم رو گرفت و عقب کشید.
همینطور که شمشیرش رو از غلاف بیرون میکشید، با صدایی که فقط مطمئن بشه به گوشِ من میرسه زمزمه کرد:" برو! اگه حتی یه بار‌هم پشت سرت رو نگاه کنی نمیبخشمت هه‌جین... عجله کن!"
میدونستم میخواد چیکار کنه و با این وجود، اصلا دلم نمیخواست تنهاش بزارم.
با اینکه فقط یه نفر بینِ اون‌همه آدمِ آموزش‌دیده و مسلح بود، ولی لحنش جوری اطمینان از خودش نشون میداد که نتونستم بهش گوش نکنم.
آروم و با تردید عقب رفتم و دور شدم.
به یکی از کوچه‌های خلوت و داخلی که رسیدم، به نزدیک‌ترین دیواری که به چشم میخورد تکیه دادم و روی زمین نشستم؛ طوری که انگار پاهام دیگه توانِ تحمل وزنم رو نداشتن...!
دلم میخواست با صدای بلند جیغ بزنم و گریه کنم؛ بلکه کمی‌هم تخلیه بشم...!
اون همین الان به خاطر من... جونش رو کف دستش گرفته و همزمان با این‌همه آدم مبارزه میکنه؛ و من... منِ لعنتی هیچ کاری از دستم برنمیاد!
آره من هیچ‌کاری نکردم... وایستادم و تماشا کردم که چطور من رو نجات داد و خودش توی دردسر افتاد!
واقعا داشتم دیوونه میشدم!
حتی توی اون وضعیت‌هم نگران بود که من اون صحنه‌ها رو نبینم.
همونطور که سَرَم رو بین دستام گرفته بودم و آروم گریه میکردم، صدایی از جلوم بلند شد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
دیدگاه ها (۵)

dark life = 40

ترجمه:زندگیت قراره شاد و آروم باشههمه چیز قراره درست بشه(الب...

دیگه حالِ عاشقی ندارم...نه اینکه دلم سنگ شده باشه،فقط اون‌قد...

آدمی رو انتخاب کنید؛که خوب بودن رو بهتون یاد بده،حتی اگه شما...

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

⚽️ مارکا: 🔴گولر دیگه فقط یه استعداد آینده‌دار نیست، پس نباید...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32فلیکس : نه. فقط دارم ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۱۱لیویا هیچ‌چیزی بر...

I fell for my doctor- part 12

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط