پارت بیست و دوم
"زنجیر سرخ و نقره ای"
سوکوکو
Part: 22.
چویا از اسب پیاده شد و اصطبلبان با عجله جلو آمد و افسار را گرفت. چویا بدون کلمهای، به سمت پلههای ورودی کاخ رفت.
اما پیش از آنکه به پلهها برسد، دو سایه از میان ستونهای سنگی ورودی بیرون آمدند.
اکوتاگاوا، نگهبان سلطنتی چویا، با قامتی بلند و شانههایی پهن، ردایِ نظامیِ تیره بر تن داشت. آرام کمر خم کرد و تعظیمی کوتاه کرد. "خوش اومدید، اعلیحضرت."
کنارِ او، هیروتسو، وزیرِ اعظم، با قامتی کوتاهتر، ایستاده بود. ردای بلند خاکستریاش تا زمین میرسید و چشمانِ باریک و نافذش، پشتِ عینکِ کوچکِ قدیمی، در سکوت به چویا خیره شده بود.
چویا ایستاد. نگاهش از اکوتاگاوا به هیروتسو چرخید. "وضعیت چطور بود؟"
هیروتسو قدمی جلو برداشت و با صدایی آرام و محترمانه گفت: "متوسط. هرچند که کمی کار ها بهم ریخته بود. سربازا پیدا شدن اعلیحضرت؟"
چویا مکث کرد. "خب...مهم نیست"
آکوتاگاوا ارام گفت. "اما نگرانیهایی وجود داشت. شنیدیم که در کاخ اوسامو بودید."
چویا قدمی به جلو برداشت و از کنار آنها گذشت. "شنیدید. درست شنیدید."
اکوتاگاوا و هیروتسو، نگاهی کوتاه به هم انداختند. سپس هر دو، پشت سر چویا، وارد کاخ شدند.
راهروهای کاخ، با شمعهای بلند روشن شده بودند. خدمتکاران با سرهای پایین کنار دیوار ایستاده بودند.
هیروتسو، با قدمهایی کوتاه اما سریع، خودش را به کنار چویا رساند. صدایش آرام بود: "حضرت، اگر اجازه بدید... دربارهی اوسامو، سوالاتی دارم."
"بپرس."
"میتونم بدونم چه اتفاقاتی در کاخ او افتاد؟ اون...رد زخم پشت گردنتون برای چیه؟"
درسته...چند روزی میشه که گذشته.." چویا ایستاد و به هیروتسو نگاه کرد. "اما نه الان. فردا شب، در اتاق مشاوره. تو و اکوتاگاوا باشید."
هیروتسو سرش را خم کرد. "همانطور که امر کنید."
چویا به سمتِ اتاقِ خودش رفت. درب را باز کرد و وارد شد. شمعها، روشن. و تخت، همانطور که رهایش کرده بود.
در راهرویِ کاخ
اکوتاگاوا و هیروتسو در گوشهای خلوت ایستاده بودند. به آرامی گفت: "اون چیزی ر پنهان میکنه."
اکوتاگاوا سرش را تکان داد. "زخم گردنش. و اون نگاه..."
هیروتسو سان عینکش را روی بینی جابهجا کرد. "باید تحقیق کنیم."
اکوتاگاوا به سمتِ اتاق چویا نگاه کرد. "باید مراقب باشیم. اوسامو، دشمن خاندان ناکاهاراست. اگر امپراطور..."
هیروتسو حرفش را قطع کرد: "امپراطور، خودش تصمیم میگیره. ما فقط خدمتگزاریم."
اکوتاگاوا چیزی نگفت. فقط دستش را روی قبضهی شمشیرش فشار داد.
و در سکوت راهرو، هر دو به سمتِ اتاقهای خودشان رفتند. با سوالاتی که جوابشان را نمیدانستند.
سوکوکو
Part: 22.
چویا از اسب پیاده شد و اصطبلبان با عجله جلو آمد و افسار را گرفت. چویا بدون کلمهای، به سمت پلههای ورودی کاخ رفت.
اما پیش از آنکه به پلهها برسد، دو سایه از میان ستونهای سنگی ورودی بیرون آمدند.
اکوتاگاوا، نگهبان سلطنتی چویا، با قامتی بلند و شانههایی پهن، ردایِ نظامیِ تیره بر تن داشت. آرام کمر خم کرد و تعظیمی کوتاه کرد. "خوش اومدید، اعلیحضرت."
کنارِ او، هیروتسو، وزیرِ اعظم، با قامتی کوتاهتر، ایستاده بود. ردای بلند خاکستریاش تا زمین میرسید و چشمانِ باریک و نافذش، پشتِ عینکِ کوچکِ قدیمی، در سکوت به چویا خیره شده بود.
چویا ایستاد. نگاهش از اکوتاگاوا به هیروتسو چرخید. "وضعیت چطور بود؟"
هیروتسو قدمی جلو برداشت و با صدایی آرام و محترمانه گفت: "متوسط. هرچند که کمی کار ها بهم ریخته بود. سربازا پیدا شدن اعلیحضرت؟"
چویا مکث کرد. "خب...مهم نیست"
آکوتاگاوا ارام گفت. "اما نگرانیهایی وجود داشت. شنیدیم که در کاخ اوسامو بودید."
چویا قدمی به جلو برداشت و از کنار آنها گذشت. "شنیدید. درست شنیدید."
اکوتاگاوا و هیروتسو، نگاهی کوتاه به هم انداختند. سپس هر دو، پشت سر چویا، وارد کاخ شدند.
راهروهای کاخ، با شمعهای بلند روشن شده بودند. خدمتکاران با سرهای پایین کنار دیوار ایستاده بودند.
هیروتسو، با قدمهایی کوتاه اما سریع، خودش را به کنار چویا رساند. صدایش آرام بود: "حضرت، اگر اجازه بدید... دربارهی اوسامو، سوالاتی دارم."
"بپرس."
"میتونم بدونم چه اتفاقاتی در کاخ او افتاد؟ اون...رد زخم پشت گردنتون برای چیه؟"
درسته...چند روزی میشه که گذشته.." چویا ایستاد و به هیروتسو نگاه کرد. "اما نه الان. فردا شب، در اتاق مشاوره. تو و اکوتاگاوا باشید."
هیروتسو سرش را خم کرد. "همانطور که امر کنید."
چویا به سمتِ اتاقِ خودش رفت. درب را باز کرد و وارد شد. شمعها، روشن. و تخت، همانطور که رهایش کرده بود.
در راهرویِ کاخ
اکوتاگاوا و هیروتسو در گوشهای خلوت ایستاده بودند. به آرامی گفت: "اون چیزی ر پنهان میکنه."
اکوتاگاوا سرش را تکان داد. "زخم گردنش. و اون نگاه..."
هیروتسو سان عینکش را روی بینی جابهجا کرد. "باید تحقیق کنیم."
اکوتاگاوا به سمتِ اتاق چویا نگاه کرد. "باید مراقب باشیم. اوسامو، دشمن خاندان ناکاهاراست. اگر امپراطور..."
هیروتسو حرفش را قطع کرد: "امپراطور، خودش تصمیم میگیره. ما فقط خدمتگزاریم."
اکوتاگاوا چیزی نگفت. فقط دستش را روی قبضهی شمشیرش فشار داد.
و در سکوت راهرو، هر دو به سمتِ اتاقهای خودشان رفتند. با سوالاتی که جوابشان را نمیدانستند.
- ۴.۱k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط