{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت دهم×پارت دو

×قسمت دهم×پارت دو
بدنم‌داغ شد
داغ داغ داغ
انقدری که شاید میشد از گرماش همه مردم‌این کوچه رو از سرمایع بارون گرم کرد
خوشبحال ادم خوشبختا
اونا همیشه یه چیزی به اسم‌خوشبختیو دارن
ولی‌من..
تازه یه مدته دارم حسش میکنم
طعم خوشبختی میکث شده با لبای یه فرشته شیطون
از نوع اتیشش
که شیطونیش که گل کنه
با دیوونه بازیاش یه دیوونه رو‌دیوونه تر از‌قبل میکنه
شاید اگه این بارم فرشته نیومده بود سمتم من انقد دست‌دست میکردم که یا شهاب سنگ میخورد تو کلمون
یا‌ زلزله میومد
هرچی که بود‌.دیه اهمیتی نداشت
مهم‌الان بود
که من همه چی داشتم
البته تا قبل‌از اینکه فرشته ازم جدا شه
با خجالت سرشو‌انداخته بود پایین
گونه‌هاش قرمز قرمز قرمز بود
حتی بارونم نمیتونست قرمزیشو‌‌قایم کنه
با شیطنت اهم و اوهومی کردم و لبموصدادار مزه مزه کردم
گفتم:یکم زیاد شیرینه
مخصوصا شوره
بعدم تو صورتش خم شدم و گفتم:اخه خانوم من گوله نمکه
فرشته با ذوق سرشو اورد بالا و از گردنم‌اویزون شد
دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت:عاشقتم ایمانم
ایمانم
چه خوشگله
هیشکی بهم‌نگفته بود ایمانم
من هنوز مال هیچکس نبودم
البته مامان چرا
گاهی صدام میکرد پسرم
ولی ایمانم یه چیز دیگه بود
مخصوصا وقتی عشقت باهاش صدات کنه
دور کمرشو گرفتم و بردم‌تو ماشین
شوتش کردم صندلی خودشو ماشینوروشن کردم
_دیوونه سرما بخوری من چی جواب ایمانتونو بدم!؟ها!؟نمیگی میکشتم!؟
_ایمانم غلط میکنه بکشدت
یکم فکر کردم و متفکر گفتم:الان ازم دفاع کردی یا توهین!؟
خندید و گفت:مهم‌نیس بابا
واااای ایمان
بهت گفتم‌قضیه همکلاسیمو!؟
زیر لب غر زدم:یا مولا
باز میخواد شروع کنه
کج‌نشست روی صندلی و سرشو روی زانوم گذاشت
کف پاهاشم به پنجره تکیه داد
حالا خوبه شیشه ها دودیه
وگرنه ابرومو میبرد این اسکل دوست داشتنی من
شروع کرد به حرف زدن
خوشم‌میاد از عناصر غیر زبانی ام استفاده میکنه
همچین این دستاشو بالا پایین‌میبره و میمیک انجام میده که ادم خندش میگیره
_ایمان دختره‌شکل ماهه شب چهاردست
انقد خوشگله که ادم توش میمونه
بعد‌رفته این لباشو پروتز کرده
گونه هاشو امپول‌زده این شکلی پفکی شدن
موهاشم بلوند زرد زشت
شبیه این عروسکا
از‌نوع زشتش
این دماغشو کشیده شبیه خوک‌شده
قدشم اب رفته
با هر حرفش به صورتش ور میرفت و با ایماو اشاره تعریف میکرد
خندیدم و گفتم:حالا چرا‌قدش‌اب رفته!؟
_واسه پوستش دیگه
_هان؟؟
_مگه‌وقتی پوستشونو‌جراحی میکنن از پوست بدن خودشون پیوند نمیزنن!?
_جامعه به‌ فرزندانی چون تو افتخار میکنه فرشته جان
_زهرمار
مگه اینجوری نیست خو!؟
_شما استخوناتونو پوست‌میکنید؟؟
قد مربوط به استخونه
پوستشو برداشتن چه ربطی به قدش داره اخه
_اره راسی
میدونستم میخواسم‌تورو‌امتحان کنم
_اهان
پس حتما من دم دارم
_شاید
دستاشوزیر سرش‌گذاشت و روی پاهام‌لم داد
با یکی از دستام فرمونو چرخوندم و با اون یکی‌موهای فرشته رو‌به هم میریختم
همونجور که دستم روی صورتش بود خواستم بکشمش عقب که‌دستشو گذاشت‌ روی دستم
با دستم روی موهاش دست کشید
به کارش خندیدم
خودم‌این‌وظیفه رو به عهده گرفتم و موهاشو نوازش کردم
ماشین ساکت بود
نه من حرف میزدم نه فرشته
نزدیک خونشون شدیم
جلوی در ترمز زدم
از جاش بلندشد و تو چشمام زل‌زد
همونجوری که محو من بود عطسه کرد
_تو عادت داری تو عاشقانه های من خرابکاری کنی؟؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد
با مکث گفت:دلم واست تنگ میشه
نتونستم خودمو کنترل کنم
محکم بغلش کردم و سرشو بوسیدم
_انقد زود عمر ایمان!؟
_مگه قراره کی باز ببینمت؟؟
_همین فردا
_کجا!؟
_اوووم
فردا صبح‌زود بریم باهم صبحانه حلیم بخوریم!؟
_اخ جووون
یه عالمه حلیم دوست دارم
ایمان!؟
_جونه دله ایمان
_مامان به رفت و‌امدام مشکوک شده
_بزار همین روزا‌بیام ببرمت مامانتم دیه گیر نمیده
_کجا؟؟
_خونمون دیع
از بغلم اومد بیرون
_شوخی میکنی!؟
_اینجوری فکر میکنی!؟
_بهش فکر نکرده بودم
_خو از این به بعد بهش فکر کن
خندید و کیفشو از عقب ماشین برداشت
از ماشین خارج شد و از پشت پنجره گفت:فردا ساعت چند!؟
_کلاس داری فردا!؟
_اوووم
اره فک کنم
_خو ساعت چند!؟
_هفت
_منم هشت کلاس دارم...ساعت شیش بیرون باش
_خوابم میاد که
_برو بچه خرس
برو بخواب من حال ندارم تو مغازه بغلت کنما
_باشه بابا
حالا خوبه یه باز خوابم برد
_کلی گفتم
_مواظب خودت باش
دوست دارم
خودافزت
و از ماشین فاصله گرفت
سرمو‌به پنجره نزدیک کردم:یه تار‌ مو از سرت کم شه ایمانتونو میکشما
مواظب خودت باش
دستشو تکون داد و رفت تو خونه
گاز ماشینوگرفتم و به سمت خونه رفتم
(بچه هاااااااا
تا الان چطوری بوده رمان!؟عاشقانه هاشو خوب پیش رفتم یا نه!؟
کامنت بزارید لطفا
حس میکنم چون دیر به دیر میزارم طرفدارای رمان کم شده
اره؟اینجوریه!؟متاسفم
در کل که عید میخوایم بترکونیم
اصا شاید تمومش کردم تو عید)
دیدگاه ها (۲۲)

×قسمت دهم×پارت سه_ایمااااانایمااااااااااانبلند شو ماماناین ز...

×قسمت دهم×پارت چهاراز صدای تق و تق شیشه بیدار شدمبه شیشه ماش...

×قسمت دهم×پارت یکفرشته میخندید و میدوید و از من دور میشدگاهی...

×قسمت نهم×پارت چهار_ایماااااااان_جااااااانم_بریم دور دور!؟_ت...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

سفید و سیاه🤍🖤پارت ششم⚡️# قسمت ۶: «دیشب» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: ...

لبخند قاتلپارت²⁰ویو جونگ‌کوکنگاهم از روی ماشین مشکی برداشته ...

شاهکاری به نام دروغ

سفید و سیاه# قسمت ۳۳: «نامه» 🤍🖤آتسوشی صبح بیدار میشه و میبین...

سفید و سیاه🤍🖤پارت هشتم⚡️# قسمت ۸: «نزدیک‌تر» 🤍🖤**صحنه ۱ - دا...

سفید و سیاه🤍🖤پارت سوم⚡️# قسمت ۳: «شب اول» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی...

رومان عشق مافیا پارت 15 از زبان ا/تیکم که فکر کردم دیدم چیزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط