𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓
+مامان لطفاً تو یچیزی بگو هق من نمیخوام ازدواج کنم لطفاً
∆ اینجا اون تصمیم میگیره پس باید باهاش ازدواج کنی اگه میگه(بغض)
+چی مامان میفهمی چی داری میگی من فقط13سالمه لطفاً
∆چیزی نیست
*دیگه حرفی نشونم (داد) جونگ کوک انتخابشو کرد بالیا ازدواج میکنه هفته دیگه مراسم ازدواجه حرفه دیگه ای درباره ی ازدواج لیا نشونم تموم شد همه بزن بخوابم
+فقط میدونم بعداز شنیدن این حرف خیلی حالم بد شد تندتندرفتم تواتاق هم داشتم گریه میکردم هم به این فکر میکردم که مامانم چرا اونجا اونجوری گفت یعنی واسش مهم نبودم همینجوری که داشتم گریه میکردم خوابم برد
...........
-خوشم اومد خانم لئو خوشم اومد
∆گفتی اگه پشته تو باشم اون فیموعکساروپاک میکنی
-نمیدونم بزاردرموردش فکرکنم
∆توگفتی اگه بگم لیابایدباهات ازدواج کنه عکسارو پاک میکنی زودباش
-خانم لئوتوکه اینقدر میترسی عکسوفیلمای خیانتت پخش شده پس چرا خیانت میکنی(خنده)
∆خیلی آدمه عوضی هستی زود باش
-هوف حیف الانمیشه بعدازاینکه بالیاازدواج کردم
اونوقت تقدیمتونمیکنم خدانگهدار
∆هعی جونگ کوک وایسا عوضی(افتادزمین گریه کردن)الامن چیکارکنم اگه میگفتم نه خودم بدبخت میشدم ولی الا دخترم خدایاچه غلطی کنم
فلش بک به صبح
همه دوره میره صبحانه نشسته بودن همه اومده بودن جز لیا
*لیا کجاست
~خانم لیا هنوزبیدارنشدن
*زودبروبیدارش کن باید باهمسرش امروز بره لباس عروسشو بگیره
~چشم
+صبح شده بود از خواب بلند شدم رفتم جلوی اینه ازبس گریه کرده بودم چشمام پوف کرده بود
رفتم ی دوش گرفتم موهامو خشک کردم لباسمم پوشیدم رفتم روتخت دراز کشیدم هنوز دو دقیقه نشده بود که یکی ازخدمت کارادرزد
+چیه
~خانم رئیس گفتن بیایین برای صبحانه
+من نمیام
~ولی گفتن حتما باید بیایین
+برو میام
~چشم
+وقتی که رفت از عصبانیت هرچی رومیزبودو انداختم زمین هوف بسه دیگه چقد ی شلوارک به ی کراپ تنم بود همینجوری رفتم پایین رفتم بشینم که پدربزرگم گفت
*اونجانه کناره شوهرت
+اون کیی تاحالا شوهرم شده
*چه الا چه هفته دیگه
+مگه هفته دیگه چخبره
*هفته دیگه مراسم ازدواجته لیا
+آروم آبه دهنمو قورت دادمو خشکم زد داشت چی میگفت هفته دیگه زمانه ازدواجم بود نه امکان نداشت
*لیاسره پایی برو پیشه شوهرت
+همینجوری توی شک بودم رفتم سمته صندلی کناره جونگ کوک نشستم همه شروع کردن به خوردن ولی خیلی حالم بد بود تهیونگم داشت نگام میکرد فقط اون غمو تو چشمام میدید یکم گذشت دسته کسیو روی پاهام حس کردم دسته جونگ کوک بود
+دستتووردار
-عزیزم چرا چیزی نمیخوری
+گرسنم نیست (اومدم پاشم که دستش نذاشت زورشو نداشتم
+مامان لطفاً تو یچیزی بگو هق من نمیخوام ازدواج کنم لطفاً
∆ اینجا اون تصمیم میگیره پس باید باهاش ازدواج کنی اگه میگه(بغض)
+چی مامان میفهمی چی داری میگی من فقط13سالمه لطفاً
∆چیزی نیست
*دیگه حرفی نشونم (داد) جونگ کوک انتخابشو کرد بالیا ازدواج میکنه هفته دیگه مراسم ازدواجه حرفه دیگه ای درباره ی ازدواج لیا نشونم تموم شد همه بزن بخوابم
+فقط میدونم بعداز شنیدن این حرف خیلی حالم بد شد تندتندرفتم تواتاق هم داشتم گریه میکردم هم به این فکر میکردم که مامانم چرا اونجا اونجوری گفت یعنی واسش مهم نبودم همینجوری که داشتم گریه میکردم خوابم برد
...........
-خوشم اومد خانم لئو خوشم اومد
∆گفتی اگه پشته تو باشم اون فیموعکساروپاک میکنی
-نمیدونم بزاردرموردش فکرکنم
∆توگفتی اگه بگم لیابایدباهات ازدواج کنه عکسارو پاک میکنی زودباش
-خانم لئوتوکه اینقدر میترسی عکسوفیلمای خیانتت پخش شده پس چرا خیانت میکنی(خنده)
∆خیلی آدمه عوضی هستی زود باش
-هوف حیف الانمیشه بعدازاینکه بالیاازدواج کردم
اونوقت تقدیمتونمیکنم خدانگهدار
∆هعی جونگ کوک وایسا عوضی(افتادزمین گریه کردن)الامن چیکارکنم اگه میگفتم نه خودم بدبخت میشدم ولی الا دخترم خدایاچه غلطی کنم
فلش بک به صبح
همه دوره میره صبحانه نشسته بودن همه اومده بودن جز لیا
*لیا کجاست
~خانم لیا هنوزبیدارنشدن
*زودبروبیدارش کن باید باهمسرش امروز بره لباس عروسشو بگیره
~چشم
+صبح شده بود از خواب بلند شدم رفتم جلوی اینه ازبس گریه کرده بودم چشمام پوف کرده بود
رفتم ی دوش گرفتم موهامو خشک کردم لباسمم پوشیدم رفتم روتخت دراز کشیدم هنوز دو دقیقه نشده بود که یکی ازخدمت کارادرزد
+چیه
~خانم رئیس گفتن بیایین برای صبحانه
+من نمیام
~ولی گفتن حتما باید بیایین
+برو میام
~چشم
+وقتی که رفت از عصبانیت هرچی رومیزبودو انداختم زمین هوف بسه دیگه چقد ی شلوارک به ی کراپ تنم بود همینجوری رفتم پایین رفتم بشینم که پدربزرگم گفت
*اونجانه کناره شوهرت
+اون کیی تاحالا شوهرم شده
*چه الا چه هفته دیگه
+مگه هفته دیگه چخبره
*هفته دیگه مراسم ازدواجته لیا
+آروم آبه دهنمو قورت دادمو خشکم زد داشت چی میگفت هفته دیگه زمانه ازدواجم بود نه امکان نداشت
*لیاسره پایی برو پیشه شوهرت
+همینجوری توی شک بودم رفتم سمته صندلی کناره جونگ کوک نشستم همه شروع کردن به خوردن ولی خیلی حالم بد بود تهیونگم داشت نگام میکرد فقط اون غمو تو چشمام میدید یکم گذشت دسته کسیو روی پاهام حس کردم دسته جونگ کوک بود
+دستتووردار
-عزیزم چرا چیزی نمیخوری
+گرسنم نیست (اومدم پاشم که دستش نذاشت زورشو نداشتم
- ۴.۱k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط