تکه ای از تو 1
#تکه_ای_از_تو
Pαɾƚ 1:
روبروش نشستم
دستمو درست روی قلبش گذاشتم و با لبخند بهش گفتم: قلبت، هنوز مثل اون روزا میتپه، میدونستی..؟
«گذشته»
صدای مانیتور..
بوی ماده ضدعفونی کننده..
کد های حیاتی..
همه اینا.. چیزایی بود که هرروز میشنید..
اما چیزی که صبح ها بیدارش میکرد، فشار ارومی روی بازوی راستش بود..
چشماشو باز کرد و به پرستاری که هرروز همین موقع فشارخونشو میگرفت خیره شد
+ امروز چنده..؟
لبخندی زد و کاف رو از دور دستش باز کرد
- نرماله..
دستشو نوازش وار روی سر پسر کوچولو کشید و ادامه داد: خیلی خوب داری پیش میری، دازای..
رفت سمت در اتاق
- صبحانهت رو تا نیم ساعت دیگه میارن.. هرجا رفتی، سریع برگرد..
اینو گفت و بیرون رفت
پسری که دازای خطابش کرده بود، اروم از جاش بلند شد و پاهاش رو از تخت اویزون کرد
برخلاف بیشتر بیمارهایی که اونجا بودن، ترسی از بیمارستان نداشت..
بیمارستان رو مثل خونه خودش میدید.. هرچند، دو سالی میشد که خونش شده بود..
به قول خودش، بیمارستان از پرورشگاه و بچه های قلدرش بهتر بود..
حداقل، کسی توی بیمارستان بهش زور نمیگفت و کتکش نمیزد..
اروم از تختش پایین اومد
استند سرمش رو برداشت و از اتاقش رفت بیرون
مثل همیشه، با لبخند و شیطنت به پرستارها و دکترها نگاهی انداخت و بعد از تحویل گرفتن لبخندی از اونا، توی راهرو روبروی دستگاه فروش خودکار نشست و حتی به اون هم لبخند زد
از توی راهرو، پرستار های بخش رو میدید که مشغول نوشتن گزارش صبحگاهیشون بودن..
یاد خودش افتاد..
موقعی که دو سال پیش، درست وقتی پنج سالش بود، بخاطر تشنج شدیدی که توی پرورشگاه به سراغش اومد، به بیمارستان منتقل شد و.. پرستار مورد علاقش به اسم یوسانو واسش اولین پروندهشو تشکیل داد..
پرونده ای که، داخلش نوشته بود: دازای اوسامو، مبتلا به بیماری باتن
درمان نداشت..
هرچند.. اون این جمله رو باور نداشت..
همیشه با خودش تصور میکرد که یروزی، از این بیمارستان بیرون میره.. یه خونه بزرگ نزدیک به ساحل میخره و تا وقتی که پیری تک تک موهاش رو سفید کنه، اونجا زندگی میکنه..
توی همین فکر و خیال ها بود که صداش کردن
یوسانو: دازای.. زود باش بیا..
از جاش بلند شد و برگشت داخل بخش..
از تنها غذا خوردن متنفر بود.. اما دیگه عادت کرده بود..
مثل همیشه توی اتاقش نشست و قاشق قاشق از سوپی که واسش اورده بودن خورد که.. از بیرون صدای مضطرب کننده ای بلند شد
- کد زدن!! امبولانس توی راهه.. کادر بخش B لطفا اماده باشید.. وضعیت اورژانسیه..!!
Pαɾƚ 1:
روبروش نشستم
دستمو درست روی قلبش گذاشتم و با لبخند بهش گفتم: قلبت، هنوز مثل اون روزا میتپه، میدونستی..؟
«گذشته»
صدای مانیتور..
بوی ماده ضدعفونی کننده..
کد های حیاتی..
همه اینا.. چیزایی بود که هرروز میشنید..
اما چیزی که صبح ها بیدارش میکرد، فشار ارومی روی بازوی راستش بود..
چشماشو باز کرد و به پرستاری که هرروز همین موقع فشارخونشو میگرفت خیره شد
+ امروز چنده..؟
لبخندی زد و کاف رو از دور دستش باز کرد
- نرماله..
دستشو نوازش وار روی سر پسر کوچولو کشید و ادامه داد: خیلی خوب داری پیش میری، دازای..
رفت سمت در اتاق
- صبحانهت رو تا نیم ساعت دیگه میارن.. هرجا رفتی، سریع برگرد..
اینو گفت و بیرون رفت
پسری که دازای خطابش کرده بود، اروم از جاش بلند شد و پاهاش رو از تخت اویزون کرد
برخلاف بیشتر بیمارهایی که اونجا بودن، ترسی از بیمارستان نداشت..
بیمارستان رو مثل خونه خودش میدید.. هرچند، دو سالی میشد که خونش شده بود..
به قول خودش، بیمارستان از پرورشگاه و بچه های قلدرش بهتر بود..
حداقل، کسی توی بیمارستان بهش زور نمیگفت و کتکش نمیزد..
اروم از تختش پایین اومد
استند سرمش رو برداشت و از اتاقش رفت بیرون
مثل همیشه، با لبخند و شیطنت به پرستارها و دکترها نگاهی انداخت و بعد از تحویل گرفتن لبخندی از اونا، توی راهرو روبروی دستگاه فروش خودکار نشست و حتی به اون هم لبخند زد
از توی راهرو، پرستار های بخش رو میدید که مشغول نوشتن گزارش صبحگاهیشون بودن..
یاد خودش افتاد..
موقعی که دو سال پیش، درست وقتی پنج سالش بود، بخاطر تشنج شدیدی که توی پرورشگاه به سراغش اومد، به بیمارستان منتقل شد و.. پرستار مورد علاقش به اسم یوسانو واسش اولین پروندهشو تشکیل داد..
پرونده ای که، داخلش نوشته بود: دازای اوسامو، مبتلا به بیماری باتن
درمان نداشت..
هرچند.. اون این جمله رو باور نداشت..
همیشه با خودش تصور میکرد که یروزی، از این بیمارستان بیرون میره.. یه خونه بزرگ نزدیک به ساحل میخره و تا وقتی که پیری تک تک موهاش رو سفید کنه، اونجا زندگی میکنه..
توی همین فکر و خیال ها بود که صداش کردن
یوسانو: دازای.. زود باش بیا..
از جاش بلند شد و برگشت داخل بخش..
از تنها غذا خوردن متنفر بود.. اما دیگه عادت کرده بود..
مثل همیشه توی اتاقش نشست و قاشق قاشق از سوپی که واسش اورده بودن خورد که.. از بیرون صدای مضطرب کننده ای بلند شد
- کد زدن!! امبولانس توی راهه.. کادر بخش B لطفا اماده باشید.. وضعیت اورژانسیه..!!
- ۷.۸k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط