اسم رمان: سایه عشق/فصل دوم
(Part 9)
{ویو بورا}
شب شده بود و منم جلوی تلویزیون نشسته بودم و داشتم چرتوپِرت میدیدم که می چا اومد پیشم
می چا: بورا باید باهات حرف بزنم
بورا: خب بزن
می چا: اینجا نمیشه
بورا: پس بریم توی اتاقم
می چا: بریم
از جام بلند شدم، تلویزیون رو خاموش کردم و بعد با می چا رفتیم توی اتاقم
بورا: خب بگو
می چا: مامانت زندهاس!
بورا: چی؟(تعجب)
می چا: توی گوشی بابات بخش پیام ها به یک نفر پیام داده بود که سلین رو براش پیدا کنه!(سلین مامان بوراس)
بورا: تو رفتی سر گوشی بابام؟
می چا: چارهای جز این کار نداشتم
بورا: ولی چرا به همه گفته که مامانم مرده؟
می چا: نمیدونم
بورا: (گریه)
می چا: بورا
بورا: یعنی میتونم فقط یه بار مامانمو ببینم؟(گریه)
می چا اومد جلو تر و منو برد توی آغوشش
می چا: تو باید قوی باشی که بتونی مامانتو پیدا کنی خب؟ پس گریه نکن
بورا: دیگه نمیتونم صبر کنم!
از بغل می چا اومدم بیرون و از اتاق خارج شدم
می چا: کجا میری؟!
بورا: باید از بابام بپرسم چرا مامانمو ازم پنهون کرده
می چا: وایسا ببینم
سر جام وایسادم
بورا: ببین اگه بخوام انقدر صبر کنم که جواب سوال هامو پیدا کنم اون وقت ضربه های زیادی میخورم ولی اگه الان جواب سوال هامو بفهمم دیگه ضربهای بهم وارد نمیشه فهمیدی؟!
می چا: اینجور که تو فکر میکنی نیست اگه....
بورا: هر کاری دلم خواست میکنم
و بعد رفتم طبقهی پایین.... همه روی مبل نشسته بودن، رفتم روبه روی بابام وایسادم
بورا: مامانم زندهاس مگه نه؟؟!
تهیونگ: بورا برو اصلاً حوصلهات رو ندارم
بورا: چرا گفتی مامانم مرده هااا؟؟(داد)
تهیونگ: تو اینو از کجا فهمیدی؟
می چا: من بهش گفتم
تهیونگ: (پوزخند) آخرش کار خودتو کردی
می چا: باید میفهمید که مامانش زندهاس اصلاً چرا....
تهیونگ: این موضوع به هیچ کسی ربطی نداره(عربده)
بورا: چرا منو از مامانم دور کردی،، چرا نزاشتی ببینمش،، چرا این همه سال بهم دروغ گفتی هااا چراااااااااا؟؟؟؟(داد و گریه)
تهیونگ: من تو رو از مامانت دور کردم؟!.... مامانت تو رو نخواست! اون ترکت کرد و رفت دنبال زندگیش.... اون کسی بود که باعث شد بهت دروغ بگم!
ادامه دارد………
{ویو بورا}
شب شده بود و منم جلوی تلویزیون نشسته بودم و داشتم چرتوپِرت میدیدم که می چا اومد پیشم
می چا: بورا باید باهات حرف بزنم
بورا: خب بزن
می چا: اینجا نمیشه
بورا: پس بریم توی اتاقم
می چا: بریم
از جام بلند شدم، تلویزیون رو خاموش کردم و بعد با می چا رفتیم توی اتاقم
بورا: خب بگو
می چا: مامانت زندهاس!
بورا: چی؟(تعجب)
می چا: توی گوشی بابات بخش پیام ها به یک نفر پیام داده بود که سلین رو براش پیدا کنه!(سلین مامان بوراس)
بورا: تو رفتی سر گوشی بابام؟
می چا: چارهای جز این کار نداشتم
بورا: ولی چرا به همه گفته که مامانم مرده؟
می چا: نمیدونم
بورا: (گریه)
می چا: بورا
بورا: یعنی میتونم فقط یه بار مامانمو ببینم؟(گریه)
می چا اومد جلو تر و منو برد توی آغوشش
می چا: تو باید قوی باشی که بتونی مامانتو پیدا کنی خب؟ پس گریه نکن
بورا: دیگه نمیتونم صبر کنم!
از بغل می چا اومدم بیرون و از اتاق خارج شدم
می چا: کجا میری؟!
بورا: باید از بابام بپرسم چرا مامانمو ازم پنهون کرده
می چا: وایسا ببینم
سر جام وایسادم
بورا: ببین اگه بخوام انقدر صبر کنم که جواب سوال هامو پیدا کنم اون وقت ضربه های زیادی میخورم ولی اگه الان جواب سوال هامو بفهمم دیگه ضربهای بهم وارد نمیشه فهمیدی؟!
می چا: اینجور که تو فکر میکنی نیست اگه....
بورا: هر کاری دلم خواست میکنم
و بعد رفتم طبقهی پایین.... همه روی مبل نشسته بودن، رفتم روبه روی بابام وایسادم
بورا: مامانم زندهاس مگه نه؟؟!
تهیونگ: بورا برو اصلاً حوصلهات رو ندارم
بورا: چرا گفتی مامانم مرده هااا؟؟(داد)
تهیونگ: تو اینو از کجا فهمیدی؟
می چا: من بهش گفتم
تهیونگ: (پوزخند) آخرش کار خودتو کردی
می چا: باید میفهمید که مامانش زندهاس اصلاً چرا....
تهیونگ: این موضوع به هیچ کسی ربطی نداره(عربده)
بورا: چرا منو از مامانم دور کردی،، چرا نزاشتی ببینمش،، چرا این همه سال بهم دروغ گفتی هااا چراااااااااا؟؟؟؟(داد و گریه)
تهیونگ: من تو رو از مامانت دور کردم؟!.... مامانت تو رو نخواست! اون ترکت کرد و رفت دنبال زندگیش.... اون کسی بود که باعث شد بهت دروغ بگم!
ادامه دارد………
- ۳۱.۹k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط