{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟

خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه

چشم سیاه چادر با این چراغ مرده

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه

این شب نداشت ــ آری ــ الماس خرده خرده

بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت

روزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده

می رفت و گرد راهش از دود آه تیره

نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده

سودای همرهی را گیسو به باد دادی

رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده
#سیمین_بهبهانی


دیدگاه ها (۱)

آدم ها در زندگیآهنگ هایی دارند برای روز مبادا برای روزهای سر...

پنجشنبه ها امادلتنگی هایمان رنگ دیگری دارد.به رنگ حسرتی بی پ...

«امن ترین خطر »𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏 𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚... صدای بارون بی‌وقفه روی...

سناریو ساسونارو # 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط