فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆⁹⁵
جانگوو: آها.. خب راستش یکم سخته گفتنش..
جانگوو: قبل از جدا شدتش از تو.. بارها بهت خیانت کرد. بعد از اینکه طلاق گرفتین با دوست دخترش ازدواج کرد و الانم یه بچه داره.
دستاشو چفت کرد. و سرشو پایین انداخت.
+: کهاینطور.
جانگوو: چیز دیگهای هم هست که بخوای بدونی؟
+: اسم اون دختره چیه؟
جانگوو: راستش نمیدونم. اما اگر بخوای میتونم بهت نشونش بدم.
+: چطور؟
•••
به اطراف نگاهی انداخت.
+: خب... ما اینجا چیکار میکنیم؟
جانگوو: آمارشونو برات گرفتم. قرار شده توی این ساعت جونگکوک و زنش و بچش بیان بیرون.
•••
برای بار آخر نگاهی به اتاق نگاهی انداخت. تنها چیزایی که اونجا بودن وسایل مینا بود. هنوز ملحفهها بوی عطر مینا رو میدادن. و چندتا عکس دونفره از خودشون که روی میز کنار لوازم آرایش مینا قرار داشتن.
دیگه قرار نبود به اونجا برگرده. قرار شد دست دختر کوچولوشو بگیره و بره جایی که این احساسات مسخرهشو فراموش کنه.
تنها چیزایی که از عشقش میبرد چند تا عکس بودن. با یه ست لباسی که بوی اونو میداد. و یک کش مو که همیشه دور دستش بود.
مینا دوست داشت توی خونه موهاشو باز بذاره. و یا هرجای دیگه که میرفت، اگر احساس گرما یا مزاحم بودن موهاش رو داشت جئون سریع اون کش رو دور موهاش میبست. هربار هم که موهاشو باز میکرد، دوباره دور مچش میذاشت.
برگه رو توی یکی از کشوها گذاشت، که شاید یه روزی یکی اون نوشته رو بخونه و با گریه کردن حال جئون رو درک کنه.
هوای اتاق رو نفس کشید.
_: خدانگهدارت جان من.
بیرون رفت. به دیوار تکیه داد.
خیره به یک نقطهی نامفهوم و اشکهایی که کنترل نداشتن.
پاکشون کرد و بلند شد.
_: بلاخره تونستی دل بکنی؟
فقط سری به معنای نه تکون داد.
×: اشکالی نداره... درست میشه.
برگشت و به نمای خونش نگاهی انداخت. به حیاطی که خالی از گلهای رنگارنگ بود. به در و پنجرههایی که حالا تاریک بودن.
نه صدای خنده.. نه شادی. فقط سکوت بود. یه سکوت دردآور. دیگه صدای خنده مینا اونجا نبود. خبری از رقصیدن و دوبیدناشون توی حیاط خونه نبود.
مثل اینکه نمیخواست برگرده.
×: جیمین تو بشین پشت فرمون ماشینو ببر بیرون الان من اینو میکشونم بیرون.
÷: اوکی حداقل یوری رو بده به من.
×: نه نگهش میدارم.
جیمین ماشینو از امارت خارج کرد.
جانگوو: اومدن.
+: وایسا.. اون که فقط یه سرنشین داره.
×: میدونم سخته.. اما قرار تو آیندهی یوری انتخابت باشه.
برگشت و به رز نگاه کرد. سر تکون داد و همراه با رز از اونجا خارج شد.
جانگوو: اومدن. اون زنه.. اون حتما زنشه، اونم بچشه.
+: چهرهی دختره خیلی آشناست.. حس میکنم قبلا دیدمش.
جانگوو: نمیدونم.
با دیدن دختری که بغل رز بود. قلب مینا تپش وحشناکی گرفت.
جانگوو: آها.. خب راستش یکم سخته گفتنش..
جانگوو: قبل از جدا شدتش از تو.. بارها بهت خیانت کرد. بعد از اینکه طلاق گرفتین با دوست دخترش ازدواج کرد و الانم یه بچه داره.
دستاشو چفت کرد. و سرشو پایین انداخت.
+: کهاینطور.
جانگوو: چیز دیگهای هم هست که بخوای بدونی؟
+: اسم اون دختره چیه؟
جانگوو: راستش نمیدونم. اما اگر بخوای میتونم بهت نشونش بدم.
+: چطور؟
•••
به اطراف نگاهی انداخت.
+: خب... ما اینجا چیکار میکنیم؟
جانگوو: آمارشونو برات گرفتم. قرار شده توی این ساعت جونگکوک و زنش و بچش بیان بیرون.
•••
برای بار آخر نگاهی به اتاق نگاهی انداخت. تنها چیزایی که اونجا بودن وسایل مینا بود. هنوز ملحفهها بوی عطر مینا رو میدادن. و چندتا عکس دونفره از خودشون که روی میز کنار لوازم آرایش مینا قرار داشتن.
دیگه قرار نبود به اونجا برگرده. قرار شد دست دختر کوچولوشو بگیره و بره جایی که این احساسات مسخرهشو فراموش کنه.
تنها چیزایی که از عشقش میبرد چند تا عکس بودن. با یه ست لباسی که بوی اونو میداد. و یک کش مو که همیشه دور دستش بود.
مینا دوست داشت توی خونه موهاشو باز بذاره. و یا هرجای دیگه که میرفت، اگر احساس گرما یا مزاحم بودن موهاش رو داشت جئون سریع اون کش رو دور موهاش میبست. هربار هم که موهاشو باز میکرد، دوباره دور مچش میذاشت.
برگه رو توی یکی از کشوها گذاشت، که شاید یه روزی یکی اون نوشته رو بخونه و با گریه کردن حال جئون رو درک کنه.
هوای اتاق رو نفس کشید.
_: خدانگهدارت جان من.
بیرون رفت. به دیوار تکیه داد.
خیره به یک نقطهی نامفهوم و اشکهایی که کنترل نداشتن.
پاکشون کرد و بلند شد.
_: بلاخره تونستی دل بکنی؟
فقط سری به معنای نه تکون داد.
×: اشکالی نداره... درست میشه.
برگشت و به نمای خونش نگاهی انداخت. به حیاطی که خالی از گلهای رنگارنگ بود. به در و پنجرههایی که حالا تاریک بودن.
نه صدای خنده.. نه شادی. فقط سکوت بود. یه سکوت دردآور. دیگه صدای خنده مینا اونجا نبود. خبری از رقصیدن و دوبیدناشون توی حیاط خونه نبود.
مثل اینکه نمیخواست برگرده.
×: جیمین تو بشین پشت فرمون ماشینو ببر بیرون الان من اینو میکشونم بیرون.
÷: اوکی حداقل یوری رو بده به من.
×: نه نگهش میدارم.
جیمین ماشینو از امارت خارج کرد.
جانگوو: اومدن.
+: وایسا.. اون که فقط یه سرنشین داره.
×: میدونم سخته.. اما قرار تو آیندهی یوری انتخابت باشه.
برگشت و به رز نگاه کرد. سر تکون داد و همراه با رز از اونجا خارج شد.
جانگوو: اومدن. اون زنه.. اون حتما زنشه، اونم بچشه.
+: چهرهی دختره خیلی آشناست.. حس میکنم قبلا دیدمش.
جانگوو: نمیدونم.
با دیدن دختری که بغل رز بود. قلب مینا تپش وحشناکی گرفت.
- ۵.۲k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط