رفت آن سوار کولی باخود تورا نبرده

رفت آن سوار کولی باخود تورا نبرده
شب مانده است و باشب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
میرفت و گرد راهش از دود آه تیره
نیلوفران پرواز پیچیده تاب خورده
سودای هم رهی را گیسو به باد داده
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده چشمان مهربانش یک قطره ناسترده رفت آن سوار کولی باخود تو را نبرده میرفت و گرد راهش از دود آه تیره نیلوفران درباد پیچیده تاب خوردهسودای هم رهی را گیسو به باد داده رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
دیدگاه ها (۱)

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبردهشب مانده از تو باشد تاریک...

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبردهشب مانده است وبا شب تاریک...

رفت آن سوار کولی ! با خود تو را نبرده ....شب مانده است و با ...

استوری عاشقانه کولی

رفت آن سوار، کولی! با خود تو را نبرده!شب مانده است و با شب، ...

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده، شب مانده است و با شب، ت...

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبردهشب مانده است و با شب، تار...

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبردهشب مانده است و با شب، تار...

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبردهشب مانده است و با شب، تار...

رفت آن سوار کلی با خود تو را نبرده.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط