تک پارتی از شیچیرو

سناریو: یک روز بارانی با شینچیرو

باران آرام روی خیابان‌های توکیو می‌بارید. تو جلوی مغازه موتور شینچیرو ایستاده بودی و به تابلوی قدیمی آن نگاه می‌کردی. قرار بود فقط چند دقیقه منتظر بمانی، اما نیم ساعت گذشته بود.
درِ مغازه باز شد و شینچیرو با همان لبخند همیشگی‌اش بیرون آمد.
شینچیرو: اِ؟ ا/ت؟ از کی اینجایی

اخم کردی.

ا/ت:از وقتی که دوازده بار از جلوی مغازه رد شدی و منو ندیدی!»

شینچیرو دستش را پشت گردنش کشید و خندید.

شینچیرو :آخ... ببخشید. حواسم به تعمیر موتور بود

ا/ت :تو همیشه همینو میگی

شینچیرو:چون همیشه راست میگم

با ناراحتی رویت را برگرداندی اما شینچیرو ناگهان چتری بالای سرت باز کرد.

شینجیرو: ، برای جبرانش می‌خوای بریم یه چیزی بخوریم

ا/ت:بستنی

شینجیرو: تو این هوا

ا/ت:آره

شینجیرو: فکر کنم مریض بشی

ا/ت :پس چای

شینچیرو:این بهتره

چند دقیقه بعد هر دو در یک کافه کوچک نشسته بودید. بخار چای از فنجان بالا می‌رفت و باران به شیشه می‌خورد.
شینچیرو مدتی ساکت ماند و بعد گفت:
شینجیرو: ‌می دونی... وقتی کنار تو هستم، روزهای شلوغم خیلی آروم‌تر میشن

برای لحظه‌ای جا خوردی.
ا/ت: چی

شینجیرو : هییچییی

ا/ت:نه، گفتی

شینچیرو:گفتم کنار تو حالم خوبه

گونه‌هایت کمی گرم شد.
شینچیرو خندید.
شینجیرو: ، سرخ شدی

ا/ت :نشدم

شینجیرو: شدی

ا/ت:تو هم شدی

شینجیرو: غیرممکنه

اما صورت خودش هم کمی قرمز شده بود.
وقتی از کافه بیرون آمدید، باران شدیدتر شده بود.
شینچیرو چتر را باز کرد و هر دو زیر آن راه افتادید. خیابان تقریباً خالی بود و فقط صدای باران شنیده می‌شد.
ناگهان پایت روی زمین خیس لغزید.

ا/ت :وای!

قبل از اینکه زمین بخوری، شینچیرو بازویت را گرفت.
برای چند ثانیه خیلی نزدیک هم بودید.
قلبت تند می‌زد.
شینچیرو هم انگار فراموش کرده بود دستت را رها کند.
شینچیرو:حالت خوبه؟

ا/ت:آره..

شینچیرو:مطمئنی؟

ا/ت:آره

اما هیچ‌کدام تکان نمی‌خوردید.
باران دور شما می‌بارید و زمان انگار کند شده بود.
شینچیرو آرام لبخند زد.

شینچیرو:خوشحالم که نگهت داشتم

ا/ت:و اگه نمی‌گرفتی؟

شینجیرو :هیچوقت خودم رو نمی‌بخشیدم

کمی بعد به پارک رسیدید.
شینچیرو روی نیمکت نشست و به آسمان ابری نگاه کرد.

شینچیرو:ا/ت؟

ا/ت:هوم؟

شینجیرو :اگه یه روز همه چیز سخت بشه... باز هم کنارم می‌مونی

نگاهش کردی.
این بار خبری از شوخی‌های همیشگی نبود.
واقعاً منتظر جواب بود.
لبخند زدی.

ا/ت:آره

چشم‌هایش برق زد.

شینچیرو:واقعاً

ا/ت:واقعاً

شینچیرو خندید؛ همان خنده‌ای که همیشه باعث می‌شد بقیه هم لبخند بزنند.

شینجیرو: فکر کنم
خوش‌شانس‌ترین آدم توکیو باشم

و برای اولین بار، آن روز بارانی یکی از قشنگ‌ترین خاطره‌های زندگی هر دوی شما شد... 🖤❤

💚💙💚💙💚💙💚💙💚💙💚💙💚💙💚
خوب خوب اینم درخواستی بود و دفعه بعدی هم سنجو هستش و بعدش هم ایزانا یاندره می نویسم😇😊😉🤗
دیدگاه ها (۱۱)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۴ — حالا ما چی هستیم؟باران کم‌کم آرا...

تکپارتی | جونگکوک

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

پارت آخر

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 11 | جزئیات کوچکصبح روز بعد، ا/ت کمی زودتر از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط