𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
Part 45
صبح روز بعد، طوفان شدیدتر شده بود.
کشتی به سختی روی موجها حرکت میکرد.
آدرین دستش را به نرده گرفته بود و فریاد زد:
— لوکاس! برو داخل!
لوکاس خودش را به سمت کابینها رساند.
— آدرین، تو هم بیا!
اما قبل از اینکه آدرین بتواند حرکت کند، موج بزرگی به کشتی برخورد کرد.
چند نفر تعادلشان را از دست دادند.
آدرین سعی کرد خودش را نگه دارد، اما به شدت آسیب دید.
لوکاس با ترس خودش را به او رساند.
— آدرین!
آدرین به سختی چشمهایش را باز کرد.
— لوکاس... برو پیش بقیه.
— نه، تنهات نمیذارم.
آدرین با صدای ضعیف گفت:
— باید بری...
لوکاس دستش را گرفت.
— برمیگردیم خونه. خودت گفتی چند روز دیگه پیش بابا هستیم.
آدرین لبخند خیلی کوتاهی زد.
— آره... گفتم.
---
چند ساعت بعد، طوفان کمی آرامتر شد.
کشتی آسیب زیادی دیده بود.
لوکاس کنار آدرین نشسته بود، اما حال آدرین بدتر شده بود.
یکی از خدمه تلاش کرد کمکش کند، ولی دیگر کاری از دستشان برنمیآمد.
آدرین آخرین بار به لوکاس نگاه کرد.
— به بابا بگو... خیلی دلم براش تنگ شده بود.
لوکاس با گریه گفت:
— خودت بهش بگو.
آدرین چیزی نگفت.
چشمانش را بست.
و دیگر باز نکرد.
---
در همان زمان، خانواده ویولت هیچ خبری از این اتفاق نداشتند.
ویولت کنار پنجره ایستاده بود و به جاده نگاه میکرد.
— کاش زودتر برگردن...
هوسوک که پشت سرش ایستاده بود، چیزی نگفت.
چند لحظه بعد، صدای کوبیدن در قصر بلند شد.
یک پیامرسان وارد شد.
چهرهاش جدی بود.
— اعلیحضرت... از کشتی خبر رسیده.
هوسوک جلو رفت.
— چه خبری؟
مرد سرش را پایین انداخت.
— کشتی دچار حادثه شده.
ویولت با نگرانی پرسید:
— آدرین و لوکاس چی؟
مرد سکوت کرد.
و همین سکوت، ترسناکتر از هر جوابی بود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 45
صبح روز بعد، طوفان شدیدتر شده بود.
کشتی به سختی روی موجها حرکت میکرد.
آدرین دستش را به نرده گرفته بود و فریاد زد:
— لوکاس! برو داخل!
لوکاس خودش را به سمت کابینها رساند.
— آدرین، تو هم بیا!
اما قبل از اینکه آدرین بتواند حرکت کند، موج بزرگی به کشتی برخورد کرد.
چند نفر تعادلشان را از دست دادند.
آدرین سعی کرد خودش را نگه دارد، اما به شدت آسیب دید.
لوکاس با ترس خودش را به او رساند.
— آدرین!
آدرین به سختی چشمهایش را باز کرد.
— لوکاس... برو پیش بقیه.
— نه، تنهات نمیذارم.
آدرین با صدای ضعیف گفت:
— باید بری...
لوکاس دستش را گرفت.
— برمیگردیم خونه. خودت گفتی چند روز دیگه پیش بابا هستیم.
آدرین لبخند خیلی کوتاهی زد.
— آره... گفتم.
---
چند ساعت بعد، طوفان کمی آرامتر شد.
کشتی آسیب زیادی دیده بود.
لوکاس کنار آدرین نشسته بود، اما حال آدرین بدتر شده بود.
یکی از خدمه تلاش کرد کمکش کند، ولی دیگر کاری از دستشان برنمیآمد.
آدرین آخرین بار به لوکاس نگاه کرد.
— به بابا بگو... خیلی دلم براش تنگ شده بود.
لوکاس با گریه گفت:
— خودت بهش بگو.
آدرین چیزی نگفت.
چشمانش را بست.
و دیگر باز نکرد.
---
در همان زمان، خانواده ویولت هیچ خبری از این اتفاق نداشتند.
ویولت کنار پنجره ایستاده بود و به جاده نگاه میکرد.
— کاش زودتر برگردن...
هوسوک که پشت سرش ایستاده بود، چیزی نگفت.
چند لحظه بعد، صدای کوبیدن در قصر بلند شد.
یک پیامرسان وارد شد.
چهرهاش جدی بود.
— اعلیحضرت... از کشتی خبر رسیده.
هوسوک جلو رفت.
— چه خبری؟
مرد سرش را پایین انداخت.
— کشتی دچار حادثه شده.
ویولت با نگرانی پرسید:
— آدرین و لوکاس چی؟
مرد سکوت کرد.
و همین سکوت، ترسناکتر از هر جوابی بود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۳.۰k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط