قلب های مُرده پارت ⁸

قلب های مُرده پارت ⁸

با حالت سردی گفتم:
-ممنون بابت مهمونیتون ....من میرم، فعلا
بلند شدم و از اونجا زدم بیرون که ا.ت رو دیدم.،کیفش رو گرفته بود روی سرش و منتظر تاکسی بود،هه مغز فندوقی،تاکسی ها کسی رو دم در این رستوران سوار نمیکنن چون میدونن اگه تصادف کنن و بلایی سر مسافرشون بیاد نمیتونن یه آب راحت از گلوشون بره پایین.
داد زدم
تهیونگ:هی ا.ت!

(ویو ا‌.ت)
دیگه ختسه شده بودم چرا هیچ تاکسیی نیست؟!
یهو با صدای اشنایی که اسممو فریاد زد برگشتم...هه پسرک مغرور.،دوباره رومو اینور کردم و منتظر بودنم ولی دوباره صدام کرد ... وقتتی با اعصبانیت بهش نگاه کردم به ماشینش اشاره کرد...خیلی سرد
تهیونگ: برو تو ماشین بشین حوصله ناز کشیدنت رو ندارم
عصبی بهش زل زدم و ر۴تم سمت ماشین
در عقب رو باز کردم و خواستم بشینم که مانعم شد:
-جلو بشین نمیخوام بقیه فکر کنن راننده شدم
دری که باز کرده بودم رو محکم بستم و هوفی کشیدم ، در جلو رو باز کردم و سریع نشستم
وقتی توی ماشین نشستم میت نستم بوی عطر تلخش رو حس کنم...البته تو رستوران هم وقتی کنارم نشسته بود میشد بوی عطرش رو حس کرد اما الان بوش عمیق تره و نمیدونم چرا اما بهم حس ارامش میداد، این مرد همه چیزش عجیبه...چشماش...ظاهرش...اخلاقش...عطرش...لباش-
وای دارم چی میگم یعنی چیی لباششش من اصلا به اون لبای به نظر نرمش اصلا توجه نکردم پس چم شده؟
تموم راه به روبه روم خیره شدم و حتی یه نگاه هم بهش ننداختم اما احساس کردم اون چندبار بهم نگاه کرده.
وقتی رسیدیم عمارت همه چراغا خاموش بود
وارد  خونه شدیم...تقریبا ساعت ۹ شب بود..رفتم توی اتاقمو لباسام رو در اوردم رفتم توی حموم و وان رو پر کردم...وقتی حمومم تمکم شد اومدم بیرون ...واقعا به این حموم اب گرم نیاز داشتم.
با یه حوله روی تختم نشسته بودم که در اتاقم زده شد...
مگه به غیر از تهیونگ کسی دیگه ای خونه هست؟چرا باید در اتاقمو بزنه؟ سریع رفتم و پشت در قایم شم...در رو با کردم و فقط سرم رو از گوشه در اوردم بیرون که دیدمش:
ا.ت:بله...
تهیونگ: یه لحظه ترسیدم فکر کردم جن‌ی
ا.ت:چی میخوای؟
تهیونگ:...اینجوری نمیشه در رو باز کن باید بیام داخل
ا.ت:نمیشه!!
تهیونگ:چرا؟؟گفتم باز کن
در رو هُل داد و عقب عقب رفتم...وقتی دید با اون حوله کوتاه جلوش وایستادم پوزخند زد:
تهیونگ:به خاطر این نمیخواستی بیام تو؟
حرف‌نزدم و با خجالت به زمین نگاه کردم‌..زیر نگاهص داصتم اب میشدم
یکم اومد نزدیکتر که یه قدم رفتم عقب و دستم رو گرفت کشید سمت خودش...به چشمام نگاه کرد و چشمام رو از دزدیدم که در گوشم لب زد:
تهیونگ:لازم نیست سرخ شی من به بدن دخترا عادت کردم‌...مخصوصا لخت تصور کردن تو!
دیدگاه ها (۲)

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

سرنوشت پارت(۶)ویو تهیونگ: بعد اینکه ا/ت رو گزاشتم تو اتاق رف...

دختر تنها______________________________________ویو ا/تخیلی خ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

[چند پارتی]

چند پارتیــــــــــــ🖤💔ـــــــــــوقتی نصفه شب میفهمه از دست...

چند پارتی درخواستیـــــــــــــ💔🔪ــــــــــــوقتی ناخواسته ب...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ⁴ویو ا/تکه یهو معلم برگشت...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط