پارت دوم – از زبان ملودی:

پارت دوم – از زبان ملودی:

پسر لبخند بزرگی زد. انگار انرژی‌اش قرار بود کل میز رو بترکونه.
ـ من یوریم! گرگینه‌ی کله‌شق و خوش‌حال! تو هم خودتو معرفی نمی‌کنی؟!

من یه لبخند کوچیک زدم. هنوز حس غربت داشتم.
ـ ملودی گاردنر... جادوگر... تازه‌کار.

یوری زد زیر خنده.
ـ چه بی‌اعتماد به نفس! باید برات کلاس اعتماد به نفس بذارم!

الکس درحالی‌که یه تیکه گوشت رو تو بشقابش جا به جا می‌کرد، گفت:
ـ مارو با این کلاسات کشتی، یوری...

یه‌دفعه دو تا دختر از پشت سرشون ظاهر شدن. یکی‌شون موهاش مشکی و نگاهش تیز، اون‌یکی سبز رنگ... بله، سبز!

دختر مو مشکی لب زد:
ـ اینجا چه خبره؟ مهمون جدید داریم؟

بعد بو کشید. جدی می‌گم... بو کشید!

ـ انسانه نه؟ من دوروتی‌ام. خواهر بزرگ الکس.
و این سبز بامزه هم فرانکیه. یجورایی... ساختنیه. پدر و مادرش ساختنش. باور می‌کنی؟

فرانکی با لبخندی پر نور گفت:
ـ وقتی مامان و بابات دانشمند باشن و فیلم فرانک اشتاین رو ببینن این بلا سرت میاد!

فکم افتاد. واقعاً نمی‌دونستم چی بگم. فقط گفتم:
ـ خوشبختم... منم ملودی‌ام.

فرانکی کنار یوری نشست، دوروتی هم چسبید به الکس.
دستشو انداخت دور شونه‌ش.

ـ من و الکس دوقلوییم.

یه‌دفعه گفتم:

-جدی‌؟

چشمای دوروتی برق زد.
ـ اره البته من ۵ دقیقه بزرگترم

فرانکی با لحن خاص خودش گفت:
- ولی بین خودمون باشه الکس بیشتر از دوروتی میفهمه

ـ عجيبه(زمزمه کردم.)

یوری با نیش باز گفت:
ـ راستی ملودی... تو اینجا فامیلی نداری؟ اکثراً با خواهر یا برادراشون میان. مثلاً اون مومیاییه، کلئو، باباش دومین اسپانسره مدرسه‌ست. یا تنتو، دختر گربه‌ای که فاز تنهایی برداشته، عمش مدیر مدرسه‌ست...

بعد به الکس و دوروتی اشاره کرد:
ـ این دوتا پدرشون اولین اسپانسره. بابای من و فرانکی هم معمارن. برای همین ما چهارتا از بچگی با هم بودیم.

الکس گفت:
ـ اولین باره می‌بینم اینقد دقیق توضیح می‌دی.

ـ از تو یاد گرفتم، جناب یخی.

الکس شونه‌ای بالا انداخت و یه گاز از گوشت آهو زد.

منم چند لقمه کیک خوردم، اما طعمش... نمی‌دونم، شاید اضطرابم بود. نصفه‌مونده گذاشتمش کنار.

گفتم:
-بابای منم معلمه تازه امسال آمده اینجا کارن گاردنر

یوری بلند شد:
ـ نه بابا؟جدی؟پس امیدوارم بابات خوش اخلاق باشه چون من زیاد عادت دارم از معلم نمره کش برم

*قهقهه کوچکی میزنم*

الکس آهی کشید.
ـ کتابخونه رو بهت نشون می‌دم... لازم میشه.

تو راه، پرسیدم:
ـ خون‌آشام بودن باحاله؟

کتابای کوچیکمو محکم بغل کرده بودم. ادامه دادم:
ـ تو رمانا می‌گن با ملاقه خون می‌خورین، هر کاری خواستین می‌کنین، انسان می‌دزدین... عاشق که می‌شین، ول نمی‌کنین طرفو تا ابد.

ادامه دارد
#رمان #رمانتیک #کمیک #عشق
دیدگاه ها (۴)

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

ᴘᴀʀᴛ ۴۰ | حرفی که سال‌ها نگفته بودشب قبل از رفتن آرا...خونه ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟐ویو اِریااِریا چند ثانیه همون‌جا ایستا...

𐙚 پارت ³ | ویو نامراصدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و ...

پارت ۱۹۶

پارت ۲۴ چند روز بعد، رابطه‌ی من و تهیونگ دوباره وارد مرحله‌ی...

چندپارتی جونگ کوک

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــشت 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به پرونده خ...

مهمونی خطرناک پارت:23ویو اتبابای ات: عزیزم، تو دختر منی. می‌...

«دختر کوچولوی من »پارت هفتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط